|
برادر جان؛ این روزها، من این سوی میدانم و تو آن سوی میدان. و فاصله ای شبیه «هفت تیر» و به بزرگی «انقلاب اسلامی» و به زیبایی «ولی عصر (عج)» و به بلندای «آزادی» بین ما است. نمی دانم چرا و چه وقت بین من و تو فاصله ای پدید آمد و میدانی در میانمان حاصل شد، که من در این سمتش «قرار گرفتم» و تو در آن سمتش «بی قراری»، اما نیک می دانم پدرانمان و مادرانمان و برادرانمان برای این، جان ندادند، خون ندادند، خون دل نخوردند. و قرار نبود این چنین شود. برادر جان، کنون ما در دوسوی مخالف میدانیم، اما در این سو ما از تو نه نفرت در دل، و نه خشم در سر داریم. ما فراموش نمی کنیم که تو برادر مایی و از جنس و خون و خاک ما. برادر جان، ما یادمان نمی رود که چند هزار سال است با هم در این خاک ریشه کرده ایم و ملایمت و ناملایمت روزگار را پشت به پشت هم پشت سر گذاشته ایم. ما فراموش نمی کنیم که در این هزاران سال، حاکمان، خوب و بد، یک به یک آمده اند و رفته اند و آن چه باقی مانده، تو بوده ای و من؛ و خدایمان، که ما همواره در طی همه ی این چند هزار سال، یکتا پرست بوده ایم. ما می دانیم که حاکمان باز هم می روند و می آیند و باز این من و تو هستیم که در این خاک برای هم و با هم با خدایمان می مانیم. برادر، ما نیک می دانیم که این روزگار نیز چون دیگرش می گذرد. و ما صبر می کنیم. این روزها به مانند نمایشی است که ناچار باید روی پرده رود. و این نمایش دو نقش دارد: یکی خواب و یکی بیدار، یکی مست و یکی هشیار، یکی تلخ و یکی خوشحال، یکی خشم و یکی آرام: یکی باید نقش ضارب را بازی کند، یکی نقش مضروب را؛ یکی نقش کشنده و یکی کشته شده را؛ یکی حاکم و یکی محکوم را؛ یکی ترسناک و یکی ترسان را؛ یکی نگارنده و یکی حذف کننده را ... و گریزی نیست از به صحنه رفتن این نمایش. و هر یک از ما گرچه می تواند برای کوتاه شدن یا طولانی تر شدن نمایش تلاش کند، اما نه می تواند آن را فورا ختم کند و نه می تواند خیلی درازش کند؛ باید صبر کرد تا خود به وقت خویش تمام شود. زمان، مثل همیشه، دوای دردهای صعب العلاج است. برادر جان؛ در این ناملایم روزگار، ما پیشه و زندگی رها می کنیم و می آییم تا از این سوی میدان با تو سخن گوییم، اما تو برای سرکوب ما نیازی به رها کردن پیشه نداری، تو از دارایی ها و حقوق مشترکمان استفاده کن و بیا آن سوی میدان و ما را سرکوب کن؛ تو چوبت را آن طرف میدان بلند کن، ما این طرف می گریزیم، و آن قدر از تو وحشت می کنیم که یکدیگر را زیر دست و پا له می کنیم؛ تو با نهایت توانت بزن، ما کتک می خوریم، زخمی می شویم؛ تو بکش، کشته شدن را ما بر عهده می گیریم؛ تو زندانی کن، ما گرچه با وحشتی بس سخت تر از مرگ، در بندت می شویم؛ تو گوش و چشم خویش ببند و دهان بگشای، ما لب فرو می بندیم و گوش و چشم می شویم؛ تو لعن کن، نفرین کن، توهین کن، تهمت بزن، ما صبر می کنیم. این روزها تو قانونی هستی و ما غیرقانونی؛ تو مجهز و ما دست خالی؛ تو محق و تو حماسه ساز و تو عزیز، ما باطل و اغتشاش گر و مغضوب. برادر جان، تو نقشت را در این نمایش برگزیده ای، و ما که نمی خواهیم این نمایش مدت زیادی روی صحنه منتظر بماند، نقش مقابل را بر می داریم تا بلکه نمایش زودتر اجرا شود و تمام. و ما باز به آغوش یکدیگر باز گردیم ... برادرم، ما از تو دلگیر نمی شویم؛ چرا باید بشویم؟ کینه به دل نمی گیریم، چرا بگیریم؟ بی شک تو وقتی می زنی، وقتی می کشی، وقتی در بند می کنی، وقتی لعن و نفرینت را نثار می کنی، لذت نمی بری. بی تردید زدن و کشتن و بردن را برای رضای خدا انجام می دهی. بی شک قلب تو هم از سنگ نیست، آخر تو هم انسانی، برادر مایی، ولی ناچاری به وظیفه ات عمل کنی و دین خدا را یاری دهی که تنها نماند، که ما آن را به یغما نبریم. چرا ما باید از تو دلگیر شویم؟ هدف تو رضای خداست؛ مگر رضای خدا بد است؟ پس چه جای کینه؟ اگر تو نباشی، چه کسی خدا و دینش را یاری دهد تا تنها نمانند؟ برادر جان، اما ... حاصل ما از آن چه می کنیم، آرامش است، و آسودگی وجدان، چرا که دل ها آرام گیرد با یاد خدا! اما برادر، آن چه امروز تو می کنی، روحت را می خراشد، فطرتت را می آزارد. آخر کدام موجود خدا می تواند بر برادرش که شمشیر به روی او نکشیده و حق کسی را پایمال نکرده، چنین بی ترحم بتازد؟ و کدامین انسان می تواند بر دل برادرش این طور داغ گذارد و دلش را ریش ریش کند و با وجدان آسوده بخوابد؟ برادر، خداوند فطرت یکسانی به هردوی ما عطا فرموده و من می دانم که این ها همه، فطرت تو را خط به خط می خراشد. من تردید ندارم تو وقتی دختران و همسران برادرانت را که به خاطر پوشششان نمی توانند از تو بگریزند، زیر چوبت می کوبی، وقتی فرزندان برادرت را با اسلحه هدف می گیری، نیرویی اهریمنی وجدانت را خاموش کرده است و تو خانواده ی خویش از یاد برده ای و به این نمی اندیشی که برادرت، با هر عقیده ای که باشد، حق ندارد به دختر و پسر تو، به همسر تو، به خود تو، تعرض کند. اما من می دانم تو به خاطر عقیده ات باید چنین کنی و تو با خدا معامله می کنی تا به بهشتش وارد شوی. برادر، من نیز آرزو می کنم خداوند اجر تو را به واسطه ی خیری نیتت، عظیم قرار دهد. و هر ضریه ای که تو بر پیکره ی من می زنی، یک پله تو را در بهشت بالاتر برد. و من آرزو می کنم هر دوی ما در جهان باقی سعادت مند باشیم. برادر، ما فراموش نمی کنیم پدرانمان را که در طی همه ی این قرون، جان فدای این خاک کردند و شرف نگه داشتند. ما فراموش نمی کنیم داغ های بر دل مانده و فریادهای در حنجره خشکیده ی مادرانمان را که هزاران سال در این سرزمین ماندند و عزیزانشان را فدا کردند و زیر دست خوبان و بدان، آزادان و جباران، با شادی و غم زیستند و تمدن کهنمان را نگه داشتند تا «منشور ملل» را سینه به سینه به پیش برند و آن را به ملت های دنیا بیاموزند؛ و بیاد آن ها آورند که انسان بودنشان را از یاد نبرند. ما فراموش نمی کنیم سینه ی سپر شده ی برادرانمان را که میراث گران بها به کمال دریافتند و نگه داشتند. ما فراموش نمی کنیم که آن چه به ما رسیده، حاصل هزاران سال جهاد است. ما از یاد نمی بریم که در طول قرون گام برمی داریم، و زندگانی ما این یک روز و دو روز نیست. ما می دانیم که ده ها حکومت به خود دیده ایم ولی در فراز و نشیب ها ما و فرهنگ ما و تمدنمان مانده ایم و حاکمان و حکومت ها با خوبی و بدیشان رفته اند. برادر جان، ما همه ی این ها را در خاطر داریم و ما در مقابل تو حتی برای دفاع، دست به اسلحه -از هر نوعش- نمی بریم و علیه تو اقدام نمی کنیم. ما برای تفهیم یا تضعیف تو، وطن ویران نمی کنیم. ما به تو خیانت نمی کنیم و پیمان برادری همچنان جاری می انگاریم. و صبر می کنیم، چرا که می دانیم قلب تو سخت نیست، تنها قفل شده است. و البته قلب های سخت و سنگ شده هم با قطرات لطیف آب عاقبت می شکنند. برادرم، زخم ها التیام می یابند و ناسزاها فراموش می شوند. اما ...، خون های ریخته شده، انسان ها را به خشم می آورد، و هتک حرمت آن ها، خدایشان را. برادر، به حرمت برادری که شکسته ای، به حرمت خدایی که ناظر من و توست، از این دو اجتناب کن. و هرچه کردی، خون برادرت بر زمین مریز، و هرگز، هرگز، هرگز حرمت او هتک مکن؛ تا پل های بازگشت ما به آغوش یکدگر فرونریزد. برادر جان، از این دو بپرهیز و بدان، آغوش برادر، همیشه به روی برادر باز است. اگر روزی باز آمدی، سر بر افراز، لب فروبند و چشم در چشمان من دوز تا ببینی سوزش آه همه ی این روزهای سخت را ...
