تبليغاتX
قلمروی من
قلمروی من 

 

به هر گوشه و کنار کشورمان که می روی، مدفن و مقبره ی یک یا چند امام زاده برای زیارت وجود دارد. خیلی وقت ها ما به این امام زاده ها به چشم استراحت گاه های میانه ی راه نگاه می کنیم، که می توان در صحنش دست و رویی شست و در ساختمان مقبره نماز خواند و امام زاده را هم زیارت کرد و احتمالا در اطراف، مایحتاجی تهیه کرد و خلاصه نفسی تازه نمود و سپس راه را ادامه داد. گاهی هم به آن ها به چشم یک مقصد جنبی گردشگری می نگریم که ممکن است چند ده کیلومتر برای رسیدن بهشان از مسیر اصلی سفر دور شویم و راه اضافه بپیماییم تا از آن جا دیدن کنیم و امام زاده را زیارت. گاهی هم امام زاده مقصد اصلی ماست و به آن جا سر می زنیم فقط برای زیارت؛ و به امام زاده به عنوان بابی از ابواب الهی می نگریم که احتمالا از طریق آن، دعای ما زودتر مستجاب می شود.

 

ما به امام زاده هایمان اهمیت زیادی می دهیم. ما برای اداره ی آن ها سازمان داریم؛ در تلاشیم شمار بیشتری از آن ها را کشف کنیم؛ ما برای آن ها ساختمان و گنبد و ضریح می سازیم و دوست داریم در ساخت ضریحشان از جواهرات استفاده کنیم؛ ما برایشان نذر می کنیم؛ در ضریحشان پول می اندازیم؛ دخیلشان می بندیم؛ به مقبره یشان با احترام نزدیک می شویم و با احترام از آن فاصله می گیریم؛ به ضریحشان می چسبیم و برایشان دعا می کنیم و از آن ها می خواهیم برایمان دعا کنند؛ برایشان ادعیه ی مخصوص درست می کنیم؛ به عنوان نقاط مهم منطقه از آن ها نام می بریم و ... و خلاصه مهم و بسیار محترم می داریمشان و احتمالا آن ها را از خود به خدا نزدیک تر می پنداریم. ما ترجیح می دهیم پیش آن ها برویم و دعا کنیم تا مثلا در خانه یا حتی شاید مسجد این کار را انجام دهیم و دوست داریم هرکجا که می رویم، امام زاده هایش را هم سر بزنیم.

 

در این بین سوال هایی با درون مایه ای واحد وجود دارند: منشا احترام ما به امام زاده ها چیست؟ چرا ما این قدر به امام زاده ها اهمیت می دهیم؟ قداست آن ها از کجا آمده است؟ آن ها کیستند که برایشان دعا می کنیم و از آن ها می خواهیم که برای ما دعا کنند؟ اصلا چرا ما نیازهایمان را و درخواست هایمان از خدا را به امام زاده ها می گوییم؟ آن ها چه ویژگی دارند که می توانند واسطه ی ما و خدا شوند؟ آیا تقدسی که ما برای آن ها قائل می شویم، اصیل است؟ این اصالت از کجا نشات می گیرد؟

 

جوابی که من از کودکی به این سوالات ذهنی ساده ی خود می دادم این پاسخ ساده بود که این ها آدم های خوبی بوده اند (چون بزرگ تر ها این را می گویند) و ما برای همین به آن ها احترام می گذاریم. آن ها به خدا نزدیک ترند و برای همین ما آن ها را واسطه ی دعای خود قرار می دهیم. و من که می دیدم بزرگ ترهایم امام زاده ها را مقدس می شمرند، به خودم اجازه نمی دادم بیش از این در مورد آن ها از خودم سوال کنم و سعی می کردم تقدس آن ها را به نحوی برای خودم توجیه کنم، چرا که مقدس بودن آن ها به عنوان یک اصل به من آموزش داده شده بود. اما مدتی است به لطف همان بزرگ ترها ذهن من شجاع تر و هم بازتر شده، و امروز برای تقدس هرچیز دنبال دلیلی روشن می گردد و هرچیز ساده ای را به عنوان اصل خدشه ناپذیر نمی پذیرد؛ و امروز نمی تواند برای چالش ساده ای که از کودکی برای امام زاده ها تراشیده، پاسخ راه گشایی بیابد.

 

موضوع این است: اول این که از کجا معلوم این فرد که امام زاده می نامیمش آدم خوبی بوده باشد که امروز ما برایش این همه احترام قائل می شویم و او را واسطه ی خود و خدا کرده ایم؟

مادرم برایم تعریف کرده بود که در نزدیکی گرمسار امام زاده ی معروفی بود که اهل منطقه بسیار به زیارتش می رفتند و خانواده ی آن ها هم که اصالت گرمساری داشتند بارها آن امام زاده را زیارت کرده و چه بسا نذری هم برایش کرده بودند. اما سال ها بعد، یک شب آن امام زاده مورد سرقت قرار گرفت و بعدا معلوم شد که آن جا اساسا کسی دفن نبوده و در واقع گنجینه ای مدفون بوده که دزدها از این موضوع آگاه شده و مقبره را حفاری کرده و گنجینه را برده بودند! پس از آن، امام زاده ی آن منطقه جمع شد! چه بسیار اشک ها که مردم بیچاره بر سر این گنجینه ریخته بودند و چه بسیار نذرها که برای سکه های زرین و جام های سیمینش کرده بودند! چقدر برایش دعا کرده بودند و چه قدر با احترام عقب عقب ترکش گفته بودند. کسی چه می داند، حکما امام زاده ای که سال ها آن جا امام زادگی می کرده، کراماتی هم برای مردمش داشته که این همه سال بین آن ها دوام آورده بوده است! البته این قصه، قصه ای تکراری است که مشابهش بارها در اقصا نقاط کشورمان رخ داده و مردمانی را مدتی بی امام زاده کرده است. حالا سوال این است که وقتی ما نمی توانیم تضمین کنیم که اصلا کسی زیر این مقبره دفن هست یا نیست، چه طور می توانیم مطمئن باشیم که این فرد زاده ی امام هست یا نه؛ و گیرم که زاده ی امام است، از کجا می توانیم مطمئن باشیم که آدم مثبتی بوده یا آدمی شرور بوده است؟ گیرم امام زاده ای دارای شجره نامه ی دقیق و معتبر است و شکی هم در زاده ی امام بودنش نیست؛ در اسلام، نسب مایه ی مباهات و ارزش شناخته نمی شود. پس گیرم کسی پسر بلافصل یک امام هم بوده باشد، این دلیلی بر خوب بودنش نیست. جعفر کذاب هم امام زاده بود!

 

پس چرا ما هر مقبره را که زاده ی امام بودن صاحبش معلوم شود، احترام می کنیم و گنبد و بارگاهش می دهیم؛ و مقبره ی دیگران را هرکه باشند، چندان کاری نداریم؟ جالب این است که هرچه یک امام زاده نسب مستقیم تر و کامل تری با یک امام دارد، ما او را بیشتر ارج می نهیم؛ انگار گوهری در وجود آن هاست که نسل به نسل منتقل می شود، ولی از نسلی به نسل دیگر کم رنگ تر و کم رونق تر می شود! مگر پیامبر سال ها زجر نکشید تا اعراب جاهلی را بفهماند که نسب ارزشی برای آن ها و برای هیچ یک از انسان ها نمی آورد؟ پس چرا ما به زاده ی امام بودن اهمیت می دهیم؟ آیا این رفتار ما شبیه رفتار جاهلانی که با پیامبر دشمنی کردند و پیامبر بسیار تلاش کرد به آن ها بفهماند ایمان مایه ی ارجحیت است نه نسب، نیست؟

 

امروز ما حتی وجود و عدم وجود جنازه در مقبره را واقعا نمی دانیم، چه رسد خوبی و بدی آدمش را! اگر آدم شروری زیر این مقبره دفن باشد، این همه احترام و توجه نثار چه کسی شده است؟ ما از چه کسی خواسته ایم وساطت ما را نزد خدا بکند؟

 

از این ها گذشته، گیرم کسی امام زاده بوده و آدم خوبی هم بوده. چه دلیلی دارد که ما برای تقرب به خدا به نزد او برویم؟ مگر آدم خوب در دنیا که امام زاده نبوده اند کم بوده که خوب بودنشان در تاریخ هم ثبت شده و چه بسا از امام زاده ها هم به خدا نزدیک تر بوده اند؟ چرا پیش آن ها نمی رویم و به آن ها این قدر احترام نمی گذاریم و آن ها را واسطه ی فیض قرار نمی دهیم؟ چرا ما هر گوشه و کنار «امام زاده» های خوب داریم، اما «دیگر زاده» های خوب نداریم؟ چرا «امام زاده ها خوبند» و «خوبان امام زاده اند»؟ این گزاره ی دو وجهی از کجا آمده است؟ اگر هم فکر می کنید ما به این گزاره اعتقاد نداریم، به من بگویید چه طور است که این همه «امام زاده» ی مورد احترام و عزیز داریم، ولی یک صدم این هم «دیگر زاده» که این همه احترام داشته باشد نداریم؟

 

و از همه ی این ها مهم تر: مگر آدم زنده ی خوب که می شود از محضرش درس ها گرفت و اگر هم واسطه ای بین ما و خدا لازم است، او را واسطه قرار داد، کم است که ما سراغ مرده ها می رویم؟ چرا زنده های خوب را رها کنیم و سراغ مرده های خوب برویم؟ چرا به جای این که پیش مرده ای برویم که اکنون نمی تواند چیزی به ما بیاموزد و مایه ی رشد ما شود، پیش زنده ای نرویم که اهل دل است و می تواند هزار نکته ما را بیاموزد و مایه ی تعالی ما شود؟ آیا در این دنیا، زندگان فارغ از کیستیشان، ارجح بر مردگان نیستند؟ آیا یک ساعت صرف کردن برای استفاده از محضر یک زنده ی اهل فکر یا اهل دل، بهتر نیست از صرف همان ساعت برای یک مرده که در زمان خودش اهل فکر یا دل بوده است؟ کدام مایه ی رشد و تعالی است؟ آیا اگر قرار است ما از کسی بخواهیم برایمان دعا کند، بهتر نیست به جای این که از یک آدم خوب مرده بخواهیم، از یک آدم خوب زنده بخواهیم؟ البته بنده حساب معصومین را به واسطه ی معصومیتشان دخیل در این موضوع نمی کنم.