|
||
|
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
|
|
||
|
فصل بیست و چهارم: شاید باید یک ماه گذشته رو بحران بیست و چهار سالگی اسم می گذاشتم. بحرانی که نگرانم کرده و باعث شده به حرکت دربیام. همیشه بیست و سه تا بیست و پنج سالگی رو سن جوانی کامل می دونستم و الآن دقیقا در میانه ی تکامل جوانی ام. به خودم که نگاه می کنم، می بینم چبزهای زیادی دارم؛ چیزهای زیادی که برای داشتنشون زحمت کشیدم و چیزهای زیادی که برای از دست ندادنشون نگران بودم. گاهی داشته هام به نظرم زیاد میاند و گاهی کم. به خودم که نگاه می کنم، شرایط نسبتا قابل قبولی می بینم، اما هنوز آدمی که به حد کافی بتونم دوستش داشته باشم نمی بینم. چیزهای زیادی هست که باید می داشتم و همچنان ندارم. اما خوشبختانه این روزها خیلی از اون ها رو در چند قدمی می بینم. این روزها از این که دانشگاه قبول نشدم خوشحالم! و این یک توجیه شخصی یک آدم مغلوب نیست. من امروز برخلاف یک ماه پیش واقعا از این موضوع احساس خوبی دارم. احساس می کنم تغییراتی هست که اگر حالا رخ ندهند، دیگه هرگز فرصتی برای وقوعشون دست نمی ده و آرزوهایی هست که اگر الآن بهشون نرسم، دیگه ممکنه هیچ وقت بهشون نرسم؛ و این روزها که نگرانی درس، فکرم رو و ساعت های کلاس، وقتم رو پر نکردند، احساس فراغ بالی برای رسیدن به همه ی اون ها دارم. از طرفی، دیگه ذهن تنبل نمی تونه خودش رو با توجیه «فعلا که دارم درس می خونم، باشه بعدا ...» قانع کنه. این روزها احساس می کنم برای اولین بار فرصت سرکشیدن به اطرافم رو دارم. خوشحالم و فعال. زیاد فکر می کنم، کارهای زیادی انجام می دم، فکرهام رو زود عملی می کنم، خواسته هام رو در دسترس می بینم، مرض سیاسی بافیم رو به بهبود می ره (حداقل امیدوارم)، دارم سعی می کنم چیزهایی رو در شخصیتم تغییر بدم و ... در مجموع روزهای خوبی رو در مهرماه دوست داشتنی که همیشه آغاز فصل داشتنی ها و دوست داشتنی های من بوده سپری می کنم. این روزها تغییرات بزرگی رو برای من به همراه دارند و من این رو مدیون قبول نشدن در دانشگاهم. از این که فرصتی دست داده تا کارهایی رو که همیشه می خواستم در این سن انجام بدم، انجام بدم و روش هایی رو که هیچ وقت تجربه نکرده بودم و شاید دوست هم نداشتم تجربه کنم، امتحان کنم، کاملا راضیم؛ فرصتی که فکر کنم در دوران تحصیل نمی تونستم داشته باشم یا شاید به خودم نمی دادمش! این روزها همون طور که قرار بود، روزهای به سر انجام رسوندن اندوخته های گذشته و نتیجه گیری از اون هاست؛ و من سعی می کنم قدر این روزها رو بدونم، چراکه می دونم مثلشون رو نداشتم و بعد از این هم احتمالا نخواهم داشت. من بیست و چهار ساله شدم. به خودم که نگاه می کنم، نسبت به بیست سالگیم تغییرات بزرگی رو می بینم و خوشحال می شم از این که بخشی از آن چه در مورد خودم ازش ناراضی بودم رو اصلاح کردم. و از طرفی از چند مسئله ای که هنوز باهاش دست بگریبانم و تا حالا باید حل شده بودند، ناراحت. به خودم که نگاه می کنم، بیست و پنج سالگی خوبی رو تصور می کنم، و چون دوست ندارم این فقط یک تصور باشه، تلاش می کنم، و تلاش می کنم که بیشتر تلاش کنم. بیست و چهار سال از عمر من گذشت و گرچه من به حداقل هایی که برای خودم در این سن تعریف می کنم نرسدم ولی شاید سال آینده من اکثر حداقل هایی رو که برای بیست و پنج سالگیم در نظر گرفتم، داشته باشم. به خودم که نگاه می کنم، آدم متوسطی می بینم. پشیمونی زیادی نمی بینم و میل به بازگشت به گذشته هم نه. به خودم که نگاه می کنم، گرچه ایراد و خطا و گناه و گناهان بزرگ زیادی می بینم، اما خودم رو ناآماده برای ترک دنیا نمی بینم. احساس می کنم حساب های بزرگ تسویه نشده ای که براشون نگران باشم ندارم؛ البته، ... جز یک حساب ناتمام با خودم! تصور می کنم اگر فراخوانده بشم، بتونم مهلت نخوام! به خودم که نگاه می کنم، می بینم امروز بیش از گذشته با سوال ساده ی «چرا خدا ما را آفرید» دست به گریبانم. سوالی که در میانه ی سلسله سوال هایی قرار داره که با «خدا کیست؟» شروع و به «حالا ما چه کنیم؟» ختم می شه. و من در این سلسله، جواب هیچ چیز رو نمی دونم و چرایی آفرینش برام به صورت کلید این سلسله در اومده. من می دونم که چیزی هست که باید بدونم و سویی هست که باید بدان راه برم، اما در پایان بیست و چهار سالگی نمی دونم اون چیه که باید بدونم و اون کدوم سومته که مسیر رفتنی زندگیه، که خدا در انتهاش قرار داره. و از این نظر، من نسبت به هجده سالگی پیشرفت زیادی نکردم! البته، خوش انصافانه ترش اینه که این اواخر یک قدم بزرگ به پیش رفتم، گرچه رنگی از پاسخ در میان نیست ... اما من ترجیح میدم امیدواری احمقانه ای رو برای خودم نگه دارم و تصور کنم در آینده ی نزدیک فرصت این رو پیدا می کنم که در مورد این مساله یه کار اساسی انجام بدم. بیست چهار سالگی، سن وحشتناک من رسید و من، یه آدم متوسط، تقریبا از خودم راضیم. به آینده امیدوارم و خودم رو تو کمرکش زندگی می بینم، جایی که هم قله دیده می شه و هم پایه؛ هر قدمش با شیب تندی رو به بالاست؛ که جای وایسادن نیست و اگه وایسی سرد می شی و دیگه نمی تونی بری بالا؛ و تنها صدایی که می شنوی صدای نفس های تند خودته ... |
||
|
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
|
|
||
|
این روزها، ماییم و آرزوی نسیم بودن؛ و پای در گل مانده چون گون. این روزها ماییم و یک چشم مشتاق، و یک دل بی تاب. این روزها ماییم و یک حنجره آه، و یک دنیا خیال ... به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید - دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری، ز غبار این بیابان؟ - همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم ... - به کجا چنین شتابان؟ - به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا سرایم - سفرت به خیر، اما، تو و دوستی خدا را، چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را |
||
|
شنبه یازدهم مهر 1388
|
|
||
|
یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟ دوستی کی آخر آمد؟ دوست داران را چه شد؟ آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟ خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟ کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟ لعلی از کان مروت برنیامد، سال هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟ شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟ گوی توفیق و کرامت درمیان افکنده اند کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟ صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخواست عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟ زهره سازی خوش نمی سازد، مگر عودش بسوخت؟ کس ندارد ذوق مستی، می گساران را چه شد؟ حافظ، اسرار الهی کس نمی داند، خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟ «حافظ» ------------------------------------------------------------------------------------------------ اولین شعری از این معجزه گر که بیت بیتش از ابتدا تا انتها برام لذت داشت. رحمت خدا بر روح بلندش ...
آب حیوان: آب زلال زندگانی که بر اساس اساطیر، خضر نبی از آن نوشید و عمر جاودان یافت. لعل: سنگ ارزشمند؛ گذشتگان معتقد بودند که بر اثر تابش خورشید و کوشش باد و باران، لعل به وجود می آید و عصاره ای از این عناصر در وجود لعل هست که سبب ارزش آن شده. کان: معدن. زهره: سیاره ی زهره که بر اساس افسانه ها زن نوازنده ای بود که ستاره شد و به آسمان رفت و شد (همین سیاره ی زهره)؛ و از آن پس نوازنده ی منظومه ی خورشیدی شد. عود: نوعی آلت موسیقی.
|
||
|
شنبه چهارم مهر 1388
|
|
||
|
فصل بیستم و سوم: اهل فکر |
||
|
دوشنبه سی ام شهریور 1388
|
|
||
|
متنی که هنوز جرات نکرده ایم بگذاریمش ابنجا ... آنگاه که نسبت به زندگی و مرگ بی تفاوت تر شویم، جای این متن، آن را خواهیم نوشت ... شاید همین روزها ...