آیا ما در مخیله ی ناخودآگاهمان تصور نکرده ایم که امام زاده چون مرده است و هرگز ندیده ایمش و نمی بینیمش (همان طور که خدا را)، به خدا نزدیک تر است و حرف ما را بهتر به خدا می رساند؟ آیا ما فراموش کرده ایم که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است؟ آیا اساسا ما تصور می کنیم که خدا به مرده ها نزدیک تر است تا زنده ها؟ آیا ما به نوعی مرده پرستی مبتلاییم؟

 

از طرفی، چرا ما باید پولمان را و نذرمان را و حتی شاید قربانیمان را متوجه یک فرد کنیم؟ گیرم مقصود ما معبودِ اوست، نه خودش. چرا باید کسی را در این میان دخیل داریم که شبهه در کار افتد؟ چرا به جای امام زاده، مسجد یا نمازخانه نسازیم؟ چرا به جای توسعه و تجهیز بارگاه آن امام زاده و مجلل کردن مقبره ی او و ساخت سرسراها گرداگرد مدفنش، مسجدی که بجایش  بنا می کنیم را با شکوه تر و زیباتر نسازیم؟ چرا به جای نذر امام زاده کردن، نذر خدا نکنیم؟ چرا خدا را از خود و خود را از خدا دور بپنداریم و هرکسی را در این بین جای دهیم؟ چرا ما خود را عادت داده ایم هر کسی را و هر چیزی را بین خود و خدا واسطه قرار دهیم ولی خودمان کم تر رک و رو راست سراغ خدا برویم؟ چرا خدای ما این قدر دور از دسترس ماست، اما مرده هایمان هرچه بگوییم می شنوند؟ آیا امام زاده ها از خدایشان حاظرتر و ناظرتر و شنواتر و مهربان ترند؟

 

البته سوالاتی که مطرح شد، ناظر بر درست ترین رفتارهای ما در مورد امام زاده هاست که آگاهان ما انجام می دهند. اگر بخواهیم وارد رفتار ناآگاهانمان شویم، باید یک به یک رفتارهای پر از شرک را برشمریم. عوام ما صحنه هایی در باره ی امام زاده ها می آفرینند که با همه ی صد ترفندی که برای توجیه رفتار عالمانمان با امام زاده ها به کار می بندیم هم نمی شود توجیهش کرد. قصد تشریحش را ندارم، اما به راستی رفتار کثیری از مردم ما با امام زاده ها  فاجعه است؛ نیازی به مثال آوردن نیست، نمونه هایش را همه ی ما می بینیم. آن چه در رفتار برخی مردمان عامی ما با امام زاده ها نمایان می شود، به نیرنگ شیطان نزدیک تر است تا به رهنمود خدا. اما واقعیت این است که رفتار شرک آلود عوام ما، از رفتار افراطی خواصمان نشات می گیرد. وقتی عالمان ما با ضریح چون کعبه رفتار کنند، جاهلانمان با صاحب ضریح چون صاحب کعبه رفتار می کنند؛ و این کاملا طبیعی و قابل پیش بینی است. ما نمی توانیم برای توجیه رفتار عواممان از نیت پاک آن ها سخن بگوییم یا قصه ی موسی و شبان را تعریف کنیم؛ چرا که ما خودمان آن ها را به این وادی کشانیده ایم. بزرگان ما مسیر انحرافی امام زاده ها را جلوی پای مردممان گذاشته اند؛ حالا نمی توانیم وقتی مردم در معرض سقوط در دره های این مسیر انحرافی هستند، نیشمان را باز کنیم و بگوییم: عیب ندارد، نیتشان پاک است، الاعمال بانیات! این رفتار غلط آن ها برای پیاده کردن نیت پاکشان، برآمده از دل پاکشان نیست؛ چه، هیچ دل پاکی از خدا پرستی به مرده پرستی نیافتاده و مرده را جای خدا نمی گذارد. حال اگر برخی عوام ما به این وادی کشانیده شده اند، این حیله ای از حیله های شیطان و حاصل رفتار آن بزرگان است که اساسا به امام زاده ها پروبال بیش از حدی داده اند.

 

 

من فکر می کنم ما دچار عاداتی افراطی شده ایم. من تصور می کنم ارادت ما به امامان، در طول زمان دچار انحرافاتی شده است و امروز یکی از مصادیق بارزش موضوع امام زاده ها است. من معتقدم رفتار ما در برابر دیگر ملل مسلمان و غیر مسلمان غیرقابل توجیه است. من فکر می کنم احتمالا ما در حال منحرف کردن دین خدا از راه راستش هستیم، هرچند ناخواسته.

 

 

تاریخ را برای ما نقل می کنند: بت پرستان، با کمی اقماض، در واقع سنگ و چوبِ ساخت دست خود را نمی پرستیدند؛ بلکه آن ها هم به نیرو های ماورائی و غیبی اعتقاد داشتند. اما احتمالا بت را سمبل و نشانه ای از خدا یا خداها یا نیروهایی ماورائی و غیبی می پنداشتند و آن را به جای خود خدا احترام می کردند. از این روست که آن ها را مشرک، و نه کافر نامیده اند. بت پرستان آن قدر ها که ما تصور می کنیم هم کودن نبودند که ندانند بتی که خودشان چند لحظه پیش ساخته اند خالق نیست. آن ها به درگاه بت دعا می کردند و برایش نذر می کردند و برای او قربانی می دادند، در حالی که شاید به نیروهای ماورائی در پس چهره ی این بت هم اعتقاد داشتند. خدا و پیامبرش هم می توانستند کمی مسامحه به خرج دهند و به همین که بت پرستان بپذیرند «خدای واحد نادیدنی هست ولی بت ها تجسم و نماد اویند» راضی شوند و بدین ترتیب آن همه مخالفت و دشمنی برای خود نتراشند و ساده تر اسلام را در میان اعراب گسترش دهند. اما ببینید این اعتقاد و عادتِ زشتِ بت پرست ها در نماد قائل شدن برای خدا و تجسمی از او ساختن، چقدر پلید و غیرقابل مسامحه بود که اسلام به هیچ وجه و به هیچ قیمتی هیچ قسمتی از آن را نپذیرفت و از اساس تیشه به ریشه ی بت و بت دوستی زد.

 

حال من نمی گویم امام زاده های ما، بت های ما شده اند. اما من معتقدم رفتار ما با آن ها بسیار غلط است و این انحرافی و بدعتی است که ما در دین می گذاریم، که زاویه ای بین راه ما و راه راست اسلام رسول الله ایجاد می کند، و معلوم نیست این زاویه به چه چیزهایی منجر شود؛ چه، رفتار امروز ما با امام زاده ها هم، حاصل بدعتی بس کوچک تر است که پیشینیان ما در این باب گذارده اند و رفتار اندک کج دیروز آن ها به رفتار وارونه ی امروز ما منجر شده است. حال اگر این زاویه با همین اندازه باقی بماند، و ما مسیر خود اصلاح نکنیم، این انحراف هر روز بزرگ تر و بزرگ تر می شود و ما نمی دانیم آیندگان ما تا چه حد ممکن است کج اندیش شوند. دیروز پدران ما به زادگان امامان به واسطه ی احترام پدرانشان، احترام می کرده اند؛ امروز ما امام زاده ها را در خوش بینانه ترین حالت چون پیامبران تکریم می کنیم و آنان را واسطه ی ارتباط با خدا قرار می دهیم؛ فردا فرزندان ما به امام زاده ها چه مقامی اعطا خواهند کرد؟ امروز ما آن چه باید به خدا گفت و آن چه باید تقدیم او کرد را به امام زاده ها می گوییم و تقدیم آن ها می کنیم و اگر کسی بپرسد، این طور توجیه می کنیم که آن ها را واسطه کرده ایم و منظور خود خداست؛ اما آیا دیگران توجیهات درون فکر ما را هم به اندازه ی رفتار عیانمان می بینند؟ آیا رفتار ما تبلیغ یکتا پرستی است یا شبهه انگیزی در آن؟ آیا فرزندان ما، توجیهات ما را هم به همان اندازه ی رفتارمان تقلید خواهند کرد؟  آیا خداوند حقیقتا به خاطر متمایز کزدن امام زاده ها، از ما خشنود می شود؟

 

 چهارشنبه بیستم آبان 1388 | 


 

برادر جان؛ این روزها، من این سوی میدانم و تو آن سوی میدان. و فاصله ای شبیه «هفت تیر» و به بزرگی «انقلاب اسلامی» و به زیبایی «ولی عصر (عج)» و به بلندای «آزادی» بین ما است.

 

نمی دانم چرا و چه وقت بین من و تو فاصله ای پدید آمد و میدانی در میانمان حاصل شد، که من در این سمتش «قرار گرفتم» و تو در آن سمتش «بی قراری»، اما نیک می دانم پدرانمان و مادرانمان و برادرانمان برای این، جان ندادند، خون ندادند، خون دل نخوردند. و قرار نبود این چنین شود.

 

برادر جان، کنون ما در دوسوی مخالف میدانیم، اما در این سو ما از تو نه نفرت در دل، و نه خشم در سر داریم. ما فراموش نمی کنیم که تو برادر مایی و از جنس و خون و خاک ما. برادر جان، ما یادمان نمی رود که چند هزار سال است با هم در این خاک ریشه کرده ایم و ملایمت و ناملایمت روزگار را پشت به پشت هم پشت سر گذاشته ایم. ما فراموش نمی کنیم که در این هزاران سال، حاکمان، خوب و بد، یک به یک آمده اند و رفته اند و آن چه باقی مانده، تو بوده ای و من؛ و خدایمان، که ما همواره در طی همه ی این چند هزار سال، یکتا پرست بوده ایم. ما می دانیم که حاکمان باز هم می روند و می آیند و باز این من و تو هستیم که در این خاک برای هم و با هم با خدایمان می مانیم.

 

برادر، ما نیک می دانیم که این روزگار نیز چون دیگرش می گذرد. و ما صبر می کنیم. این روزها به مانند نمایشی است که ناچار باید روی پرده رود. و این نمایش دو نقش دارد: یکی خواب و یکی بیدار، یکی مست و یکی هشیار، یکی تلخ و یکی خوشحال، یکی خشم و یکی آرام:

 

یکی باید نقش ضارب را بازی کند، یکی نقش مضروب را؛ یکی نقش کشنده و یکی کشته شده را؛ یکی حاکم و یکی محکوم را؛ یکی ترسناک و یکی ترسان را؛ یکی نگارنده و یکی حذف کننده را ... و گریزی نیست از به صحنه رفتن این نمایش. و هر یک از ما گرچه می تواند برای کوتاه شدن یا طولانی تر شدن نمایش تلاش کند، اما نه می تواند آن را فورا ختم کند و نه می تواند خیلی درازش کند؛ باید صبر کرد تا خود به وقت خویش تمام شود. زمان، مثل همیشه، دوای دردهای صعب العلاج است.

 

برادر جان؛ در این ناملایم روزگار، ما پیشه و زندگی رها می کنیم و می آییم تا از این سوی میدان با تو سخن گوییم، اما تو برای سرکوب ما نیازی به رها کردن پیشه نداری، تو از دارایی ها و حقوق مشترکمان استفاده کن و بیا آن سوی میدان و ما را سرکوب کن؛ تو چوبت را آن طرف میدان بلند کن، ما این طرف می گریزیم، و آن قدر از تو وحشت می کنیم که یکدیگر را زیر دست و پا له می کنیم؛ تو با نهایت توانت بزن، ما کتک می خوریم، زخمی می شویم؛ تو بکش، کشته شدن را ما بر عهده می گیریم؛ تو زندانی کن، ما گرچه با وحشتی بس سخت تر از مرگ، در بندت می شویم؛ تو گوش و چشم خویش ببند و دهان بگشای، ما لب فرو می بندیم و گوش و چشم می شویم؛ تو لعن کن، نفرین کن، توهین کن، تهمت بزن، ما صبر می کنیم.

 

این روزها تو قانونی هستی و ما غیرقانونی؛ تو مجهز و ما دست خالی؛ تو محق و تو حماسه ساز و تو عزیز، ما باطل و اغتشاش گر و مغضوب.

 

برادر جان، تو نقشت را در این نمایش برگزیده ای، و ما که نمی خواهیم این نمایش مدت زیادی روی صحنه منتظر بماند، نقش مقابل را بر می داریم تا بلکه نمایش زودتر اجرا شود و تمام. و ما باز به آغوش یکدیگر باز گردیم ...