|
||
|
جمعه سی ام مرداد 1388
|
|
||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
عهد کرده بودم در باب سیاست نه سخن رانم و نه فکر آزارم. مدت اخیر را وفای به این عهد، دوباره و دوباره و دوباره، تمرین نمودم؛ و به انصاف سهم بزرگی از فکر را، و وقت را، از این مهملات بی انتها آزاد. مگر امروز که به اقتضای فصل انتخابات و به مناسبت حضور چند باره در جماعت دوست و آشنا، شکستم این کلید زندان ذهن را. اما کنون که کار بدین جا رسید و عنان فکر از کف برفت، حق دیدم تا بنگارم جزئی از آن چه درباره اش می اندیشم امشب، تا بلکه دگربار پیکره ی این ذهن مشوش آرام گیرد و باز لگامش به چنگ آید. و هم آن که خود را و دگران را خیال آسوده سازم که گر دم نمی زنیم و اگر ناچار گردن می نهیم، ما را دلیل بر نافهمی نباشد. اما از آن جهت که ذیفهمی و نافهمی ما چاره بر گردن نهادن اجباری ما نکند، به عمد درب فهم را گل مالانده ایم تا بلکه نفسی که گه گاه فرو می رود موجب حیات گردد و مفرح ذات. اما بعد ... آن چه در زیر می خوانید، نامه واره ای است سرگشاده، به جناب آقای احمدی نژاد که دلالت می کند بر عدم کفایت ایشان برای احراز پستی که در آن قرار دارند و بلکه فرسنگ ها فاصله ی ایشان با احراز چنین صلاحیتی. تصور می کنم به دلیل نگاه منصفانه و نقد بی طرفانه و طرح برخی مسائل که شاید اکثریت به آن ها کم توجه بوده باشند، و این که استدلالات عمدتا بر پایه ی اخباری است که همگان از آن اطلاع دارند، مطالعه ی این متن برای مخالفان و موافقان ایشان خالی از لطف نباشد. توجه فرمایید که این متن به منزله ی تایید دیگر کاندیداها یا اساسا به منظور تغییر رای هیچ احدی نگاشته نشده، چرا که من شخصا هیچ یک از کاندیداهای حاضر را دارای صلاحیت نمی دانم. اما نقد آقای احمدی نژاد را به عنوان رییس جمهور فعلی و نه کاندیدای دوره ی بعدی و به عنوان یک رای دهنده ی دوره ی پیشین به ایشان، می آورم. ------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام. چهار سال پیش، وقتی احساس می کردم بالاخره مردی که به اتکای خود مرد است و از همه ی از ما بهتران به دور، وارد میدان شده، با همه ی توانم برای شناساندن شما به دیگران و جلب رای آن ها به شما، کوشیدم. آن زمان شما را زیر شانتاژ گسترده ی دیگران می دیدم و مظلوم واقع شدن شما، من را به علاقه ی به شما مصر می کرد. آن چه در این نقد می آید حاصل دیده ها وشنیده ها و تفکرات شخص خود من بدون هیچ واسطه، به عنوان یک شهروند، یک جوان، یک دانشجو، و یک فعال اقتصادی در یک بنگاه کوچک تجاری است. تمام این متن استنتاج شخص بنده بر اساس اخبار منتشر شده ی رسمی از حضرت عالی و دولت محترمتان در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران است و از تحلیل ها و نظرات مخالفان شما یا رسانه های بیگانه یا هر منبع دیگری اقتباس نشده است. این متن فقط در وبلاگ شخصی من منتشر می گردد و می توانید اطمینان داشته باشید که هیچ جریان مخوف پشت پرده ای از آن حمایت ننموده است! ابتدا جا دارد از حضرت عالی برای پیش برد بسیار خوب موضوع هسته ای کشور که حقیقتا پیروزی بزرگ و ارزشمندی برای وطن اسلامی ما در پی داشت و آثار بزرگ آن در سال های بعد آشکار می شود، تشکر کنم. همچنین به خاطر سیاست های غیرمنفعلانه و فاخر در اغلب مسائل خارجی ، از حضرت عالی تشکر می کنم؛ که بسیاری از اشتباهات دوران رییس جمهور پیشین را جبران نمودید؛ که از منظر من امروز ما در موقعیت با ثبات و قدرتمندی در جهان قرار داریم؛ گرچه این موضوع در رفتار دول خارجی با مردم ما درخارج از مرزهای ایران پدیدار نباشد. همچنین از شما به خاطر توجه کردن به شهرستان هایی که حتی در تمام دوره ی یک رییس جمهور، یک بار هم نامی از آن ها نمی رفت سپاس گزارم. جدا از این که آیا سفرهای استانی شما از نظر عمرانی و اقتصادی در مجموع منفعت دربر داشته یا مضرت (که من در این مورد صاحب نظر نیستم)، صرف توجه به مناطق محروم تر کشور، موجب دل گرمی آن مردمان و انگیزه برای آنان می شود. از شما به خاطر پیش رفت ها در موارد خاص علوم نوین که به هر حال در دولت حضرت عالی حاصل گردید و نشان از حمایت شما از آن ها دارد، مانند پرتاب ماهواره ی امید، تولید برخی داروهای جدید، پیشرفت تکنولوژی سلول های بنیادی و ... جدا قدردانی می کنم. و نهایتا از شما متشکرم به خاطر عملیات عمرانی که در اقصا نقاط کشور انجام دادید، حتی اگر این عملیات به آن بزرگی که خود جلوه می دهید باشد یا نباشد. به هر حال می دانیم کارهای عمرانی فراوانی در دولت شما صورت پذیرفت و این شایسته ی تقدیر است. و متشکرم از شما بابت همه ی دیگر خدمات بزرگ و کوچکتان در طی این چهار سال که متاسفانه من چیز درخور بیان بیشتری را به خاطر نمی آورم. اما شما در موضوعات اقتصادی و مسائل داخلی و اداره ی کشور دارای اشتباهاتی بس بزرگ هستید که در بسیاری موارد حاکی از بلاتکلیفی شما در این گونه مسائل و نداشتن هرگونه برنامه ی مشخص برای این موضوعات است. که در ذیل به تشریح مختصر چندی از این اشتباهات می پردازم. در این جا بسیار تلاش نموده ام تنها از اشتباهاتی سخن گویم که بر اساس اخباری که خود شما و نزدیکانتان در رسانه های عمومی رسمی و مشهور اعلام نموده اید، قابل اثبات هستند و عموم از آن ها اطلاع نسبتا دقیق دارند. باشد که خواننده ی گرامی خود قضاوت عادلانه کند.
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، از بزرگ ترین و اصلی ترین شعارهای شما از ابتدا، اصلاح ساختار بانکی کشور و کاهش نرخ سود بانکی بود. که همگی می دانیم بیماری بزرگ سیستم بانکی، از عمده دلایل مشکلات اقتصادی ماست. شما مدت ها بر تک رقمی شدن نرخ بهره اصرار ورزیدید و کاهش اجباری آن را با سروصدای زیاد آغاز نمودید و این نرخ را تا 12% پایین آوردید و همچنان مصر به کاهش بیش تر آن بودید. سوال من از شما این است که چه شد که پس از چندی، کل جریان را از خاطر بردید و نرخ بهره ی بانکی را این بار بدون سروصدا افزایش دادید تا جایی که در ماه های اخیر آن را به مرز بی سابقه ی 26% رساندید؟ آقای دکتر، پس کدام تئوری صحیح بود؟ می دانید که نرخ بهره یک فاکتور بسیار مهم اقتصادی است و نوسان آن با آثاری بزرگ در اقتصاد خرد و کلان همراه است. شما در حداقل و حداکثر این نرخ رکوردهای جدیدی در طی چندین سال اخیر به ثبت رساندید. بالاخره طز شما بهره ی زیاد است یا کم؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید. در اواسط دوره ی ریاست جمهوری شما، در آن زمان که گرانی آنی شدید بی داد می کرد، در تلویزیون ظاهر شدید و طی گزارشی، ریشه ی اصلی گرانی ها را در وارد کردن نقدینگی بیش از حد و بدون مجوز و سر خود توسط بانک ها به صورت چاپ چک پول بی پشتوانه اعلام کردید. آن نطق در آن زمان بسیار هیاهو کرد و اغلب علاقه مندان یا فعالان اقتصادی آن را به خاطر دارند. به خاطر دارم که از ابتدای دوره که رییس جمهور شدید، روسای بانک ها را یک به یک عوض کردید و رییس بانک مرکزی را هم که به طور اولا. پس همه یا اکثر آن ها از یاران خود شما هم بودند. آقای احمدی نژاد، سوال من این است که آیا شما حتی نمی توانید چاپ پول و اوراق بهادار این چنین را در کشور تحت کنترل خود یا مجموعه ی دولت داشته باشید؟ آیا دولت شما این قدر بلبشو است که بانک ها سر خود پول یا چک پول چاپ می کنند؟ آیا چاپ پول و اوراق بهادار، یا کنترل نقدینگی، از فاکتورهای بسیار حیاتی اقتصادی نیست؟ آیا مسئول مستقیم این موضوع در برابر ملت، شما نبودید؟ چه کسی زیان مردم، به خصوص مردم فقیرتر که در این ماجرا بیش تر آسیب دیدند را جبران می کند؟ آیا روسای بانک های متخلف نباید محاکمه می شدند؟ مگر شما به گقته ی خود پرچمدار مبارزه با مفاسد نیستید؟ همان طور که مستحضرید، قیمت نفت که در دوره ی قبل حتی به کمتر از ده دلار در هر بشکه رسیده بود، در دولت شما به بیش از صدوچهل دلار هم رسید و مدتی طولانی را دست کم در بالای مرز صد دلار فروخته شد که موجب حصول درآمدی افسانه ای برای کشور شد. از طرفی، در راستای پیاده سازی اصل 44 قانون اساسی، ملیاردها از محل فروش سهام شرکت های دولتی نسیب خزانه شد. در زمان دولت قبل با وجود آن مسائل، صندوق ذخیره ی ارزی برای اولین بار تشکیل شد و آن طور که بیان می شود، با مبلغی بیش از ده ملیارد دلار تحویل شما گردید. با آگاهی از درآمد بسیار بالای دولت شما، انتظار می رفت تا کنون موجودی این صندوق چندین برابر شده باشد. اما چندی پیش در اسنای تفریغ بودجه ی سال 88، وقتی صحبت از کسری بودجه ی پانزده ملیارد دلاری به میان آمد و برداشت از صندوق ذخیره ی ارزی هم به عنوان یک راهکار پیشنهاد شد، اعلام شد که چنین مبلغی در صندوق وجود ندارد تا از آن برداشت شود. در گفتگوی ویژه ی خبری شبکه ی دو که با حضور نماینده ی مجلس و نماینده ی مستقیم دولت برگزار شد، همه ی حضار این موضوع را تایید نمودند. آقای رییس جمهور، به یاد دارم در اواسط دولت شما گرانی اوج بسیار شدیدی داشت. اما پیش از آن که این موج وارد شود، به کرات از اهالی فن و کارشناسان امر شنیده بودم که چنین موج گرانی شدیدی در راه است که دولت باید با پیش دستی به موقع، آن را مهار کند. شخصی مثل من که دسترسی محدودی به گروه کوچکی از کارشناس نیمه خبره و فقط چند رسانه ی داخلی دارم، چند ماه قبل از وقوع حادثه، از آن آگاه شده بودم. شما چه طور؟ در آن اسنا، حضرت عالی به جای اقدام در خلاف جهت گرانی، دست به افزایش شدید تعرفه های گمرکی وارداتی، تزریق نقدینگی در بازار به وسیله ی واگذاری انواع وام بانکی، و همچنین دست به کاهش سود بانکی زده بودید که اتفاقا همگی موج گرانی را تقویت می کنند. مگر شما شرایط واقعی و شرایط روانی بازار را رصد نمی کردید؟ پس چرا به جای آن که آبی بر آن آتش شوید، هیزم آور معرکه ای شدید که نهایتا مردم را می سوزاند؟ چه کسی فشارهایی که به مردم، به خصوص قشر ضعیف تر آمد را جبران می کند؟ بحث واردات و تعرفه های گمرکی شد. اولا شما با افزایش شدید تعرفه ها که طبق آمار شخص خودتان از میانگین 25% به میانگین 33% رسیده (کار با این نداریم که تعرفه ی ماثر چندین برابر این رشد کرده)، تجربه ی شکست خورده ی دولت های پیشین خود و حتی کشورهای دیگر مثل شوروی، هند، چین و ... در بسته نگه داشتن درهای اقتصادی و ایزوله کردن اقتصاد را بار دیگر آزمودید. غافل از این که آزموده را آزمودن خطاست. دیگران قبلا این راه را به دفعات امتحان کرده بودند و پس از پی بردن به ناکارآمدی آن، سیاست درهای باز و اقتصاد باز را در پیش گرفته بودند که موجب شکوفایی اقتصاد آن ها هم شده است، اما شما به تجربه ی هیچ شخص و دولت داخلی و خارجی کوچک ترین توجهی نکردید. در مورد خودرو نظر شما چیست؟ قبلا در سخنرانی های تبلیغاتیتان از شما شنیدم که گفتید خودرو در دنیا صنعت پیش پا افتاده ای است و تا به حال بیش از حد برای آن هزینه کرده ایم و باید از آن عبور کنیم. چه طور شد که با به قدرت رسین شما، تعرفه ی وارداتی این محصول 10% افزایش یافت و وضع قوانین جنبی دیگر، این افزایش را تا 20% بالا برد؟ آیا می خواستید با نابود کردن اندک رقابتی که بین تولید کنندگان داخلی و محصولات وارداتی با کیفیت، ایجاد شده بود، از صنعت پیش پا افتاده ی خودرو عبور کنید؟ من نمی خواهم راجع به درستی یا غلطی اقدام شما بحث کنم، اما چرا تضادی آشکار بین حرف و عمل شما وجود دارد؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید. در بحث تجارت خارجی، ایرادی بزرگ به عملکرد شما دارم. در آن زمان که تحریم ها علیه ما اوج گرفت، که هم زمان بود با افزایش چشم گیر و بی سابقه ی قیمت یورو در برابر دیگر ارزها، دولت شما به ناگاه اعلام کرد که از امروز هرگونه معامله ی بانکی با دلار آمریکا ممنوع است. در این جا به این موضوع نمی پردازم که این تصمیم یک شبه چه میزان دردسر و ناامنی اقتصادی به سیستم تجارت کشور تزریق کرد، و با این هم کاری ندارم که اقدامات این چنین که عملا نشان عدم امنیت حاد سرمایه گذاری در کشور است، به چه میزان در فرار سرمایه ها از کشور تاثیر گذار است. اما اتفاق عینی که افتاد، این بود که تجار ناچار شدند اجناس را به جای دلار با یورو که حالا بسیار گران بود خریداری کنند که این موضوع قیمت تمام شده ی کالاها را به شدت افزایش داد. در این بین توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که افزایش قیمت تمام شده ی کالاها نه تنها برای تجار مضر نیست، بلکه بسیار پر منفعت است؛ چرا که یک تاجر همواره قیمت تمام شده را محاسبه نموده و به علاوه ی حداکثر سود قابل حصول می کند تا قیمت فروش را تعیین کند، و همان طور که واقفید، در حالت کلی، میزان سودی که می توان از فروش یک جنس دوهزار تومانی به دست آورد، بیش از میزان سودی است که می توان از فروش یک جنس هزار تومانی کسب کرد. اما نهایتا این مردم هستند که باید افزایش قیمت کالاها را بپردازند و این مبلغ در واقع از جیب مردم عادی پرداخت می شود. جناب دکتر، از طرح های زود بازده که ملیاردها دلار خرجش کردید چه خبر؟ شما ناگهان تصور کردید که تنها مشکل چرخ بنگاه های کوچک امثال همین بنگاهی که من در آن فعالیت می کنم، که خارجی ها به آن SME می گویند و همه می دانند چه نقش بزرگی در رشد اقتصادی، جذب نیروی کار، تولید و تجارت در کشورهای پیش رفته دارند، نقدینگی و سرمایه است. این شد که بدون آماده کردن زیرساخت ها و در نظر گرفتن شرایط بازار و ... پولی بی حساب را به صورت وام های کم بهره به بازار سرمایه تزریق کردید. جناب دکتر، آیا مطلعید چه کسانی از این وام ها دریافت نمودند؟ آیا باخبرید با این پول ها چه کردند؟ آیا می دانید چه حجمی از این پول ها توسط بانک ها عملا غیرقابل وصول است؟ بنده به شخصه مواردی از آن را می شناسم. البته چیز غریبی هم نیست، این موضوع در بین آن ها که دستی در تجارت یا تولید داشتند بسیار مشهور است. آدم های زیادی که نه سر از تجارت در می آوردند و نه تولید، به واسطه ی آشنایی با بروکراسی پیچیده ی اداری و بانکی، طرح هایی خودساخته را به عنوان طرح زودبازده به بانک ها ارائه نمودند، سپس یک زمین ارزان قیمت در حومه ی شهر خود خریداری کردند که مثلا قرار است طرح در آن زمین اجرا شود؛ و همان زمین را هم وثیقه ی بانکی وام خود قرار دادند. شما هم که شخصا از طرحتان بسیار حمایت می کردید و در نتیجه بانک مرکزی خزانه اش را کاملا برای این منظور گشوده بود. این آدم ها وام های کلانی دریافت نمودند و در مسکن و طلا و ... سرمایه گذاری کردند. بعد هم شرکتی که به صورت صوری تاسیس نموده بودند را اعلام ورشکستگی کردند و اعلام نمودند که نمی توانیم وام را پس دهیم و طبق قانون بانک می تواند به جایش زمین کارگاه ما را مصادره کند. آیا می توانید بگویید اکنون چه حجم از چنین زمین هایی به جای پول در اختیار بانک هاست که هیچ کس حاظر نیست بخرد؟ آقای دکتر، آیا همین پولی که شما وارد بازار کرده بودید نبود که مدام در جاهای مختلف سرک می کشید و بازار کالاهای مختلف را دچار نوسانات شدید می کرد؟ آیا افزایش ناگهانی قیمت مسکن از آن ناشی نمی شد؟ آیا افزایش ناگهانی قیمت سکه در مقطعی خاص، از آن ناشی نشد؟ اما شمایک سری فرم جمع آوری اطلاعت خانوار توزیع کردید که کوچک و بزرگ و کارشناس و غیر کارشناس می دانست که فاقد هرگونه ارزش است؛ چرا که هیچ اطلاع درست و قابل اتکایی برای دولت در بر نداشت و از آمار حاصل از آن هیچ تحلیلی که حتی نزدیک به واقعیت باشد مقدور نبود. بی شک شما هم که دکتر هستید، خود به این موضوع واقف بودید. اما شما ملیاردها تومان خرج اجرای این طرح نمودید و در نهایت در پشت تریبون تلویزون با گرفتن یک ژست پیروزمندانه و با اعتماد به نفس اعلام کردید که طبق کارشناسی های انجام شده، نودونه و چند دهم درصد از این اطلاعات درست و بر اساس واقعیت اظهار شده بوده است (حتی دهم درصد را هم ذکر کردید). حال آن که امروز کسی نیست که نداند شاید دقیقا همین مقدار از مردم اطلاعات دروغ و بسیار دور از وافعیت به شما داده اند. بنده شخصا در تمام فامیل و دوست و آشنا، حتی پنج نفر را سراغ ندارم که اطلاعات درستی به شما داده باشند. آیا همه ی آشنایان من از همان چند دهم درصد هستند؟ اما شما در کمال وقاحت، در حالی که هر انسان حتی غیر باهوشی کاملا می دانست که اگر نگوییم اکثر، لااقل حجم بسیار بزرگی از این اطلاعات دروغ محض است، طرح را با اصرار و الارغم همه ی مخالفت ها اجرا کردید و برای موفق جلوه دادن خود، آماری که کذب محض بود را شخصا به مردم ارائه نمودید. آیا شما مخاطب خود را احمق تصور کردید؟ آیا شما دروغ گفتن به صورت رسمی به جمعیتی به بزرگی هفتاد ملیون را گناهی بخشودنی می دانید؟ آیا گفتن چنین دروغی، بی شرمی بی حصری نمی طلبد؟ حتی چند ماه بعد، رئیس مرکز آمار دولت خود شما، میزان درستی اطلاعات این طرح را 60% اعلام کرد که خبر آن را من از رادیو ایران شنیدم؛ آماری که به احتمال قوی بازهم غیر واقعی است. آقای دکتر، در اقتصاد به همین قدر بسنده می کنم و تصور می کنم مسائل بالا به روشنی بی برنامگی اقتصادی شما را، و تضاد شما در نحوه ی تفکر خودتان، و تضاد حرف و عمل شما، و دروغ گویی های بزرگ شما در مسائل مهم را بیان می کند. البته اشکالات، بس بیش از این است و شما خطاهای بزرگ دیگری هم در کارنامه ی خود به ثبت رسانیده اید، اما بیان مسائل بالا را از آن جهت انتخاب کردم که به واسطه ی انتشار اخبار آن در صداوسیما و عدم نیاز به داشتن تخصص بالا برای درک آن ها، غیر قابل انکار هستند.