 

 

برادرم، ما از تو دلگیر نمی شویم؛ چرا باید بشویم؟ کینه به دل نمی گیریم، چرا بگیریم؟ بی شک تو وقتی می زنی، وقتی می کشی، وقتی در بند می کنی، وقتی لعن و نفرینت را نثار می کنی، لذت نمی بری. بی تردید زدن و کشتن و بردن را برای رضای خدا انجام می دهی. بی شک قلب تو هم از سنگ نیست، آخر تو هم انسانی، برادر مایی، ولی ناچاری به وظیفه ات عمل کنی و دین خدا را یاری دهی که تنها نماند، که ما آن را به یغما نبریم. چرا ما باید از تو دلگیر شویم؟ هدف تو رضای خداست؛ مگر رضای خدا بد است؟ پس چه جای کینه؟ اگر تو نباشی، چه کسی خدا و دینش را یاری دهد تا تنها نمانند؟

 

برادر جان، اما ... حاصل ما از آن چه می کنیم، آرامش است، و آسودگی وجدان، چرا که دل ها آرام گیرد با یاد خدا! اما برادر، آن چه امروز تو می کنی، روحت را می خراشد، فطرتت را می آزارد. آخر کدام موجود خدا می تواند بر برادرش که شمشیر به روی او نکشیده و حق کسی را پایمال نکرده، چنین بی ترحم بتازد؟ و کدامین انسان می تواند بر دل برادرش این طور داغ گذارد و دلش را ریش ریش کند و با وجدان آسوده بخوابد؟ برادر، خداوند فطرت یکسانی به هردوی ما عطا فرموده و من می دانم که این ها همه، فطرت تو را خط به خط می خراشد. من تردید ندارم تو وقتی دختران و همسران برادرانت را که به خاطر پوشششان نمی توانند از تو بگریزند، زیر چوبت می کوبی، وقتی فرزندان برادرت را با اسلحه هدف می گیری، نیرویی اهریمنی وجدانت را خاموش کرده است و تو خانواده ی خویش از یاد برده ای و به این نمی اندیشی که برادرت، با هر عقیده ای که باشد، حق ندارد به دختر و پسر تو، به همسر تو، به خود تو، تعرض کند.

 

اما من می دانم تو به خاطر عقیده ات باید چنین کنی و تو با خدا معامله می کنی تا به بهشتش وارد شوی. برادر، من نیز آرزو می کنم خداوند اجر تو را به واسطه ی خیری نیتت، عظیم قرار دهد. و هر ضریه ای که تو بر پیکره ی من می زنی، یک پله تو را در بهشت بالاتر برد. و من آرزو می کنم هر دوی ما در جهان باقی سعادت مند باشیم.

 

برادر، ما فراموش نمی کنیم پدرانمان را که در طی همه ی این قرون، جان فدای این خاک کردند و شرف نگه داشتند. ما فراموش نمی کنیم داغ های بر دل مانده و فریادهای در حنجره خشکیده ی مادرانمان را که هزاران سال در این سرزمین ماندند و عزیزانشان را فدا کردند و زیر دست خوبان و بدان، آزادان و جباران، با شادی و غم زیستند و تمدن کهنمان را نگه داشتند تا «منشور ملل» را سینه به سینه به پیش برند و آن را به ملت های دنیا بیاموزند؛ و بیاد آن ها آورند که انسان بودنشان را از یاد نبرند. ما فراموش نمی کنیم سینه ی سپر شده ی برادرانمان را که میراث گران بها به کمال دریافتند و نگه داشتند. ما فراموش نمی کنیم که آن چه به ما رسیده، حاصل هزاران سال جهاد است. ما از یاد نمی بریم که در طول قرون گام برمی داریم، و زندگانی ما این یک روز و دو روز نیست. ما می دانیم که ده ها حکومت به خود دیده ایم ولی در فراز و نشیب ها ما و فرهنگ ما و تمدنمان مانده ایم و حاکمان و حکومت ها با خوبی و بدیشان رفته اند. برادر جان، ما همه ی این ها را در خاطر داریم و ما در مقابل تو حتی برای دفاع، دست به اسلحه -از هر نوعش- نمی بریم و علیه تو اقدام نمی کنیم. ما برای تفهیم یا تضعیف تو، وطن ویران نمی کنیم. ما به تو خیانت نمی کنیم و پیمان برادری همچنان جاری می انگاریم. و صبر می کنیم، چرا که می دانیم قلب تو سخت نیست، تنها قفل شده است. و البته قلب های سخت و سنگ شده هم با قطرات لطیف آب عاقبت می شکنند.

 

 

برادرم، زخم ها التیام می یابند و ناسزاها فراموش می شوند. اما ...، خون های ریخته شده، انسان ها را به خشم می آورد، و هتک حرمت آن ها، خدایشان را. برادر، به حرمت برادری که شکسته ای، به حرمت خدایی که ناظر من و توست، از این دو اجتناب کن. و هرچه کردی، خون برادرت بر زمین مریز، و هرگز، هرگز، هرگز حرمت او هتک مکن؛ تا پل های بازگشت ما به آغوش یکدگر فرونریزد. برادر جان، از این دو بپرهیز و بدان، آغوش برادر، همیشه به روی برادر باز است.

 

اگر روزی باز آمدی، سر بر افراز، لب فروبند و چشم در چشمان من دوز تا ببینی سوزش آه همه ی این روزهای سخت را ...

 

 پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | 


 

فصل بیست و چهارم:

                                 بیست و چهار ساله!

 

 

شاید باید یک ماه گذشته رو بحران بیست و چهار سالگی اسم می گذاشتم. بحرانی که نگرانم کرده و باعث شده به حرکت دربیام. همیشه بیست و سه تا بیست و پنج سالگی رو سن جوانی کامل می دونستم و الآن دقیقا در میانه ی تکامل جوانی ام.

 

به خودم که نگاه می کنم، می بینم چبزهای زیادی دارم؛ چیزهای زیادی که برای داشتنشون زحمت کشیدم و چیزهای زیادی که برای از دست ندادنشون نگران بودم. گاهی داشته هام به نظرم زیاد میاند و گاهی کم.

 

به خودم که نگاه می کنم، شرایط نسبتا قابل قبولی می بینم، اما هنوز آدمی که به حد کافی بتونم دوستش داشته باشم نمی بینم. چیزهای زیادی هست که باید می داشتم و همچنان ندارم. اما خوشبختانه این روزها خیلی از اون ها رو در چند قدمی می بینم.

 

این روزها از این که دانشگاه قبول نشدم خوشحالم! و این یک توجیه شخصی یک آدم مغلوب نیست. من امروز برخلاف یک ماه پیش واقعا از این موضوع احساس خوبی دارم. احساس می کنم تغییراتی هست که اگر حالا رخ ندهند، دیگه هرگز فرصتی برای وقوعشون دست نمی ده و آرزوهایی هست که اگر الآن بهشون نرسم، دیگه ممکنه هیچ وقت بهشون نرسم؛ و این روزها که نگرانی درس، فکرم رو و ساعت های کلاس، وقتم رو پر نکردند، احساس فراغ بالی برای رسیدن به همه ی اون ها دارم. از طرفی، دیگه ذهن تنبل نمی تونه خودش رو با توجیه «فعلا که دارم درس می خونم، باشه بعدا ...» قانع کنه.

 

این روزها احساس می کنم برای اولین بار فرصت سرکشیدن به اطرافم رو دارم. خوشحالم و فعال. زیاد فکر می کنم، کارهای زیادی انجام می دم، فکرهام رو زود عملی می کنم، خواسته هام رو در دسترس می بینم، مرض سیاسی بافیم رو به بهبود می ره (حداقل امیدوارم)، دارم سعی می کنم چیزهایی رو در شخصیتم تغییر بدم و ... در مجموع روزهای خوبی رو در مهرماه دوست داشتنی که همیشه آغاز فصل داشتنی ها و دوست داشتنی های من بوده سپری می کنم. این روزها تغییرات بزرگی رو برای من به همراه دارند و من این رو مدیون قبول نشدن در دانشگاهم. از این که فرصتی دست داده تا کارهایی رو که همیشه می خواستم در این سن انجام بدم، انجام بدم و روش هایی رو که هیچ وقت تجربه نکرده بودم و شاید دوست هم نداشتم تجربه کنم، امتحان کنم، کاملا راضیم؛ فرصتی که فکر کنم در دوران تحصیل نمی تونستم داشته باشم یا شاید به خودم نمی دادمش!

 

این روزها همون طور که قرار بود، روزهای به سر انجام رسوندن اندوخته های گذشته و نتیجه گیری از اون هاست؛ و من سعی می کنم قدر این روزها رو بدونم، چراکه می دونم مثلشون رو نداشتم و بعد از این هم احتمالا نخواهم داشت.

 

 

من بیست و چهار ساله شدم.

 

به خودم که نگاه می کنم، نسبت به بیست سالگیم تغییرات بزرگی رو می بینم و خوشحال می شم از این که بخشی از آن چه در مورد خودم ازش ناراضی بودم رو اصلاح کردم. و از طرفی از چند مسئله ای که هنوز باهاش دست بگریبانم و تا حالا باید حل شده بودند، ناراحت.

 

به خودم که نگاه می کنم، بیست و پنج سالگی خوبی رو تصور می کنم، و چون دوست ندارم این فقط یک تصور باشه، تلاش می کنم، و تلاش می کنم که بیشتر تلاش کنم. بیست و چهار سال از عمر من گذشت و گرچه من به حداقل هایی که برای خودم در این سن تعریف می کنم نرسدم ولی شاید سال آینده من اکثر حداقل هایی رو که برای بیست و پنج سالگیم در نظر گرفتم، داشته باشم.

 

به خودم که نگاه می کنم، آدم متوسطی می بینم. پشیمونی زیادی نمی بینم و میل به بازگشت به گذشته هم نه.

 

به خودم که نگاه می کنم، گرچه ایراد و خطا و گناه و گناهان بزرگ زیادی می بینم، اما خودم رو ناآماده برای ترک دنیا نمی بینم. احساس می کنم حساب های بزرگ تسویه نشده ای که براشون نگران باشم ندارم؛ البته، ... جز یک حساب ناتمام با خودم! تصور می کنم اگر فراخوانده بشم، بتونم مهلت نخوام!

 

به خودم که نگاه می کنم، می بینم امروز بیش از گذشته با سوال ساده ی «چرا خدا ما را آفرید» دست به گریبانم. سوالی که در میانه ی سلسله سوال هایی قرار داره که با «خدا کیست؟» شروع و به «حالا ما چه کنیم؟» ختم می شه. و من در این سلسله، جواب هیچ چیز رو نمی دونم و چرایی آفرینش برام به صورت کلید این سلسله در اومده. من می دونم که چیزی هست که باید بدونم و سویی هست که باید بدان راه برم، اما در پایان بیست و چهار سالگی نمی دونم اون چیه که باید بدونم و اون کدوم سومته که مسیر رفتنی زندگیه، که خدا در انتهاش قرار داره. و از این نظر، من نسبت به هجده سالگی پیشرفت زیادی نکردم! البته، خوش انصافانه ترش اینه که این اواخر یک قدم بزرگ به پیش رفتم، گرچه رنگی از پاسخ در میان نیست ... اما من ترجیح میدم امیدواری احمقانه ای رو برای خودم نگه دارم و تصور کنم در آینده ی نزدیک فرصت این رو پیدا می کنم که در مورد این مساله یه کار اساسی انجام بدم.

 

بیست چهار سالگی، سن وحشتناک من رسید و من، یه آدم متوسط، تقریبا از خودم راضیم. به آینده امیدوارم و خودم رو تو کمرکش زندگی می بینم، جایی که هم قله دیده می شه و هم پایه؛ هر قدمش با شیب تندی رو به بالاست؛ که جای وایسادن نیست و اگه وایسی سرد می شی و دیگه نمی تونی بری بالا؛ و تنها صدایی که می شنوی صدای نفس های تند خودته ...