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، من از تغییر اکثر مدیران در تمامی دستگاه های دولتی یا وابسته به دولت و حتی روسای تک تک دانشگاه های مهم و حتی باشگاه های ورزشی در فاصله ی کوتاهی از به قدرت رسیدن شما صحبت نمی کنم؛ پدیده ای که از آن به دولت های اتوبوسی تعبیر می شود، یعنی دولی که با آمدن روی کار، همه را عزل می کنند و خود با اتوبوس گروه گروه مدیر می آورند و احتمالا موقع رفتن هم، آن ها را با خود می برند. همچنین از تغییر مکرر وزرا، معاونین و دیگر اشخاص عضو هیئت دولت مثل رییس بانک مرکزی که در تمام دوران های پیشین ثابت بود و در دولت شما در عرض چهار سال سه نفر را به خود دید، حرفی نمی زنم. اما آقای دکتر، می شود توضیح دهید چرا شما پس از تودیع یک وزیر، معرفی وزیر بعدی را چند ماه به تعویق می اندازید؟ حتی در یک مورد (وزیر کشور) آن قدر این موضوع را طول می دهید تا وقت قانونی چند ماهه ی شما تمام شود و رهبر کشور مجبور شود برای شما از مجلس درخواست فرصت کند. اگر فردی برای جایگزینی نداشتید، چرا وزیر قبلی را بیرون کردید؟ اگر داشتید، چرا در مهلت قانونی معرفی نکردید؟ آیا آبروی رهبر مملکت یا قانون اساسی نظام، بازیچه ی دست شماست؟ یک سوال دیگر: چرا شما وزیر کشور را در زمانی که کم تر از یک سال به پایان دوره ی شما مانده بود و پس از سه سال و اندی وزارت و برگزاری چند انتخابات عزل کردید؟ و بعد از گذشت مدت طولانی، وزیر جدید را وقتی معرفی کردید که در عمل تنها وظیفه اش برگزاری انتخابات ریاست جمهوری باشد؟ آیا تا به این حد وزیر قبلی غیر قابل تحمل بود که نتوان همین یک وظیفه ی آخر را هم با هم او به انجام رساند؟ پس چرا سه سال با او سر کردید و برگزاری چند انتخابات مهم را به او واگذاردید؟ به خاطر دارید برای جانشینی ایشان چه کسانی را معرفی کردید؟ ابتدا آقای کردان را با آن اصرار عجیب که پس از آشکار شدن فضاحت ایشان، باز هم روی بقایشان تاکید داشتید؛ و بعد آقای محصولی که به دلیل شبهه در برخی مسائل مربوط به ایشان، پیش از این نتوانسته بودید برایشان از مجلس برای تصدی وزارت نفت رای اعتماد بگیرید. به خاطر دارم در جلسه ی رای اعتماد به آقای محصولی، حتی نماینگان حامی شما در مجلس، شبهاتی را نسبت به ایشان مطرح می کردند و مصر بودند که نیاز جدی به بررسی موضوع، پیش از رای اعتماد است، اما به دلیل بی وزیر ماندن چند ماهه ی وزارت کشور و رخداد جریان آقای کردان و حساسیت زا شدن موضوع و نزدیک شدن به ایام انتخابات ریاست جمهوری، مجلس ایشان را با رایی ضعیف تایید نمود. این تغییرات عجیب در وزارت کشور به چه علت بود؟ آیا شما برای انتخابات ریاست جمهوری برنامه ی ویژه ای داشتید؟ راستی در مورد جریان آقای کردان، مطلبی هست که مرا بیش تر از معمول به حیرت وا می دارد. از این می گذرم که چرا تحقیق نکرده ایشان را معرفی کردید، یا این که اگر وضع ایشان را می دانستید، چرا نگفتید. از این هم می گذرم که مدارک دانشگاهی را ورق پاره خواندید، در حالی که امروز بدجوری به مدرک دکترای خود می بالید و در سنجش مدرک دیگران بسیار دقیق شده اید. اما جناب دکتر، پس از آن که عمق فضاحت و وقاحت آقای کردان مشخص شد، و معلوم شد که ایشان اساسا هرگز در دوره های عالی دانشگاهی تحصیل نکرده و حداکثر دارای دیپلم است که با دکترا فاصله ی نسبتا (!) زیادی دارد، و معلوم شد که ایشان حتی با این سطح تحصیلات، دوره ی دکترا را تدریس می کرده و در همین مدت برای بقای در وزارت کشور، چه حجم دروغ های بزرگ گفته، چرا به توصیه ی دوستان خودتان در مجلس گوش نکردید و ایشان را عزل ننمودید و یا از ایشان نخواستید که استعفا دهند؟ آیا صرف این که آدمی تا این حد کلاه بردار است، بس نبود تا وظیفه ی خطیر و حساسی مثل وزارت کشور را آن هم در آستانه ی انتخابات به او نسپارید؟ حالا این هیچ! پس از برکناری ایشان توسط نمایندگان مجلس که نماینده ی مستقیم مردم و منعکس کننده ی نظر آن ها در هر مورد خاص هستند، شما با برگزاری جلسه ی تودیع رسمی برای آقای کردان و تجلیل از ایشان و اهدای هدیه به او و بیان این که به ایشان ظلم بزرگی شده است، نظر مجلس و ملت را به مسخره گرفتید و همه ی آن ها را مورد اهانتی بزرگ قرار دادید. آیا چنین نکردید؟ شما حتی در جلسه ی استیضاح حاضر نشدید که این خود اهانتی آشکار به نهادهای نظام اسلامی بود. آیا شما جلسه ی استیضاح را از تلویزون دیدید؟ اگر ندیدید، خواهش می کنم حداقل سخنان آقای نوباوه که از هواداران شما هم هستند را تماشا کنید. نمی گویم مسلمان به حکم مسلمانیت، انسان به حکم انسانیت شرم می کند از این همه تزویر و شیطان صفتی فردی مثل کردان که شما هنوز هم تاییدش می کنید. فیلمش در اینترنت موجود است، کافی است نام ایشان را در گوگل جستجو کنید. یک موضوع هم موضوع چندکاره بودن برخی آدم هاست که اتفاقا کارهای مهمی را، هم زمان متصدی بودند و علارغم اصرار زیاد نهاد های مختلف بر حل این مشکل در مورد حداقل برخی از آن ها، شما باز مسئولیت های بیش تری به آن ها واگذاردید. نمونه اش جناب آقایان الهام و رحیم مشایی. می شود مسئولیت های این آدم ها در نظام را برشمارید؟ شما چنان به یک نفر مثل آقای الهام مسئولیت های متعدد می دهید و روی این موضوع پافشاری می کنید که انگار در کشور ما کمبود انسان های روشن فکر یا نخبه یا تحصیل کرده یا مسلمان و وفادار به وطن وجود دارد. آیا در این دوره قحط الرجال رخ داده است؟ پس چه طور است که دمادم صحبت از نخبگان و دانشگاهیان می کنید؟ آیا نخبگان ما همین چند نفر اطرافیان شما هستند؟ صحبت از آقای رحیم مشایی رفت، ماجرای سخنان ایشان درباره ی اسرائیل که با مواضع خود شما تضاد 180 درجه ای داشت را به خاطر دارید؟ به یاد می آورید که ایشان پس از اشتباه اولیه، باز هم به طور رسمی سخنان خود را تکرار کردند و تاکید کردند که حرف کاملا درستی زده اند؟ یادتان می آید که همان فردای آن روز، باز ایشان در جلوی دوربین های خبری در کنار شما حاضر شد و شما حتی یک روز هم ایشان را به خاطر خطایشان از خود دور نکردید؟ آیا سکوت شما و حظور ایشان در کنار شما، تایید شما بر آن سخنان نبود؟ به خاطر می آورید که به خاطر این موضوع آن قدر اغتشاش روانی ایجاد شد و آن قدر از جانب دوست و دشمن به ملت حمله شد و آن قدر شما سکوت کردید که رهبر کشور مجبور شد شخصا و مستقیما وارد موضوع شود و اشتباه بودن سخنان آن آقا را تایید کند و با تدبیر خود موضوع را حل کند؟ آیا این وظیفه ی شما نبود که قبل از آن که کار به این جا برسد، موضوع را حل و فصل کنید؟ سخنان جناب آقای خامنه ای را در آن نماز جمعه شنیدید؟ حقیقتا شرم نکردید؟ سخن در مقوله ی اطرافیان شما و کسانی که با خود به دولت بردید، و عزل و نصب های شما و ... بس دراز است؛ اما همین مقدار که کاملا شفاف است و غیر قابل انکار، در این باب بس؛ که فکر می کنم عدم کفایت شما در مدریت دولت و در نظر گرفتن مصالح کشور و نظام، و وقاحت بی نظیر شما که گه گاه بروز و ظهور می یابد را آشکارا بیان می دارد. طوری که هر ناظر منصفی می تواند راجع به آن قضاوت صحیح نماید.
جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، ممکن است به این سوال پاسخ دهید که وقتی مردم به رسم درست تغییر ساعت شش ماه یک بار عادت کرده بودند، و در اکثر کشورهای دنیا چنین رسمی که عقل و منطق هم آن را تایید می کند رایج است، چرا این قانون را لغو نمودید؟ واقعا هیچ منطقی پشت این قضیه بود؟ آن قدر باید بازی با ساعت ها را ادامه می دادید و آن را تبدیل به یک معضل می کردید تا مجلس با گذراندن مصوبه شما را وادار به اجرای کار درست و برگشت به قانون قبلی کند؟ این جریان ساعت کار بانک ها که چند وقت یک بار تغییرش می دادید و نظم جامعه را با چالش مواجه می کردید چه بود؟ خاطرتان که هست، در این مورد هم مجلس کار را تمام کرد و با تصویب قانون، جلوی تغییرات مداوم شما را گرفت. این ماجرای تغییر ساعت کار ادارات دولتی و مدارس و بانک ها و ... در ماه رمضان و محرم و امثال این ها چه بود؟ هیئت وزیران شما چندین بار در چنین مناسبت هایی، ساعت کار این نهادها را عقب و جلو کرد. دلایلی که در تلویزیون و رادیو اعلام می شد، این بود که کارمندان بیش تر به عبادت برسند و بهتر از برکات این روزها استفاده کنند. آیا نیاز است که در این مورد هم مجلس راسا وارد موضوع شود؟ آیا این بازی کردن با ساعت چیزهای مختلف، از سرگرمی های شماست؟ آیا شما سرکار گذاشتن مردم را دوست دارید؟ گاهی سخنان عجیبی می گویید. این که حاله ی نور دارید، این که در سفرهای مختلف شخصا اعلام کردید که می خواسته اند شما را بربایند و ... که از این دست شما چیزی کم ندارید. و جالب این است که بعدا این سخنان خود را تکذیب می کنید. آیا شما آگاهید که ابزاری در اینترنت به نام YouTube وجود دارد که شما می توانید فیلم حرف هایی را که زده اید و فیلم وقتی که آن ها را تکذیب نمودی اید، هر دو را ببینید؟ آیا شما از دروغ گفتن به ده ها ملیون جمعیت در جلوی دوربین های خبری داخلی و خارجی که سخنان شما را ثبت و ضبط می کنند، ابایی ندارید؟ آیا بهتر نیست برای جلوگیری از سنگ روی یخ کردن ملتی که نماینده ی آن هستید، و برای تحمیل نکردن هزینه های غیر ضروری به آن ها، قبل از سخن گفتن، بیش تر فکر کنید؟ آیا بهتر نیست که به جای تکذیب، عذرخواهی کنید؟ این جریان لیست های مافیا و مفاسد که هر از چندگاهی می گفتید در آورده ایم چه بود؟ حتی چند بار برگه ای نشان دادید و گفتید این لیست اسامیشان است که اگر لازم شود اعلام می کنیم. پس چرا هرگز هیچ نامی را اعلام نکردید؟ چه اتفاقی باید رخ می داد که لازم شود نام آن ها را ببرید؟ اگر نمی خواستید بگویید، چرا اصل موضوع را مطرح می کردید؟ و اگر می خواستید بگویید، چرا نگفتید؟ اصلا اگر شما مفاسد را شناسایی کرده بودید، چرا علیه آن ها اقامه ی دعوی نمی کردید؟ آیا شما فقط به دنبال جنجال تبلیغاتی پوچ برای خود بودید؟ در مورد سفرهای استانی دو سوال دارم. اول این که چه طور یک هیئت دولت می تواند ظرف چهار پنج ساعت، چند صد مصوبه داشته باشد؟ شاید بتوان این آمار شما را در گینس هم به ثبت رساند. آیا شما فقط نام مصوبه را می بردید و هیئت دولت فقط دستشان را بالا می بردند؟ شما واقفید که تصویب یک مصوبه، نیازمند دقایق طولانی و ساعت ها بحث است. آیا هیئت دولت برای چیزی رای می دادند که راجعبش اطلاع نداشتند؟ سوال دوم آن که شما چه چیزی را یک طرح حساب می کنید؟ آیا مثلا یک کارخانه یک طرح است، یا مثلا یک تلفن عمومی که جایی نصب می شود طرح محسوب می شود؟ می خواهم حساب کنم وقتی در یک سفر استانی چند هزار طرح را افتتاح می کنید، منظورتان تقریبا چیست. چرا که تا آن جا که من می دانم، اجرا شدن حتی چند طرح و نه حتی چند ده طرح، به شرطی که منظور از طرح یک پروژه ی قابل قبول باشد، می تواند یک استان را در کیفیت زندگی زیر و رو کند. اما چه می شود که با افتتاح چند هزار طرح این اتفاق نمی افتد؟ آقای رییس جمهور، قیمت لبنیات در اواسط دولت شما افزایش شدید پیدا کرد، که شما و دولتتان روی آن دست گذاشتید و اصرار کردید که کاهش یابد. تلویزیون هم از بازدیدهای سر زده ی مسئولین از کارخانه ها و ... گزارش ها تهیه کرد و برنامه ساخت و .... اما نهایتا قیمت هیچ محصول لبنی کاهش نیافت. البته در سوپرمارکت های شمال و جنوب شهر که من خرید می کردم چنین بود؛ سوپرمارکت محله ی شما چه طور؟ یعنی شما در این کشور حتی از پس قیمت ماست و پنیر، حتی در کوتاه مدت، بر نمی آیید؟ لااقل برای به کرسی نشاندن حرف خودتان هم نتوانستید حتی مقطعی چنین کاری بکنید. بعد هم که پس از مدتی موضوع را بکلی رها کردید. موضوع شهریه ی دانشگاه آزاد را به خاطر می آورید؟ کلی سروصدا کردید و قرار بود آن را کاهش دهید. راستی چه شد که موضوع فراموشتان شد؟ ما هم که همان شهریه را با افزایش سال به سالش می پردازیم. پس شما فقط سروصدا کردنش را بلد بودید؟ آیا این همه ابزاری که در اختیار شما بود، به هیچ کار نیامد؟ آقای دکتر، می توانید به دور از احساسات و شانتاژکاری، توضیح دهید این نامه جمع کردن از مردم به چه کار می آید؟ شما گروهی تشکیل داده اید و از جیب بیت المال آن ها را حقوق می دهید تا از مردم نامه جمع کنند و جواب دهند. حقیقتا در این نامه ها به دنبال چه می گردید؟ اگر شما به دنبال درد مردم هستید، درد مردم و حرف آن ها که بر هیچ کس پوشیده نیست. پس موضوع چیست؟ آیا این یک اقدام عوام فریبانه است؟ به خاطر دارید که اعلام شد در تولید گندم خود کفا شده ایم؟ بلافاصله و در اقدامی احساسی یا تبلیغاتی، جشن خودکفایی گندم برگزار کردید و سخن از صادرات گسترده ی گندم به میان آوردید و وزیر بازرگانی اعلام کرد یک معامله ی فروش گندم هم با مصر انجام شده است. وزارت کشاورزی هم اعلام کرد که موضوع خودکفابب گندم بر اساس برنامه صورت پذیرفته و طبق برنامه، جو و دیگر محصولات (که یک به یک توسط وزیر کشاورزی نام برده شدند) ظرف دو سال آینده خودکفا خواهند شد. اما جناب احمدی نژاد، چه شد که با اندک خشک سالی که البته در چند سال گذشته به هیچ وجه بی سابقه نبود، نه تنها ما در دیگر محصولات خودکفا نشدیم، بلکه از صادرکنندگی گندم، به جایگاه یکی از بزرگ ترین واردکنندگان گندم بازگشتیم؟ آیا این گونه برنامه ریزی کرده بودید؟ گیرم که همه چیز تقصیر خشک سالی بود، آیا خشک سالی با تکنولوژی امروز قابل پیش بینی نبود که با افزایش مقطعی تولید گندم شما جشن خودکفایی تولید آن را برگزار کردید؟ آیا علت همین افزایش تولید هم نقدی کردن خرید گندم از کشاورزان توسط دولت، درحالی که دولت دیگر محصولات کشاورزی را به صورت پرداخت مدت دار از کشاورزان می خرید، نبود؟ در واقع کشاورزانی که دیگر محصولات را می کاشتند، آن محصولات را رها کرده و در مقطعی خاص به کاشت گندم روی آوردند تا از مزیت پرداخت نقدی بهره مند شوند. آیا شما از این موضوع بی اطلاع بودید؟ چرا با اعلام تغییر جایگاه ایران از واردکنندگی به صادرکنندگی گندم، مردم را به بازی گرفتید؟
جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، کشوری به وسعت و جمعیت ایران در شرایطی که دارای مشکلاتی عدیده است، نیازمند تفکر و مدریت صحیح و پیاده سازی کارآمد آن تفکر است. در چنین شرایطی نمی توان سخنان بی پشتوانه یا احساسی یا با اهداف تبلیغاتی را از جانب دولت پذیرفت. شما با عدم مدریت صحیح خود در اداره ی کشور، وقت ها را بیهوده تلف کردید و انرژی ها را در استحکاکاتی که خود ساختید، هدر دادید و روند توسعه ی عادی کشور را مختل نمودید.