 

 دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | 


 

این روزها، ماییم و آرزوی نسیم بودن؛ و پای در گل مانده چون گون. این روزها ماییم و یک چشم مشتاق، و یک دل بی تاب. این روزها ماییم و یک حنجره آه، و یک دنیا خیال ...

 

 

«از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی»

 

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

 

- دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری،

ز غبار این بیابان؟

 

- همه آرزویم اما،

چه کنم که بسته پایم ...

 

 

- به کجا چنین شتابان؟

 

- به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا سرایم

 

- سفرت به خیر‌، اما، تو و دوستی خدا را،

چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را

 

 شنبه یازدهم مهر 1388 | 


 

یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟  

دوستی کی آخر آمد؟ دوست داران را چه شد؟

 

آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟        

خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

 

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی 

حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

 

لعلی از کان مروت برنیامد، سال هاست      

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار        

مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟

 

گوی توفیق و کرامت درمیان افکنده اند         

کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟

 

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخواست         

عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

 

زهره سازی خوش نمی سازد، مگر عودش بسوخت؟ 

کس ندارد ذوق مستی، می گساران را چه شد؟

 

حافظ، اسرار الهی کس نمی داند، خموش   

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

 

«حافظ»

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

اولین شعری از این معجزه گر که بیت بیتش از ابتدا تا انتها برام لذت داشت. رحمت خدا بر روح بلندش ...

 

آب حیوان: آب زلال زندگانی که بر اساس اساطیر، خضر نبی از آن نوشید و عمر جاودان یافت.

 

لعل: سنگ ارزشمند؛ گذشتگان معتقد بودند که بر اثر تابش خورشید و کوشش باد و باران، لعل به وجود می آید و عصاره ای از این عناصر در وجود لعل هست که سبب ارزش آن شده.

 

کان: معدن.

 

زهره: سیاره ی زهره که بر اساس افسانه ها زن نوازنده ای بود که ستاره شد و به آسمان رفت و شد (همین سیاره ی زهره)؛ و از آن پس نوازنده ی منظومه ی خورشیدی شد.

 

عود: نوعی آلت موسیقی.

------------------------------------------------------------------------------------------------

 
 شنبه چهارم مهر 1388 | 


 

فصل بیستم و سوم:

         اهل فکر

 

 دوشنبه سی ام شهریور 1388 | 


 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

این متن پس از ساعت ها وقت گذاشتن و حتی تکمیل نسبی پیش نویسش، هرگز در پاک نویس کامل نشد. متن کامل، تا سه برابر متن حاظر بود .... اما ... نویسنده سرخورده شده است! ... و دست و دلش نمی رود که ادامه ی متن را پاک نویس کند و نه همین مقدارش را ویرایش ... چند ماه هم صبر کرد که بلکه حالش تغییر کند، اما ... حتی دستش به تمام کردن جمله ی آخر هم نرفت! اصل  مطلب هم در همان قسمت های محذوف بود ... حیف! حتی نیت بود که همین قسمت متن هم فراموش شود ... ولی به دلیل چند جمله ای که فارغ از جریانات سیاسی جاری، ارزشمندند و ماندگار، و دوست دارم بعدا یادم بیایند، و هم به حرمت وقت طلایی که حرامش کرده ام، گوشه ای از قلمروی کوچکم جایش می دهم ... فقط در نظر داشته باشید که این متن در زمانی نگاشته شده که هنوز خیلی اتفاقات رخ نداده بود، و شعله ی امیدی همچنان در دل روشن ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

حوادث می آیند و می روند؛ آن چه در این بین ما را حاصل است، تجارب است و آگاهی ها، که آزادگان بدان، راه خویش به سوی حق تعالی، راست تر کنند.

 

پیش از این، عقیده ام را در هر موضوع می نگاشتم، تا فکرم را منسجم کنم، تا خواستگاه درونی ام که شاید بتوان «فطرت حق طلبی» نامش نهاد را، پاسخ گویم. و این تنها انگیزه ام بود. اما امروز که حق و باطل به مانند محلولی از شکر و نمک در آب به هم آمیخته اند، من معتقدم وظیفه ی ما بیان است؛ بیان آن بخشی از حقیقت که پس از تفکر و تدبر در حد وسع خویش، به آن پی برده ایم. امروز که همگان پرچم خدا را بر دوش می کشند و هریک در زیر پرچمش خدا را منطبق بر رای خویش تفسیر می کند، آن چه راه گشای هریک از ماست، رجوع به فطرت حق جو و عقل مسلم خویش و کلام بی شبهه ی پروردگار است که این سه، مواهب خداوندی برای راه جویی انسان ها به سمت اویند.

 

من معتقدم ما به حکم انسانست و به حکم مسلمانیت، موظف به کسب آگاهی و انتشار آنیم. ما موظفیم با ثبت آن چه در اثر مجاهدت فکری و فطری بدان رسیده ایم، قدم مثبتی در رشد جامعه ی بشری برداریم. چرا که هر اقدام مثبت و حق طلبانه، فارغ از این که به نتیجه ی کامل و درستی برسد یا نرسد، و فارغ از این که بیننده ای داشته باشد یا نداشته باشد، برآیند جامعه ی انسانی را به حد وسع خویش به سمت حق تعالا متمایل می سازد. من معتقدم ما موظف به گفتنیم، حتی اگر جز یک نفر نشنود، و حتی اگر آن یک نفر کسی جز خود ما نباشد.

 

 

اما بعد ...

 

این روزها روزه ی سیاسی را شکسته دیدم و دست به قلم را گرم یافتم و باب نگارش نامه های ناخوانده را باز و احوال دل را ریش ریش؛ و حاصل این احوال چه می توانست باشد جز مهمل بافی های دوباره؟ اما این متن، از یک جهت متمایز از بافته ای پیشینم در مقوله ی سیاست است و آن، حکایت این نوشته از تغییرات بزرگ در نگرش من نسبت به جریانات پیرامون است. آن چه در زیر می خوانید، نامه ای است به رهبر وقت کشور، جناب آقای خامنه ای. البته در واقع این گزارش و تحلیلی است از آن چه در روزهای اخیر گذشت که در قالب نامه می آید. نیت دارم پس از نگارش این متن، باز به دوران روزه ی سیاسی بازگرم و از پاشیدن نمک روی زخم خویشتن بپرهیزم.

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به نام خداوند حاظر و ناظر

 

جناب آقای خامنه ای،

 

سلام،

 

پیش از هر چیز به رسم ادب، از حضرت عالی از این جهت که چون منی، چون شمایی را مورد خطاب قرار می دهد، پوزش می طلبم؛ که قیاس کسی چون من چه در سن و چه در علم و چه در تجربه و حتی در آگاهی از شرایط روز و در اکثر دیگر معیارها، با کسی چون شما، از پایه غلط است. اما به خود و هر خواننده ای که بدون پیش داوری این متن را مطالعه می کند، یادآوری می کنم که در هیچ کجای دین، و در هیچ بندی از قانون و عرف، و در هیچ زاویه از اخلاق، نقد هیچ انسانی عملی ناپسند و زشت انگاشته نشده است. همگی ما انسانیم و مخلوق خالقی واحد، که او قدرت تفکر و فطرت راستی نما را در وجود همه ی ما به ودیعه گذاشت و ما را موظف به استفاده ی صحیح از نعماتش نمود.  و همچنین به همگیمان متذکر می شوم که ما انسانیم و دارای ضعف های قهری وجود انسانی، و احتمال خطا در مورد همه ی ما متصور است. همگی ما می شناسیم مردان بزرگی را که در میانه ی راه دچار خطاهایی بزرگ شده اند و سرنوشت آن ها به در شدن از راه حق بوده است. و چه بسا ذم پیروان آن مردان بزرگ را بسیار گفته ایم، که چرا وقت انحراف بزرگانشان، چشم و گوش بسته در پی آن ها به قعر خطا رفته اند.

 

این که «خطاهای بزرگ متعلق به مردان بزرگ است»، به حقیقت نزدیک است. پس نقد بزرگان، نمی تواند امری ناپسند برشمرده شود و بلکه وظیفه ای است بر دوش پیروان، تا بزرگان را از آن چه در عقبه یشان می گذرد آگاه سازند و آنان را از انحرافات بزرگ برحذر دارند. انسان ها گاه آن قدر در هزار توی تفکرات و تحلیل ها و اشتباهات به پیش می روند که ساده ترین گزاره های درست که حتی اساس آغازین تفکراتشان بوده است را گم می کنند. گاهی انسان آن قدر در اندیشه هایش غرق می شود که با ساده ترین اصول انسانی که هر عقل سالمی به راحتی آن را تایید می کند، دچار تناقض می شود. و در این بین، مردم موظفند درستی مفاهیم اولیه را به بزرگان یادآوری کنند و به خاطر آن ها آورند که در فرآیند اندیشیدن، نباید سنگ بنای آن اندیشه را نقض نمود.

 

متنی که پیش رو دارید، حاصل دیده های شهروندی است که از پشت صحنه ی سیاست کاملا بی اطلاع است، اما روی آن را به دقت دنبال می کند؛ دغدغه های جوانی است که انقلاب اسلامی را ندیده، اما ارزش بالایی برای آن قائل است؛ چکیده ی تفکرات دانشجویی است که قلبش برای اعتلای وطنش می تپد؛ و درد دل مسلمانی است که عمری دل به رهبر وطنش بسته بوده است.

 

خداوند ناظر را شاهد می گیرم، و خواننده ی گرامی خود گواه است که من در موقعیتی نیستم که هیچ گونه منفعتی البته جز ماحصل ذاتی تلاش برای کمال جویی، در نگارش یا عدم نگارش این متن برایم متصور باشد، و هم این که من وابستگی یا دل بستگی به هیچ گروه سیاسی یا مسلک غیر اسلامی یا سرزمین غیر وطنی ندارم.

 

حضرت آیت الله خامنه ای، شما رهبر گران قدری هستید که سالیان دراز کشور را از خطرات بزرگ رهانیده اید. شما فارغ از جایگاه مذهبی و قانونیتان، سیاستمدار قحاری هستید و دوستان و دشمنان شما به این موضوع معترفند. شما از بزرگان انقلاب بزرگ به رهبری امام خمینی هستید. شما مردی آگاه و با تجربه اید. همه ی ما موارد متعددی سراغ داریم که تدبیر شما مشکلات بزرگ کشور را حل کرده است. گرچه احتمالا شما خطاهایی هم در اداره ی کشور داشته اید، اما سیاست کلی نظام که شما عهده دار آن هستید، احتمالا سیر قابل قبولی را در سال های رهبری شما سپری کرده است. و در عین حال شما مردی هستید درست کار و سالم که شائبه ی فساد در موردتان مطرح نبوده است. من از زحمات بی دریغ شما متشکرم و امیدوارم خداوند شما را یاری دهد تا به مقصود، که خود اوست، نزدیک تر شوید.

 

اما من معتقدم که متاسفانه در جریان انتخابات ریاست جمهوری دهم، اشتباهات بزرگ آشکاری از حضرت عالی سر زد که البته خبر از پشتوانه ی فکری اشتباهی که پیش از آن وجود داشته است می دهد و متاسفانه خبر از این می دهد که برخلاف تصور پیشین ما، بسیاری از مشکلات حاظر به دلیل اشتباهی تفکرات راهبری جامعه بوده، نه مشکلات اجرایی.

 

 

اول: اشتباه

 

جناب آقای خامنه ای، انتخاباتی رخ داد. به هیچ وجه قصد ندارم راجع به آن چه قبل از انتخابات گذشت سخن گویم. همین طور علاقه ای به صحبت راجع به آن چه حماسه ی چهل ملیونی می خوانید، یا آن چه تقلب گسترده می خوانند، ندارم.

 

اما پس از انتخابات وقایعی رخ داد که از اصل موضوع بسیار پر اهمیت تر است. دیدید و دیدیم که به حق یا ناحق، عده ی زیادی از مردم معترض بودند. البته این گروه اکثریت نبودند، شاید هم حرفشان کاملا ناحق بود، حتی اشخاصی هم در تحریک بیش تر آن ها نقش داشتند؛ اما به هر ترتیب عده ی زیادی از مردم معترض بودند و فریادهایی برای کشیدن داشتند. آن ها در اندک رسانه هایی که ممکن بود، شروع به اعتراض کردند و همچنین برای بیان آن، به خیابان ها آمدند. شعله ای افروخته شد که البته ممکن بود در حواشی آن، اندک عوارض کنترل نشده ای هم که خواست اکثریت جماعت معترض نبود، به بار آید. چیزی شبیه آتش زدن سطل های زباله، یا شکستن چند شیشه و ... .

 

اما حکومت در برابر این موضوع چه کرد؟ درخواست اجازه برای برگزاری تجمع آرام معترضین را رد کرد؛ تریبون های قانونی را از معترضان سلب کرد؛ سرویس پیامک تلفن همراه را به کلی قطع کرد؛ کل ارتباطات تلفن همراه را مختل نمود و در ساعاتی آن را به کلی قطع کرد؛ دسترسی به اینترنت در سراسر کشور دچار اختلال جدی شد؛ هر پایگاه اینترنتی داخلی و خارجی فارسی زبان یا غیر فارسی زبان خبری یا اجتماعی یا هر نوع دیگر که ممکن بود به نحوی برای اطلاع رسانی یا انتشار اخبار مخالف مورد استفاده قرارگیرد، مسدود شد؛ دولت روزنامه هایی که صدای مخالفان را منتشر می کرد، توقیف نمود و در چاپ تیترهای دیگر روزنامه ها محدودیت هایی اعمال کرد؛ بسیاری خبرنگاران دستگیر یا از کشور اخراج شدند یا مجوز فعالیت آن ها باطل شد؛ پخش برخی شبکه های ماهواره ای مختل شد. تعداد بسیار زیادی از سیاسیونِ در ارتباط با موضوع، دستگیر شدند، در واقع باید گفت به جز چند نفر شاخص معترضین که دستگیری آن ها می توانست واکنش شدید مردم خشمگین را به همراه داشته باشد، اکثر سیاسیون مربوط به موضوع بازداشت شدند؛ عده ی زیادی از مردم عادی هم بازداشت شدند. در خیابان ها مردم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؛ از گاز اشک آور و شلیک هوایی و گلوله ی پلاستیکی استفاده شد؛ و در نهایت به سوی مردم عادی حقیقتا آتش گشوده شد و جمعی از مردم توسط نیروهای حکومتی واقعا کشته شدند.

 

رسانه های دولتی که تقریبا تنها رسانه های قابل دسترسی بودند، ابتدا کل موضوع را سانسور کرده و طوری وانمود کردند که انگار هیچ اتفاقی رخ نداده است؛ و پس از چندی که اخبار این جریانات همه گیر شد، با حمله ی گسترده، جماعت معترض را آشوب گر، ایادی استکبار، اغتشاش طلبان خط گرفته از غرب، منافقین هدایت شده از آمریکا و انگلیس و اسرائیل، دشمنان ملت، سودجویانی که در پی سرقت اموال مردم هستند، عده ی کمی اراذل و اوباش، معدودی خرابکار حرفه ای و سازمان دهی شده و ... خواندند. و در مرحله ی بعد، موج ارعاب مردم و تهدید آن ها آغاز شد و در رسانه های حکومتی با پخش تصاویری از راهپیمایی ها و اعتراضات، از عموم خواسته شد تا کسانی که در تصاویر می بینند را به عنوان اغتشاش گر شناسایی کرده و آن ها را معرفی کنند تا توسط نیروهای امنیتی دستگیر شوند؛ و دیدیم که افرای را هم از روی همین فیلم های پخش شده شناسایی کرده و پس از دستگیری، اعترافات آن ها را از تلویزیون پخش کردند.

 

ممکن است انجام یک یا چند مورد از آن چه در بالا نام بردم که مطمئنن فقط بخشی از اقدامات اولیه ی انجام شده در مواجهه با اعتراضات است، در جهت حفظ آرامش کلی قابل قبول باشد؛ اما انجام چنین حجم برخوردهایی و اِعمال این چنین خشونتی برای خفه کردن هر کوچک ترین صدایی و خاموش کردن هر اندک شعله ی مخالفی و اجتناب از به خرج دادن هرگونه صبر و تحملی، آیا قابل قبول است؟

 

رهبر عزیز، شما رهبر این کشور هستید، شما در جایگاه پدری این ملت قرار دارید. سوال من این جاست که آیا اعتراضات ساده ی مردمی، هرچند به حق یا ناحق، و هرچند از جانب اقلیت مردم، باید این گونه و با چنین شدتی سرکوب شود؟ آیا در کشور ما طبق قانون، اقلیت ها، حتی اقلیت های مذهبی، حق حرف زدن ندارند؟ آیا مخالفت و اعتراض در قانون منع شده است؟ آیا قانون اساسی اجازه ی برگزاری راهپیمایی را برای همه نداده است؟ یک حکومت هرچقدر هم صالح باشد یا به صلاحیت خود اطمینان داشته باشد، ممکن است در بدنه ی خود دچار فسادهای جزئی و موردی یا فساد کلی و گسترده شود. فساد جزئی به واسطه ی وجود نهادهای سالم دیگر توسط خود حکومت قابل ترمیم است؛ اما فساد گسترده در بدنه ی حکومت به معنای دور زده شدن قانون توسط خود حکومت است و در نتیجه، این گونه فساد با سازوکار قانونی که خود حکومت مجری آن است، نه آشکار می شود و نه درمان. حال اگر حکومت به مخالفان و منتقدان جدی یا تند مزاج یا حتی منتقدان میانه رو اش اجازه ی صحبت کردن  و ابراز عقیده در روزنامه و اینترنت و تلویزون و رادیو و دیگر رسانه ها را ندهد و امکان هرگونه تجمع را از آن ها سلب کند و آن ها را جماعت یاغیان و اراذل جلوه دهد و در نهایت آن ها را با هر ابزار در دسترس به شدید ترین وجه ممکن سرکوب کند، چه کسی به حکومت برای اصلاح امور خود نهیب می زند؟ چه کسی فساد احتمالی حکومت را کشف خواهد کرد؟ چگونه فساد حکومت آشکار می شود؟ این حکومت چه طور می تواند اشتباهات را اصلاح و جلوی فساد را بگیرد؟ من نمی خواهم حکم دهم که حکومت دچار فساد گسترده در بدنه ی خود هست یا نیست، یا این که مخالفان امروز صالح هستند یا نیستند، مساله ی من این نیست؛ مساله این است که باید راه اعتراض برای جلوگیری از پیش آمد چنین وضعیتی باز باشد.

 

این حق مردم است که به صورت رسمی و گسترده انتقاد و اعتراض کنند، هرچند اعتراض آن ها بسیار شدید و زیر سوال برنده ی همه ی نظام باشد. این، بخشی قطعی از راهکار جلوگیری از خطاهای مهلک بزرگان است. این حق مردم است که بتوانند مخالفت خود را بروز دهند و حتی آن ها حق دارند به شیوه ای مدنی، انرژی روانی حاصل از ناراحتی و نارضایتی خود را تخلیه کنند. و البته این نیاز حکومت، و لازمه ی بقای آن نیز هست.

 

مثلا حکومت شاه در سال های منتهی به انقلاب را در نظر بگیرید. مگر شاه با مردم معترض چه می کرد که آن قدر خون مردم را به جوش آورد و امروز ما این قدر او را مذمت می کنیم؟ آیا شاه بیش از آن چه امروز ما در حکومت اسلامی با معترضین می کنیم، با مخالفان خود می کرد؟ آیا شاه از همان روز اول، همه را به رگبار بست؟ مُسلما این طور نبود، شاه هم پس از طی مراحلی و جواب نگرفتن از راه های دیگر، دست به کشتار گسترده ی مردم زد. او هم مخالفان خود را به ارتباط با بیگانگان متهم می کرد و آشوب گران خارجی می خواند؛ شاه هم آسیب زدن به اموال عمومی را بهانه ی برخورد خشن با معترضان قرار می داد؛ او هم روزنامه های مخالف را تعطیل می کرد؛ او هم به تهدید و ارعاب مردم پرداخت. گرچه، امروز جمهوری اسلامی خیلی سریع تر از شاه مراحل برخورد را طی کرد و راهی که شاه ظرف چند سال رفت را ظرف چند روز طی نمود و هنوز در معرض خطر جدی قرار نگرفته، دست به اسلحه برد؛ حرف آخر را اول زد و از آغاز، کشتار را به عنوان راهکار  سرکوب به کار بست.

 

امروز حکومت به محض بروز یک نارضایتی غیرمنفعل اجتماعی، هر چند در گروهی کوچک باشد، هر آن چه در توان دارد را به کار می گیرد تا هر صدایی را فورا خفه کند. (البته در به کارگیری از این توان، تا حدودی و البته فقط تا حدودی دقت شده است که حکومت، خود باعث دامن زدن به آتش نشود. گرچه، به نظر می رسد هوش کافی برای اجرای چنین راهبردی هم در مجریان امر وجود ندارد.) پس حداقل آزادی ما مردم برای بیان هرآنچه که نظرمان است کجا می رود؟ آیا اگر بر فرض، نظام حاکمیت کشور باز تغییر کند و نظامی که با تفکرات حکومت فعلی در تضاد عمیق است سر کار بیاید، مجریان و هواداران حکومت فعلی، همین برخوردها را از حکومت جدید می پسندند؟ آیا این مطلوب آن ها خواهد بود که همین جواب تند و خشنی که امروز خود به مخالفان می دهند، پاسخ اعتراضات آن زمانشان باشد؟ البته مقصود من این نیست که این جماعت معترض امروز، با کل نظام حاکمه ی فعلی مخالفند، باز تاکید می کنم که بحث من بر سر این مسائل نیست. بحث من بر سر این است که از آن جا که این حکومت هم مثل هر حکومت دیگر توسط انسان ها اداره می شود، قهرا می تواند دچار فساد شود. پس همواره باید برای مخالفان مجال و تریبون ابراز عقیده و مخالفت و زیر سوال بردن همه چیز حکومت، حتی خود آن، را فراهم نمود. تا هر خطایی زود کشف و اصلاح شود، تا مردم کم کم خشمگین نشوند، تا به یک باره زخم بزرگی دهان باز نکند، تا مردم ناگهان حکومت را ساقط نکنند. اما وقتی چنین نمی شود، می توان این طور نتیجه گرفت که یا حاکمان خود به فساد و خطایشان واقفند ولی به دلیل قدرت طلبی و جاه پرستی فراوان یا عدم تحمل هر حرفی جز تمجید (به سبک دیکتاتورها)، اجازه ی انتقاد جدی را نمی دهند؛ و یا این که آن ها بسیار غافل و گمراهند و اساسا دچار توهم شده اند.