آقای محمود احمدی نژاد، به همه ی آن چه در بالا گفتم اعتقاد راسخ دارم، چرا که خود به عینه آن را دیده و حس کرده ام و ساعت ها به آن اندیشیده ام و بارها نظرات خود را نقد نموده و در مناظره ی با دیگران اصلاح کرده ام. ولی با همه ی این احوال، قبل از شروع تبلیغات دور جدید انتخابات ریاست جمهوری، هرگز به خودم جرات ندادم هیچ یک از آن چه رخ داده را از قرض ورزی یا سودجویی حضرت عالی ببینم. و همواره همه را از روی اشتباهات بزرگ، بی تجربگی، سادگی، یا حداکثر بی فکری شما می دانستم. اما جناب دکتر، در جریان تبلیغات اخیر، آن چه دیدم را به سختی باور کردم. شما سخنانی گفتید و اعمالی انجام دادید، که من حتی دیگر نمی توانم آن چه رخ داده را به پای سادگی شما یا روش «صحیح و خطا»ی شما بنویسم. از زمانی که عقلم رسیده و از زمانی که در کوچه و خیابان رفت و آمد می کنم، در تاکسی و اتوبوس و مترو و بازار و خیابان، وصف فساد افرادی مانند آقای هاشمی و پسرانشان، یا آقای ناطق نوری و خانواده یشان، یا امثال آن ها را می شنیدم. سخنانی که هرگز برای عموم مردم ثابت نشده است ولی اکثر مردم آن را باور می کنند. اتفاقا به حکم «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها» به احتمال قوی این سخنان ریشه در واقعیات دارند. اتفاقا چهار سال پیش برای مبارزه با امثال این آدم ها بود که من به شما رای دادم. اما، جناب آقای احمدی نژاد، چه طور است که چهار سال تمام لب فروبستید و هیچ در مورد این آدم ها یا حتی آدم های بسیار کوچک تر از این ها که دچار فسادند، هیچ نگفتید و هیچ نکردید؟ چرا علیه آن ها با ارائه ی اسناد، اقامه ی دعوی رسمی نکردید؟ چه شد که پس از این همه مدت، چند شب مانده به انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، در مناظره با آقای میرحسین موسوی، آن حرف های تاکسیی را که همه ی مردم، از کوچک و بزرگ،از آن مطلع بودند، نقطه ی شروع و شروع آتشین خود و حرف اصلی و فرعی خود در انتخابات دهم قرار دادید؟ چه شد که چهارسال به وظیفه ی خود در برابر این موضوعات عمل نکردید، و آن را برای تبلیغات شب انتخابات خود خرج کردید؟ پس از آن مناظره هم، همه ی حرف ها و شعارهای شما حول همین موضوع گشت. این طور نیست؟ آیا شما آگاه نیستید که این حرف های شما، هرچند با پشتوانه یا بی پشتوانه، و هرچند با ربط یا بی ربط با رقیب مستقیم شما باشد یا نباشد، بسیار عوام فریب است؟ آیا شما با همین قصد این سخنان را بر زبان آوردید؟ آقای احمدی نژاد، چه گونه می شود این عمل شما را به شکلی مثبت توجیه کرد؟ متاسفم که این سخن را باید بگویم، ولی آیا تنها علتی که متصور است، حیله گری شما نیست؟ گذشته از این، شما که آقای هاشمی و سیستم اورا فاسد می دانید، چرا آن زمان که در دولت ایشان فرماندار بودید دم نزدید؟ چند روز پیش، روزنامه ها بریده ی روزنامه ی سهنان آن زمان شما را منتشر کردند که در هنگام بازدید آقای هاشمی از شهرستان محل فرماندلری شما، چه قدر از آقای هاشمی تعریف های افراطی کرده بودید. این تضاد از کجاست؟ در شب آن مناظره من شاهد بودم که شما همان حربه ی غیر اخلاقی را علیه رقیبتان به کار بردید که چهارسال قبل رقیبتان علیه شما به کاربرده بود. روش شما، شانتاژ کاری و عوام فریبی با استفاده از آمادگی قبلی، و فن بیان قوی که البته از حضرت عالی بی سابقه بود، و بدون ارائه ی دلایل منطقی و عقلی بود. شما با نام بردن از اشخاص خاص و بحث برانگیز، بدون مقدمه ی قابل قبولی که آن ها را به درستی به نامزد روبرویتان ربط دهد، فضا را مسموم کردید و با تخریب شخصیت طرف مقابل با متهم کردن او به انحاء مختلف مانند موضوع همسرش و نیز با ایراد سخنانی با این مضمون عامیانه که «آی ... کجایید مردم، که بردند و خوردند ...» بیان هرگونه سخن منطقی را از بحث سلب نمودید. اما این سخنان، همان طور که گفته شد، می توانست احساسات اغلب مردم عادی، به خصوص اقشار کم سوادتر یا کم اطلاع تر یا کم درآمدتر را به نفع شما برانگیزد؛ اتفاقی که رخ داد. آقای احمدی نژاد، این شما بودید که با آن سخنان در شب مناظره، تخریب و جنگ روانی گسترده را آغاز نمودید. شما از قبل برای این منظور برنامه داشتید. من شخصا پوسترهای تبلیغاتی شما را در شب های قبل از آن دیده بودم که همه را به دیدن آن مناظره ی خاص دعوت می کرد. این یعنی شما از پیش برنامه ی تخریب را چیده بودید. این قدر خود را مظلوم جلوه ندهید و از اهانت هایی که به شما نشده فغان نکنید. یک نمونه ی آشکارش فغان جان گداز شما درباره ی چاپ عکس همسرتان و اهانت به او در روزنامه ی اعتمادملی بود که چندین بار تکرارش کردید. چند روز پس از سخنان شما، آن روزنامه را دوستان یافتند و من هم دیدم. البته روزنامه ی اعتماد بود، نه اعتماد ملی، و البته عکس همسر شما در آن چاپ شده بود. اما آن، مقاله ای بود درباره ی فعالیت های سیاسی همسر برخی سیایسون که عکسی معمولی هم از همگی چاپ شده بود، و در مورد همسر شما هم ذکر شده بود که چنین فعالیتی ندارند. و هیچ گونه اهانتی هم به ایشان نشده بود. آیا همه ی مظلوم نمایی های شما از همین جنس است؟ شما خود را یک فرد ولایی می دانید. آقای خامنه ای بارها کاندیداها را از تخریب یکدیگر بر حذر داشته اند. پس چرا آغاز گر این موضوع شدید؟ دیدید که پس از آن، ایشان هم در سخنانی که در حرم امام و به مناسبت رحلت امام ایراد کردند، اتفاق رخداده را تقبیح نمودند. پس چرا شما به ادامه ی روش خود در دیگر تبلیغات پرداختید؟ مگر شما مدعی پیروی کامل از ولایت نیستید؟ پس چرا به اعتقاد خود که مدعی آن هستید هم عمل نکردید؟ و شما همین موضع را در تمامی مناظره ها، سفرهای تبلیغاتی، سخنرانی های در جمع هواداران و به طور کلی در تمامی فعالیت های انتخاباتی خود ادامه دادید. گذشته از این موضوع، شما تمام امکانات دولتی تحت اختیار خود را برای کسب آرای بیشتر به کار گرفته اید. به من نگویید که قبلی ها این کار را می کرده اند یا نه. شما با این همه ادعا که هیچ حقی برای خود قائل نمی شوید و در فیلم های تبلیغاتیتان روی این موضوع تاکید می کنید که حتی در رفت و آمدهایتان از خط ویژه عبور نمی کنید، نباید چنین می کردید. اگر بی اطلاعید، سری به سایت خبرگزاری فارس بزنید تا ببینید چه طور برای شما خود را به آب و آتش می زند. و یا شماره های روزهای اخیر روزنامه ی ایران را که روزنامه ی رسمی دولت جمهوری اسلامی است، بخوانید تا ببینید چه طور گوی سبقت را از ستادهای انتخاباتی خود شما ربوده است. این روزها شما بسیار بر آمارهای نرخ تورم، نرخ بی کاری، تولید فولاد و سیمان و ... تکیه می کنید. اما جناب آقای دکتر، برحذر باشید که از کم تخصصی و بی تخصصی یا بی اطلاعی ما مردم سوء استفاده کنید و با اعداد و ارقام بازی کنید. به عنوان مثال، از منبع موثقی شنیدم که کاهش حدود دو درصدی بی کاری که می فرمایید در دولت شما رخ داده، به دلیل تغییر تعریف بی کار در دولت شماست. به این شکل که اگر پیش از این به فردی که کم تر از دو روز در هفته کار داشت، بی کار می گفتند، در دولت شما مثلا به فردی که کم تر از نصف روز در هفته کار داشته باشد بی کار می گویند. این موضوع از سایت وزارت آمار ایران قابل راستی آزمایی است. یا مثلا گفته می شود که سخن شما درباره ی صنعت فولاد، از «میزان» تولید فولاد است، نه «ظرفیت» تولید آن؛ که می دانیم این دو تفاوتی آشکار دارند. به عنوان مثال ممکن است در دولت قبلی به دلیل کاهش قیمت فولاد و کم صرفه بودن تولید آن، کارخانه ای با یک شیفت کاری فعال بوده که در دولت شما با افزایش چشم گیر قیمت فولاد و به صرفه تر شدن تولید آن، همان کارخانه با سه شیفت کار کند که نهایتا موجب افزایش سه برابری تولید فولاد شود؛ در حالی که دولت هیچ عمل خاصی انجام نداده باشد. یا در مورد تورم، شما میانگین میزان تورم در دوره ی خود را بیان می کنید که نشان از هیچ چیز ندارد؛ چرا که کاهش تورم از 25% به 10% و افزایش تورم از 10% به 25% میانگین نرخ تورم یکسانی را پدید می آورند، در حالی که این دو امر، تفاوت صدوهشتاد درجه ای باهم دارند. یا در مورد آمار اعلامی شما درباره ی افزایش تعداد مدال های ورزشی کسب شده، که حقیقتا حرف بی ارزشی است، باید بگویم بله، این درست است که تعداد مدال ها زیاد شده، اما مگر ارزش مدال به گرد بودن آن است؟ مگر ارزش مدال به مرجعی که آن را صادر می کند نیست؟ آیا یک مدال المپیک با یک مدال مسابقات چهار جانبه ی کشورهای همسایه ارزشی برابر دارند؟ چه کسی است که نداند در جدی ترین رقابت ورزشی ما در طول دوران شما، یعنی المپیک، ما به بدترین شکل ممکن شکست خوردیم؟ آمار شما در مورد تعداد مدال ها شاید درست باشد، اما آیا این آمار حاکی از موفقیت شما در عرصه ی ورزش است؟ آیا ده مدال در مسابقات جنوب غرب آسیا حتی با یک مدال المپیک برابری می کند؟ آیا این آمار شما صرفا عوام فریبانه نیست؟ یا مثلا در مورد تعداد اختراعات یا تعداد کالاهایی که استاندارد دریافت کرده اند، بهتر نیست پیش از بیان عددهایی بزرگ، تعریف جدید چیزی که به آن لفظ اختراع اطلاق می گردد و روش جدید استانداردسازی را برای مردم تشریح کنید؟ این ها را گفتم که بدانید عدد بازی، فقط عوام دور از معرکه را می فریبد. پس لطفا این قدر بر آمار خود که جای بسی حرف و حدیث و بلکه شک و شبهه دارند تکیه نکنید. موضوع دیگر در این باب، موضوع افتتاح های صوری این روزهاست. البته دول پیشین هم چنین رسم هایی داشتند. همه می بینند که در دو سه هفته ی اخیر، تعداد افتتاح طرح های بزرگ چه رشدی داشته است. موضوعی که دولت شما سعی دارد از آن برای تاثیر گذاری در نتیجه ی انتخابات استفاده کند. من به دو مورد از آن ها که از مخدوش بودنشان مطلعم اشاره می کنم. یکی اتوبان تهران پردیس که چند روز پیش توسط وزیر راه افتتاح شد. اما واقعیت این است که تنها یک بخش میانی از این مسیر (نه ابتدا و نه انتها)، آن هم فقط در خط برگشت (و بدون رفت)، آن هم نه با همه ی پهنای باند افتتاح گردیده است! شما نام این را افتتاح می گذارید؟ حتی نصف کار هم اجرا نشده است. خیلی به تهران نزدیک است، شما هم می توانید به چشم خود مشاهده کنید. دیگری موضوع راه آهن تهران شیراز است که عکس های منتشر شده از ریل ها پس از عبور قطار افتتاحیه، آسیب دیدن شدید ریل ها را نشان می دهد که گواه آماده نبودن ریل ها برای افتتاح و عبور قطار است. حتی ایستگاه قطار شیراز چیزی بیش از یک ساختمان نیمه کاره نیست. پس دولت شما چه چه چیزی را افتتاح کرده که این قدر هم با افتخار از آن نام می برید؟ آیا این دروغ گویی نیست؟ آیا این فضا سازی کاذب نیست؟ شما بر آن چه نامی می نهید؟ آقای دکتر، مباحث دیگری هم هست که جای اشکالات و سوالات بزرگ در عملکرد انتخاباتی شما می گذارد، اما از آن جا که ثابت شده نیستند، ما از اساس آن ها را غلط فرض می کنیم. به عنوان مثال ما می پذیریم که هزینه ی تبلیغات وسیع شما و این همه پوسترهایی که روی داربست های آهنی در تهران برای تبلیغ شما نصب شده و شاید از تبلیغات تک تک دیگر نامزدها بیشتر باشد، همه توسط مردم علاقه مند به شما تامین شده است.
همه ی آن مطالبی که در چهار بخش قبل خواندید، نقد عملکرد شما در چهار سال ریاستتان بر کشور بود. نقد بالا نشان می دهد که شما حقیقتا بی کفایتی از خودنشان دادید و برآیند کارنامه ی شما به هیچ وجه حتی حداقل نمره ی قبولی را کسب نمی کند. همان طور که در ابتدای متن بیان کردم، البته شما خدماتی و خدمات بزرگی هم انجام داده اید. اما جناب دکتر، این را بدانید که عزت ملی و خارجی وقتی معنی می یابد که عزت نفس در داخل، در کوچه و خیابان، و در بین خود، حفظ شده باشد. وقتی شما شانیت انسان ها را زیر پا لگدمال کردید، عزت خارجی به چه کار می آید؟ وقتی پرتاب ماهواره ی امید و دستیابی به انرژی هسته ای برای انسان مهم می شود که از حداقل حقوق مادی و معنوی انسانی و اسلامی خود برخوردار باشد. اما وقتی انسان ها در زیر گام های بی خردانه ی شما خرد می شوند، ماهواره و انرژی هسته ای به چه درد می خورد؟ آقای احمدی نژاد، وقتی شما ادعای ابر قدرتی ایران در جهان را می کنید، وقتی خبر یک پیشرفت علمی را می دهید، وقتی ملت ایران را الگوی دیگران می خوانید، باید مردمی و مردم سالمی وجود داشته باشند که برای شما هورا بکشند و از سخنان شما لذت ببرند؛ اما وقتی شما این قدر در حق ملت جفا کردید، برای چه کسی عزت و افتخار و پیشرفت علمی می آورید؟ حتی اگر میزان خدمات شما با مقدار اشتباهات شما قابل قیاس باشد، شما باید بدانید که آن خدمات در مواردی است که در درجه ی دوم اهمیت قرار دارند. چرا که درجه ی اول اهمیت، خود مردم هستند. بگذریم. جدا از همه ی این صحبت ها و فارغ از همه ی انتقادات به عملکرد شما، دو ایراد اساسی در تفکر شما وجود دارد که انسان را به وحشت می اندازد. و موجب می شود شما سوای کارنامه ی بد رنگتان، انسانی خطر ناک برای هر سمتی باشید. جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، شما حاله ی نور دارید. شما حاله ی نوری که دیگران در اطرافتان می بینند را باور می کنید؛ و خودتان هم آن را حس می کنید. فقط به موضوع آن فیلم کذایی شما اشاره نمی کنم. شما خود را بیش از حد حق می دانید. شما خود را بیش از حد بالا می بینید، و منتقدانتان را همگی منحرف، معاند، خارج از دین، صهیونیست، و ایادی دشمن یا در مواردی که ارفاق می کنید، بی اطلاع، گمراه، و نا آگاه می دانید. این کلمات را شما به کار می برید. شما خود را معادل ملت ایران می دانید و همه جا به جای لفظ «من»، لفظ «ملت ایران» را قرار می دهید و حتی در مسائلی که مربوط به شخص شماست، نه منصب ریاست جمهوری شما ،خود را معادل همه ی ملت در نظر می گیرید. این تفکر شما باعث می شود اشتباهات خود را نبینید. این طرز فکر شما سبب خواهد شد که به واسطه ی حق دیدن خود و درست دانستن اعمال خود، به خود اجازه ی هر کاری ولو غلط را بدهید. این، موجب می شود که شما برای در قدرت نگه داشتن خود، دست به هرکاری بزنید. شما موافقان خود را و اعضای دولت خود را بی حد و حسر حمایت می کنید و در عوض مخالفان خود را به بدترین شیوه مورد حمله قرار می دهید. نمونه اش هم همان طور که در بخش چهارم این نوشته بیان شد، عملکرد شما در انتخابات دور دهم ریاست جمهوری است. شما از هر ابزار مشروع و نا مشروعی برای نگه داشتن خود در صندلی قدرت بهره می برید. و به نظر من این فقط با یکی از این دو دلیل قابل توجیه است: یا شما به روز جزا اعتقاد ندارید، یا خود را آن قدر بر حق می دانید که استفاده از همه ی این ابزارها برای اثبات خود را درست می پندارید. آقای احمدی نژاد، دومین ایراد خطرناک شما، سادگی دروغ گویی برای شما در جلوی ده ها ملیون انسان و گاهی حتی صدها ملیون بیننده ی داخلی و خارجی است. شما به راحتی در جایی که سخنان انسان به دقت ثبت و ضبط می گردد، دروغ های بزرگ می گویید. شما به سادگی هرچه تمام تر دروغ های شاخدار مسلم را با اعتماد به نفسی عجیب می گویید. و حتی در برابر کسانی که دروغ شما را رسوا می کنند، مظلوم نمایی پیشه کرده و با کمال وقاحت خود را مورد جفا واقع شده جلوه می دهید. نمونه ی بارزش همین جریان فیلم حاله ی نور که همگان آن را دیده اند و حتی آدم هایی که در جلسه بوده اند حاضرند، و موضوع را تایید کرده اند ولی شما بارها و بارها آن را تکذیب کردید. یا همان موضوع آمار اطلاعات خانوار که در بالا صحبتش رفت. یا موضوع عذرخواهی رسمی دولت انگلیس از دولت شما بابت قضیه ی ملوانان انگلیسی. و هزارویک دروغ آشکار و غیر آشکار دیگر که من چندین تای آن ها را می توانم برشمارم. این ها را مثال زدم چون دروغ بودنشان بر عموم روشن شده است. موضوع این نیست که شما راجع به چه دروغ می گویید. موضوع این است که شما چرا، به چه کسی، در چه شرایطی و چند بار یک دروغ را می گویید؟ این موضوع می تواند نشان دهد شما برای دروغ گویی چه میزان بی شرمی به خرج داده اید. همین مثال های بالا کافی است که نشان دهد شما آن قدر وقیح هستید که تا حدی بی سابقه دروغ گو و دغل کار باشید. پس چه دلیلی دارد که شما در آمارهایی که می دهید دروغ نگفته باشید؟ چه دلیلی دارد شما در انتخابات تقلب نکنید؟ شما با این همه بی شرمی، چه طور می توانید خود را فردی ساده و مردمی نشان دهید؟ شخصی که به این میزان دغل باشد، نمی تواند آن اشتباهاتی که صحبتش رفت را از روی سهو انجام داده باشد. جناب دکتر، اگر این حرف غلط است و شما خائن نیستید، و اگر حتی خرده وجدانی در شما وجود دارد، توصیه می کنم دروغ را کنار بگذارید و با خود و دیگران رو راست باشید که با خود صادق نبودن، بس خطرناک تر است از با دیگران صادق نبودن. در پایان، توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که از آن جا که من این متن را با حداکثر توان و فکر خود نگاشته ام و در آن حداکثر صداقت را به خرج داده ام و تمام آن را بر اساس عقل و منطق بیان نموده ام، حتی در صورت ایرادناک بودن آن، به هیچ عنوان متاسف نخواهم بود. چرا که علم انسان نسبی است و تکلیف ما به حد این وسع نسبی ماست. و وظیفه ی ما حرکت در مسیری است که پس از تلاش با همه ی توان، آن را با همه ی وجود درست می پنداریم. پس حرجی نیست آن کس را که از دل و جان کوشش کند، و حقیقتی را که به آن اعتقاد می یابد، بیان و اجرا نماید. من چنین کردم؛ اما اگر شما چنین نکرده اید، آرزو می کنم که خداوند شما را به راه حق و حقیقت رهنمون باشد. از توجه شما متشکرم. |
||
|
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
|
|
||
|
فصل بیستم و دوم: روزهای سیاسی
|
||
|
شنبه شانزدهم خرداد 1388
|
|
||
|
این روزها، تجربه ای متفاوت از گذشته بر ما می گذرد. هفته ای که گذشت، هفته ای بود، غریب ... گرچه پیش از این، شکست خوردن رو یاد گرفته بودم؛ و اگرچه دایره ی چیزهایی که انقدر برام مهم هستند که نرسیدن بهشون واقعا برام تلخ باشه، بسیار تنگ شده؛ هرچند که از ابتدا هم به نتیجه ی این فلیپ فلاپ ها چندان امیدوار نبودم و هرچند که بیشتر ورودی های اون ها رو اصلا من مقدار نمی دادم؛ و با وجود این که احتمالا نمی شه اسم هیچ یک از آنچه گذشت رو شکست گذاشت؛ اما هر یک از این سه رخداد که در هفت روز گذشته رخداد، کمال واقعی «تو ذوق خوردن» رو برام معنی کرد. و جمع این سه تا صفر، انقدر حالم رو گرفت، که اگه بلد بودم، یه دل سیر گریه می کردم. «ذوق» یه چیزه غیر ارادیه، ترکیبی از ایده و احساس و امید. که این تتمه ذوق جوونی هم که این دو سه سال اخیر دیگه فقط گاهی در ما زنده می شد، یه چشمش کور شد. اصلا ناراحت نیستم؛ فقط خورده تو ذوقم. اگه سیگاری بودم، یه پاکت کاملش رو تو شب های خنک این روزها، دووود می کردم بره آسمون. اما کیف این شب ها، تو نفس عمیقیه که میشه از عمق فراغ بال و رهایی بی حسر این روزها کشید. فصل بیست و یکم: بی چون و چرا |
||
|
سه شنبه پنجم خرداد 1388
|
|
||