 

وقایعی که رخ داد متاسفانه نشان از آن دارد که ما مردم تا وقتی مجاز به ابراز مخالفت خود هستیم که صدایمان به جایی نرسد و کسی جز بغل دستی، حرف هایمان را نشنود، و نهایت فعالیت ما برای ابراز ناراحتی، تکان دادن سر باشد؛ وگرنه حکومت با هر ابزار موجود ما را به طرز فجیعی خفه می کند و برای پاک کردن اذهان دیگران، از چسباندن انواع انگ و تهمت به ما دریغ نمی کند. و این، همه ی آزادی ماست.

 

جناب آقای خامنه ای، صداوسیمایی که زیر نظر مستقیم حضرت عالی فعالیت می کند، و در شرایط ممنوع بودن استفاده هر رسانه ی صوتی و تصویری دیگر و در توقیف بسر بردن اغلب رسانه های نوشتاری مخالف، یکه منبع اطلاع رسانی برای عموم مردم است، بسیار دروغ پراکنی کرد، حقایق را وارونه جلوه داد، واقعیات را از دید مردم مخفی کرد، بدترین اهانت ها را به چند ملیون مردم معترض روا داشت و به ارعاب و تهدید غیرمستقیم مردم پرداخت. آیا این اعمال در دایره ی انصاف جای دارند؟ آیا چنین رفتاری از یک حکومت اسلامی متکی به مردم سر می زند؟ آیا این موضوع، یکی از اصلی ترین عوامل خشم گسترده ی معترضین و به وجود آمدن بحران نبود؟ این روزها خبرهایی مبنی بر دستور مستقیم شما به صداوسیما برای پخش یا عدم پخش برخی مصاحبه ها منتشر می شود. آیا می توان پذیرفت وقتی شما تا این حد مستقیم در اعمال این رسانه اعمال نظارت و حاکمیت می کنید، این رفتار صداوسیما بدون کسب نظر موافق یا حتی دریافت دستور مستقیم شما بوده باشد؟ حتی اگر این اخبار هم غلط باشد، مسئولیت صداوسیما و خبط رئیس آن، با شماست؛ شمایی که نشستید تا در مجموعه ی زیر دست شما چنین گناهان نابخشودنی رخ دهد.

 

فقیه بزرگوار، آیا بهتر نبود که صداوسیما به جای برخورد یک سویه  و خشمگین نمودن معترضین، با اتخاذ موضعی نسبتن بی طرفانه، جو را آرام می کرد؟ آیا بهتر نبود به جای محدودکردن رسانه ها، با موضوع خیلی عادی برخورد می کردید تا همه بتوانند حرف خود را بزنند  و معترضینی که امروز حکومت مدعی است هیچ کلام منطقی ندارند، حرف خود را می زدند تا مردم خود پی ببرند که آن ها خالی از هر استدلال عقلی اند؟ آیا بهتر نبود به جای آن که با خاموش کردن تریبون اعتراض،  بر درست بودن ادعاهای معترضین صحه بگذارید، اجازه می دادید غلط بودن اعتراضات در بوته ی عقل سلیم و آزادی بیان همه ی طرف ها، به مردم ثابت شود؟

 

رهبر کشورم، بسیج که زیر نظر مستقیم شما فعالیت دارد و همه ی فعالیت هایش در راستای خواست شماست و خود را پیرو مطلق شما می داند، مردم را مورد ضرب وشتم های شدید قرار داد، به اموال مردم خسارت وارد کرد و عده ای از جوانان این ملت را به قتل رساند. رهبر عزیز، آیا این درست است که عده ای جوان کم سن و سال به سلاح گرم مسلح شوند و در خیابان ها گماشته شوند؟ من خود به کرات شاهد عینی چنین صحنه یی بوده ام. آیا کشور فاقد ابزارهای قانونی و حرفه ای امنیتی است یا دچار کمبود این نیروها است؟ آیا چنین جوانان یا حتی نوجوانانی صلاحیت به دست گرفتن اسلحه و رها شدن در سطح شهر را دارند؟ آیا این مصداق بارز مردم را به جان هم انداختن که شما دیگران را از آن منع کردید نیست؟ اگر این جوان ها به واسطه ی جوانی خون کسی را بریزند که دیدیم ریختند، چه کسی مسئول است؟ آیا هدف از این کار، وحشت آفرینی در دل اغشار مختلف مردم نبود؟

رهبر عزیز، آیا این درست است که نیروهای بسیج با گلوله ی پلاستیکی و باتوم به مردم حمله کنند و وقتی مردم خشمگین شده و به پایگاه آن ها حمله ی متقابل می کنند، با بهانه ی وجود سلاح گرم در پایگاه و لزوم حفاظت از آن، مردم را به گلوله ببندند؟ این، اظهار نظر رسمی یکی از مقامات بسیج در مورد علت بروز یکی از وقایع بود که در رسانه های رسمی هم منتشر شد. این حوادث زیر نظر شما رخ داد، و شما سکوت کردید.

 

رهبر عزیزم، در کشوری که شما هدایت آن را بر عهده دارید، نیروهای امنیتی وجود دارند که هیچ کس نمی داند که هستند، ولی اجازه ی هر کاری را دارند. طوری که وقتی یک نفر توسط نیروهای امنیتی رسمی دستگیر می شود، جای بسی خوشحالی دارد؛ چرا که اگر توسط افراد موسوم به لباس شخصی ها دستگیر می شد، عملا مفقودالاثر بوده و ممکن بود هر اتفاقی برایش بیفتد. من خود، آدم های بی نام و نشانی با لباس های شخصی و هیکل های بزرگ را در حالی که انواع چوب و چماق بالای سر داشتند، در سر چهارراه ها در دسته های چند نفره دیده ام. آیا صِرف وجود چنین نیروهایی، جای بسی تاسف ندارد؟ آیا دستاورد انقلاب ما این است؟ آیا این مصداق نامهرم بودن مردم برای شما و مجموعه ی حاکمیت، الارغم ادعاهایتان بر مردمی بودن، نیست؟ آیا قرار بود انقلاب اسلامی به چنین وضعیت اسفناکی منجر شود؟

 

مرجع بزرگوار، آیا بهتر نبود به جای این نوع برخورد امنیتی، به صورت رسمی اجازه می دادید مردم هیجانات خود را در یکی دو تجمع عمومی به دور از مشاهده ی خشونت از جانب حکومت، آزاد کنند؟ در چنین صورتی، حکومت در نظر معترضین در جایگاه یک متهم جبار قرار نمی گرفت و مردم هم خود را آزاد می دیدند و احساس مظلوم واقع شدن نمی کردند و جَری نمی شدند. به این ترتیب شما و مجموعه ی حکومت می توانستید با گرفتن یک ژست آزادی خواهانه، مردم مخالف را به سمت خود جذب کنید. و اگر این تجمعات به اغتشاش گسترده کشیده می شد، غالب مردم که قاعدتا از تنش خوشحال نمی شوند، از این شیوه ی اعتراضی دل زده می شدند و هیجان آن ها آرام می گرفت.

 

آقای خامنه ای، نیروی انتظامی، سپاه، و همه ی نیروهای مسلح و امنیتی و نظامی و انتظامی، زیر نظر مستقیم شما هستند. قوه ی قضائیه  هم زیر نظر مستقیم شماست. حتی وزارت اطلاعات شاید بیش از آن که به رییس جمهور نزدیک باشد، به شما نزدیک است. در این سیستم، صدها نفر دستگیر شدند، چندین نفر شکنجه شدند، و چندین نفر زیر شکنجه جان سپردند و شما که پدر این ملتید، سکوت کردید. من نمی دانم کدام یک از آن نهادها که نام بردم با مردم چنین کرد، اما هر کدام که بوده، به هر حال تحت امر شما بوده است و مسئولیت آن بر عهده ی شماست.  این اوصاف انسان را به این جمع بندی نزدیک می کند که شاید اصلا خواست خود شما این گونه برخورد بوده است، وگرنه مگر شما نمی توانستید جلوی زیردستان خود را که خودتان منصوبشان کرده اید بگیرید؟ اصلا مگر زیردستان شما بدون دستور شما دست به هیچ اقدام مهمی می زنند؟ امروز چه کسی مسئول زجری است که انسان ها زیر شکنجه کشیدند و چه کسی مسئول خون هایی است که بدین روش ریخته شد؟ این که افرادی در صحنه ی درگیری کشته شوند شاید قابل توجیه باشد، اما شنیدن خبر این که کسانی زیرشکنجه جان سپرده اند، به راستی انسان را به حیرت وا می دارد و قلب را به درد می آورد. من نمی خواهم به شایعاتی که راجع به حتک حرمت بازداشتیان مطرح است استناد کنم؛ اگرچه، هر روز شواهدی دال بر صحت این شایعات آشکار می شود، طوری که امروز به کار بردن لفظ «شایعه» برای این سخنان درخور نیست. اما این که کسانی آنقدر شکنجه شده اند که جان باخته اند، حقیقتی مسلّم و غیر قابل انکار است. جناب آقای خامنه ای، این چیزی است که مردم و امام مردم از انقلاب دنبال می کردند؟ آیا شما این گونه از میراث امام خمینی پاسداری کرده اید که امروز اساسا چنین شکنجه گاه هایی و چنین شکنجه گرانی در کشور وجود داشته باشند؟ قرار بود همه چیز به این جا ختم شود؟ به راستی چه طور می توانید با خود کنار بیایید و چه طور با وجود چنین شرایطی خواب به چشمان شما می آید؟

 

این اواخر دستور دادید هر کجا بی قانونی و بدرفتاری با متهمان صورت گرفته، پبگیری و برابر قانون برخورد شود. یک بازداشتگاه هم تعطیل شد. اما آقای خامنه ای، از اساس چنین بازداشتگاه هایی چگونه و چه وقت ساخته شده اند؟ این شکنجه گران زیر نظر چه کسی استخدام شده اند؟ چه کسی به آن ها دست مزد می دهد؟ چه کسی به آن ها دستور می دهد؟ آیا شما با خواستار شدن احقاق حقوق مردم، دست به یک حرکت ایزایی و فریب کارانه زده اید؟ وگرنه آن زمان که این شکنجه ها رخ می داد و اخبارش منتشر می شد شما کجا بودید؟ چرا بعد از این که اخبار قضایا در سطح جامعه همه گیر شد شما خواستار احقاق حقوق مردم شدید؟ چرا پس از آن که پسر یکی از چهره های معروف در این شکنجه گاه ها کشته شد شما به صدا درآمدید؟ آیا اگر پسر آقای روح الامینی کشته نمی شد، شما به سکوت خود ادامه می دادی؟ حقیقتا این نوع فریب کاری آن هم از جانب کسی در جایگاه شما که مردم از خود اولاتر به جان و مال خود می دانندتان، بی شرمی بی حصری می طلبد. آیا این سیاسی کاری شما، مصداق نقض صداقتی که از لوازم اولیه ی رهبری است، نیست؟ اگر واقعا شما به دنبال اجرای قانون هستید، و اگر واقعا شکنجه گران آن قدر مریضی روانی داشته اند که سرخود، متهمان را به قتل رسانیده اند، چرا برای آن ها دادگاه تشکیل نمی دهید و آن ها را قصاص نمی کنید؟  اصلا اگر این درست است که این شکنجه ها و قتل ها سرخود رخ داده، این سوال مطرح می شود که چنین مامورانی که تا این حد مریض روانی اند و این قدر سرکش و فرمان نبرند که سر خود آدم می کشند، با چه هدفی استخدام شده اند؟ آقای خامنه ای، بیایید به این فریب کاری خاتمه دهیم، بگذارید با هم رو راست باشیم، حقیقت این است که این حوادث نمی توانند دفعتا رخ داده باشند، بلکه باید پذیرفت که زیرساخت های فکری و فیزیکی این رفتارهای جلادانه در دراز مدت شکل گرفته و گسترده شده اند.

 

طی روزهای گذشته، جلسات دادگاهی که برای معترضین تشکیل شده است برگزار شد و در اولین جلسه ی آن، چندی از سیاسیون معترض محاکمه شدند و مشروح دادگاه از تلویزیون پخش شد. این معترضین، در جایگاه متهم قرار گرفتند و به جای دفاع از خویش، کیفرخواستی بلندبالا علیه خود و هم فکرها و هم گروه هایشان بیان کردند. آن ها به انواع جرایم مثل آشوب طلبی، دروغ پراکنی، ارتباط با بیگانگان، خیانت، براندازی و غیره و غیره اعتراف کردند. من در عجبم چرا آن ها از رییس دادگاه درخواست اشد مجازات را برای خود نکردند.

آقای خامنه ای، یک فردی سالیان دراز بر یک عقیده ای بوده و عمری بر مبنای آن زیسته و سخن گفته و عمل کرده؛ به نظر شما چه طور می شود یک نفر بعد از چهل سال استمرار بر یک تفکر و درست در زمانی که در اوج اطمینان به تفکر خود و در تلاش برای عملی کردن آن است، ظرف چهل روز، در زندان، همه چیزش زیر و رو شود و در جلوی دوربین های خبری بدترین نسبت ها را به طرز فکر قبلی خود بدهد؟ چه طور است که این آدم ها یک شبه و در حالی که هیچ فشاری هم روی آن ها نبوده، و مفت می خورده اند و می خوابیده اند و فقط نمی توانستند بیرون بروند، پی به گناه کاری بنیادین همه ی عمرشان برده اند؟ گیریم که یک شبه همه ی آن ها کشف محجوب کرده اند؛ چه طور است که به جای دفاع از خود دربرابر دادگاه، تنها کاری که می کنند توضیح و تفسیر چگونگی حقه بازی ها و تشریح جزء به جزء روش های خیانتشان است؟ دادستان که این کار را می کند، چرا آن ها علیه خود این قدر با آب و تاب حرف می زنند؟

 

در این جریان ثابت شد که حقیقتا حکوت امروز ما، در برگزاری نمایش و برپایی تئاتر، به شکلی کم نظیر قهار است. رهیر عزیز، آیا شما آن دادگاه را تماشا کردید؟ حقیقتا راست بگویید، با مزه نبود؟

 

فقیه عالی قدر، نتایج انتخابات که اعلام شد، گروهی درآن تشکیک کردند و بنا را بر اعتراض گذاشتند که درست یا غلط، طبق قانون حقشان بود. اما حضرت عالی پیش از رسیدگی به شکایات آن ها، هرچند شکایاتی بی محتوا بوده باشد، و حتی پیش از پایان مهلت ارائه ی شکایات انتخاباتی، در چندین نوبت سلامت انتخابات را تایید فرمودید و اعلام داشتید که انتخابات به هیچ وجه باطل نخواهد شد. این که انتخابات از نظر شما سالم بوده جای اشکال نیست، اما آیا طرح این موضوع که نتیجه ی انتخابات تحت هیچ شرایطی باطل نمی شود، از وجاهت منطقی یا عقلی یا قانونی برخوردار است؟ سوال من از شما این است که اگر دادگاهی پیش از تشکیل جلسه ی رسیدگی، اعلام کند که نتیجه به هرحال به ضرر شماست و شما به هر حال محکوم خواهید شد ولی همچنان حق دارید شکایت خود را مطرح کنید و دادگاه هم سعی خواهد کرد که شما را قانع کند که محکومید، آیا شما در چنین دادگاهی طرح شکایت می کنید؟ آیا اصل اول در انجام هر قضاوت و داوری، مشخص نبودن نتیجه و عدم صدور حکم پیش از شروع قضاوت نیست؟ وگرنه قضاوت اصلا به چه معناست؟

 

آیا بهتر نبود به جای بیان این مطالب غیر منطقی و غیرقانونی و بهانه دادن به دست مخالفان و عصبانی کردن معترضان، در نقش پدری خود ظاهر می شدید و این طور بیان می کردید که اگر تقلب شده باشد، مطمئنا نتیجه باید باطل شود و شما خود، پیش از همه به اجرای عدالت مصرید؟ مقصود این نیست که واقعا نتیجه را باطل می کردید، منظور این است که موضعی حکیمانه اتخاذ می کردید و به گونه ای سخن می گفتید که عقل بپذیرد و مردم احساس کنند رهبر جامعه اولین و متعصب ترین پشتیبان قانون است که اجازه ی هیچ بی عدالتی را حتی اگر به ضررش باشد نمی دهد و بدین ترتیب آن ها آرام می شدند. نه این که با رفتار عجولانه و افراط گرانه ی خود، شائبه ی تقلب و زدوبند در پشت صحنه را پررنگ تر کنید.  به این ترتیب، مردم معترض خود را نه در برابر شخص آقای احمدی نژاد یا مجموعه ی دولت حاضر، بلکه مقابل کل نظام دیدند، که دیگر امیدی به هیچ یک از ارکان آن نداشتند. رهبر معظم، به راستی این موضع گیری شما، خارج شدن از اصل عدالت که لازمه ی رهبری است، نیست؟

 

حضرت آقای خامنه ای، می دانیم که آقای احمدی نژاد اشتباهاتی داشته است. نمی خواهم راجع به ایشان صحبت کنم یا عملکرد ایشان را نقد کنم. اما به هر حال ایشان هم مثل دیگر رییس جمهورها اشتباهاتی داشته است. ایشان مخالفانی هم دارند که به نقدشان پرداخته و دارند. دیدید و دیدیم که زبان آقای رییس جمهور هم اگر از زبان منتقدانشان درازتر نباشد، مطمئنا کوتاه تر نیست. اما شما بی پروا و بدون مضایقه از ایشان طوری حمایت می کنید که انگار ایشان مبری از هر اشتباهی هستند. شما به کرّات همه ی آن چه منتقدان در نقد آقای احمدی نژاد می آورند را سیاه نمایی خواندید؛ اما بنده به شخصه هرگز سراغ ندارم که شما در یکی از همان سخنرانی ها، ایرادی به عملکرد ایشان وارد کرده باشید. البته شما حق دارید و باید خدمات دولت را نام ببرید و مطمئنا شما باید از دولت ها حمایت کنید، اما آیا فراجناحی عمل کردن، و حفظ انسجام و وحدت، و خواستار اصلاح شدن از وضایف شما نیست؟ آیا شما نباید به همان صراحت که به مخالفان آقای احمدی نژاد حمله می کنید، کمی هم از ضعف های پرشمار ایشان نام ببرید؟ آیا شما در حال فاصله گرفتن از خط اعتدال هستید؟ آیا شما که در مسند رهبری هستید و نباید به هیچ سمتی جز سمت خدا و مردم متمایل باشید، به جهت و سوی خاصی قطبی شده اید؟ این که شما آقای احمدی نژاد را ترجیح بدهید یا ندهید  مساله نیست، مساله پرهیز از افراط و تفریط است. مساله این است که شما که همواره از خدمات دولت، که معتقدید انجام داده است، تعریف می کنید، به حد کافی از اشتباهات ایشان هم صحبت کنید و خواستار اصلاح شوید. نه این که حرف همه ی منتقدان را سراسر سیاه نمایی بخوانید.

 

همه آگاهیم که جناب احمدی نژاد چنیدن بار به صراحت دروغ گفته اند. اما جناب آقای خامنه ای، چرا شما در اولین نماز جمعه ی پس از انتخابات که نماز جمعه ای بسیار مهم بود، این اتهام را نسبت به رییس جمهور ناروا توصیف کردید و بدین ترتیب ایشان را در ذهن عوام از این اتهام تطهیر نمودید؟ بنده شخصا چندین مورد دروغ تردیدناپذیر آقای احمدی نژاد را به گوش خود شنیده و به چشم خود دیده ام و در نتیجه هیچ شکی در آن ندارم. مطمئنا شما هم به موضوع آگاهید. پس چرا خود را در دروغ های ایشان شریک کردید؟ چرا شما هم دروغ گفتید؟ آیا دروغ گویی در آن تریبون مصداق خارج شدن از خط عدالت و عدم صداقت شما نیست؟

 

آقای خامنه ای، بخشی از خفقانی که صحبتش رفت را دولت رقم زد. آیا بر شما به عنوان رهبر جامعه، بایسته نبود که اجازه ندهید در چنین برهه ی حساسی، دولت به چنین اقدامی دست بزند؟ آیا نمی توانستید حداقل در یکی از سخنرانی هایتان در کنار کوهی از مدح گویی دولت، تذکری شفاهی در این باب بدهید؟ آیا بدین روش، نمی شد از این حجمه که امروز از طرف دوست و دشمن به خاطر نقض آزادی بیان بر ما وارد است، جلوگیری کرد؟

 

رهبر فرزانه، در گذشته هم شما به صورت غیر مستقیم نظر خود را راجع به هر رییس جمهور یا مسئولی بیان می فرمودید، و این حق شما بود. بهتر نبود این بار هم همان طور عمل می کردید و میانه روی پیشه کرده و به هیچ طرف غش نمی کردید؟ بهتر نبود با تمام توان، وارد مهلکه ی درگیری بین موافقین و منتقدین دولت نمی شدید؟ رهبر عزیز، شما با هواداری بی مضایقه و بی نظیر و کامل خود از آقای احمدی نژاد چه قبل و چه بعد از انتخابات، و عدم واردن کردن هرگونه انتقاد جدی به ایشان، سبب شدید مردمی که به ایشان رای ندادند تصور کنند که شما به سمت آقتی احمدی نژاد قطبی شده اید و همه ی اعمال رییس جمهور را تایید می کنید و تحت هر شرایطی پشت سر او ایستاده اید، و بنابر این هر امیدی برای اصلاح آن چه آن ها بدان اعتراض داشتند را از آن ها سلب کردید. ، آیا بهتر نبود به جای این گونه رفتار، گاهی خودتان در نقش منتقد دولت ظاهر می شدید و کاستی ها و کج روی های دولت را یک به یک نام می بردید و به این ترتیب نظر مردم معترض را هم به خود جلب می کردید؟ آیا با این روش نمی شد جَو را آرام کرد؟ آیا اگر هم قُوّت دولت و منتقدان را می گفتید و هم ضعف هر دو را، باز هم معترضان این همه از شما به خشم می آمدند؟ آیا رفتار یک جانبه ی شما سبب نشد که مشکل کوچکی که در ابتدا پدید آمده بود، به بحرانی بزرگ بدل شود؟ این روزها هم مخالفین شما و هم موافقینتان، هر دو در اظهارات و مواضع خود افراط به خرج می دهند. مردمی که پیرو تام شما هستند و بنا به موضع گیری شما، از دولت هم حمایت می کنند، به تأسّی از شما، هیچ ایرادی را به دولت وارد ندانسته و بی مهابا از دولت حمایت می کنند. از طرف دیگر، مردمی که به شما منتقدند، به دلیل افراط گری شما به خشم آمده، و آن ها هم نقاط مثبت دولت را نادیده گرفته و فقط ذَم آ ن را می گویند. به این ترتیب، شما شخصا از مسببین بسیار ماثر در تفرقه افکنی و اشائه ی افراط در سطح جامعه شدید. آیا این، مصداق خروج از اصل تدبّر که از لوازم رهبری است، نیست؟

 

اما اشتباه بزرگ تر شما در این زمینه، این بود که اساسا وارد بازی های سیاسی که نسبت به منصب شما خورد محسوب می شدند شدید. شما خود را وارد درگیری های انتخاباتی اشخاصی مثل آقای احمدی نژاد و آقای موسوی کردید که در ذهن مردم هرگز با شما قابل قیاس نبودند. اگر موقعیت شما پدری ملت باشد، این آدم ها در نقش پسران شما هستند، چه خلف و چه ناخلف. آن ها با هم در کشمکش بودند؛ شما از موقعیت رهبری و پدری پایین آمده، با وارد شدن به بازی بچه ها و گرفتن جانب یک طرف دعوا در برابر طرف دیگر، عملا شأن و مقام خود را تا سطح طرفین این دعوا کاستید.

 

مقام معظم رهبری، در یکی از سخنرانی های پر تعداد اخیرتان، خطاب به سران معترض فرمودید که کاری نکنند که مردم را با تحریک احساساتشان، مقابل هم قرار دهند. باز آن نماز جمعه ی مهم را به خاطر شما می آورم. آیا جملات پایانی خود را که با لهنی بغض آلود بیان فرمودید، به یاد می آورید؟ من قصد حقیقی شما از بیان آن جملات با آن لهن آگاه نیستم؛ اما به خاطر دارم چنین لهنی را در سخنرانی بعد از حوادث هجدهم تیرماه چندسال قبل، از شما شنیده بودم. همان لحظه که شما جملات پایانی خطبه را بیان فرمودید، من متوجه شدم که این سخنان، احساسات عده ای از مردم که بیش از معمول به شما علاقه مند هستند را بر می انگیزد و از تهدیدهای شما دریافتم که فردا، خشونت فراوانی در خیابان ها رخ خواهد داد. رهبر عزیز، شما قضاوت کنید، چه کسی مردم را در برابر هم قرار داد؟ جوانی مثل من از معنی و عواقب آن سخنان شما آگاه بود، آیا می شود که خود شما نبوده باشید؟ البته که چنین نیست. آیا عامل مستقیم بروز خشونت بیش از حد در شنبه ی پس از آن جمعه، شما نبودید؟ البته هرگز عموم مردم یکدیگر را نکشتند؛ بلکه به نظر می رسد سخنان شما آماده سازی روانی مردم حامیتان و حامی دولت بود، برای حوادثی که قرار بود فردای آن روز رخ دهد. شما احساسات آن ها را برانگیختید، تا وقتی که حوادث شنبه توسط نیروهای دولتی به وقوع پیوست، آن مردمان به شما و به حکومت برای چنان برخوردی حق بدهند.

 

حضرت آقای خامنه ای، آیا بهتر نبود مثل همه ی نماز جمعه هایی که اقامه کرده بودید، در پایان خطبه ها در حق خود، و اکثریت و اقلیت ملت، در پیشگاه خداوند د عا می کردید؟ جملات پایانی شما می توانست جملاتی باشد که احساسات اکثریت و اقلیت را به سمت شما و به سمت یکدیگر جلب کند. شما می توانستید وحدت بخش سخن بگویید؛ اما سخنان شما در عمل تفرقه انگیخت. کاش به جای آن که میدان نبردی را تصویر کنید که با جسم و جان و آبروی خویش در آن حاظر شده اید، مردم را متوجه این می کردید که ما همه در یک جبهه ایم و میدانی بین ما قرار ندارد و همه ی ما هرچه می کنیم، یک هدف دارد. کاش به جای آن که امام عصر را مصادره کنید و با ایشان علیه معترضین متحد شوید، با همه ی ملت به محضر ایشان می رفتید و همه ی ملت اعم از معترض و غیر آن را منتظر می دانستید. اما اگرچه شما کرارا توصیه به حفظ وحدت می کنید، با کمال تاسف به نظر می رسد اولین ناقض آن خود شما هستید.

شما پدر بودید و نظام ما پدر سالار بود، اما شما بنیان خانواده از هم گسستید، و خود، حرمت فرزند و پدر هم زمان شکستید ...

 

 

[و در این جا نگارنده به افسرگی مبتلا گشت و پیش نویس ادامه ی مطلب را دور ریخت ... ادامه ی مطلب شامل تکمیل بخش «اشتباه» و سپس بیان بخش «انحراف» و در نهایت، تشریح بخش «انحطاط» بود! حیف، چه قدر بقیه اش را دوست داشتم!]

 

 جمعه سی ام مرداد 1388 | 


 

اى خشم به جان تاخته، توفان شرر شو

 

اى بغض گل انداخته، فریاد خطر شو

اى روى برافروخته، خود پرچم ره باش

 

اى مشت برافراخته، افراخته تر شو

اى حافظ جان وطن، از خانه برون آى

 

از خانه برون چیست، که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش

 

ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو

خاک پدران است که دست دگران است

 

هان اى پسرم، خانه نگهدار پدر شو

دیوار مصیبت کده ى حوصله بشکن

 

شرم آیدم از این همه صبر تو، ظفر شو

تا خود جگر روبهکان را بدرانى،

 

چون شیر در این بیشه سراپاى جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

 

خود بر سر آن، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است

 

در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو

ایرانى آزاده! جهان چشم به راه است

 

ایران کهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به یک شعله بسوزان

 

بر ظلمت این شام سیه فام، سحر شو

 

 یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 | 



------------------------------------------------------------------------------------------------

عهد کرده بودم در باب سیاست نه سخن رانم و نه فکر آزارم. مدت اخیر را وفای به این عهد، دوباره و دوباره و دوباره، تمرین نمودم؛ و به انصاف سهم بزرگی از فکر را، و وقت را، از این مهملات بی انتها آزاد. مگر امروز که به اقتضای فصل انتخابات و به مناسبت حضور چند باره در جماعت دوست و آشنا، شکستم این کلید زندان ذهن را.

اما کنون که کار بدین جا رسید و عنان فکر از کف برفت، حق دیدم تا بنگارم جزئی از آن چه درباره اش می اندیشم امشب، تا بلکه دگربار پیکره ی این ذهن مشوش آرام گیرد و باز لگامش به چنگ آید. و هم آن که خود را و دگران را خیال آسوده سازم که گر دم نمی زنیم و اگر ناچار گردن می نهیم، ما را دلیل بر نافهمی نباشد. اما از آن جهت که ذیفهمی و نافهمی ما چاره بر گردن نهادن اجباری ما نکند، به عمد درب فهم را گل مالانده ایم تا بلکه نفسی که گه گاه فرو می رود موجب حیات گردد و مفرح ذات.

اما بعد ...

آن چه در زیر می خوانید، نامه واره ای است سرگشاده، به جناب آقای احمدی نژاد که دلالت می کند بر عدم کفایت ایشان برای احراز پستی که در آن قرار دارند و بلکه فرسنگ ها فاصله ی ایشان با احراز چنین صلاحیتی. تصور می کنم به دلیل نگاه منصفانه و نقد بی طرفانه و طرح برخی مسائل که شاید اکثریت به آن ها کم توجه بوده باشند، و این که استدلالات عمدتا بر پایه ی اخباری است که همگان از آن اطلاع دارند، مطالعه ی این متن برای مخالفان و موافقان ایشان خالی از لطف نباشد.

توجه فرمایید که این متن به منزله ی تایید دیگر کاندیداها یا اساسا به منظور تغییر رای هیچ احدی نگاشته نشده، چرا که من شخصا هیچ یک از کاندیداهای حاضر را دارای صلاحیت نمی دانم. اما نقد آقای احمدی نژاد را به عنوان رییس جمهور فعلی و نه کاندیدای دوره ی بعدی و به عنوان یک رای دهنده ی دوره ی پیشین به ایشان، می آورم.

------------------------------------------------------------------------------------------------


جناب آقای دکتر احمدی نژاد،

سلام.

چهار سال پیش، وقتی احساس می کردم بالاخره مردی که به اتکای خود مرد است و از همه ی از ما بهتران به دور، وارد میدان شده، با همه ی توانم برای شناساندن شما به دیگران و جلب رای آن ها به شما، کوشیدم. آن زمان شما را زیر شانتاژ گسترده ی دیگران می دیدم و مظلوم واقع شدن شما، من را به علاقه ی به شما مصر می کرد.
اما جناب احمدی نژاد، پس از آن، اتفاقاتی رخ داد که من نه دفعتا، بلکه تدریجا از رایی که به شما داده بودم پشیمان شدم و رخدادهای اخیر موجب شد که حتی به یاد آوردن آن که چه طور توسط شما فریفته شدم، جانم را بیازارد. در طی دو سال و نیم آغازین، من همچنان شما را محق می دانستم و با وجود اشکالاتی که هر روز بیشتر از دولت شما می دیدم، به خود اجازه نمی دادم که قضاوت قبلی ام در مورد شما را تغییر دهم. اما جناب دکتر، انسان اگر تعصب جاهلانه ای روی مطلبی نداشته باشد، و اگر منافع غیر مشروع مستقیمی از آن ناحیه برایش متصور نباشد، و اگر فقط بخشی از وجدان خداداد خود را حفظ نموده باشد، پس از آگاهی از حقیقت، هرگز بر اشتباه خود پافشاری نمی کند.

آن چه در این نقد می آید حاصل دیده ها وشنیده ها و تفکرات شخص خود من بدون هیچ واسطه، به عنوان یک شهروند، یک جوان، یک دانشجو، و یک فعال اقتصادی در یک بنگاه کوچک تجاری است. تمام این متن استنتاج شخص بنده بر اساس اخبار منتشر شده ی رسمی از حضرت عالی و دولت محترمتان در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران است و از تحلیل ها و نظرات مخالفان شما یا رسانه های بیگانه یا هر منبع دیگری اقتباس نشده است. این متن فقط در وبلاگ شخصی من منتشر می گردد و می توانید اطمینان داشته باشید که هیچ جریان مخوف پشت پرده ای از آن حمایت ننموده است!

ابتدا جا دارد از حضرت عالی برای پیش برد بسیار خوب موضوع هسته ای کشور که حقیقتا پیروزی بزرگ و ارزشمندی برای وطن اسلامی ما در پی داشت و آثار بزرگ آن در سال های بعد آشکار می شود، تشکر کنم. همچنین به خاطر سیاست های غیرمنفعلانه و فاخر در اغلب مسائل خارجی ، از حضرت عالی تشکر می کنم؛ که بسیاری از اشتباهات دوران رییس جمهور پیشین را جبران نمودید؛ که از منظر من امروز ما در موقعیت با ثبات و قدرتمندی در جهان قرار داریم؛ گرچه این موضوع در رفتار دول خارجی با مردم ما درخارج از مرزهای ایران پدیدار نباشد. همچنین از شما به خاطر توجه کردن به شهرستان هایی که حتی در تمام دوره ی یک رییس جمهور، یک بار هم نامی از آن ها نمی رفت سپاس گزارم. جدا از این که آیا سفرهای استانی شما از نظر عمرانی و اقتصادی در مجموع منفعت دربر داشته یا مضرت (که من در این مورد صاحب نظر نیستم)، صرف توجه به مناطق محروم تر کشور، موجب دل گرمی آن مردمان و انگیزه برای آنان می شود. از شما به خاطر پیش رفت ها در موارد خاص علوم نوین که به هر حال در دولت حضرت عالی حاصل گردید و نشان از حمایت شما از آن ها دارد، مانند پرتاب ماهواره ی امید، تولید برخی داروهای جدید، پیشرفت تکنولوژی سلول های بنیادی و ... جدا قدردانی می کنم. و نهایتا از شما متشکرم به خاطر عملیات عمرانی که در اقصا نقاط کشور انجام دادید، حتی اگر این عملیات به آن بزرگی که خود جلوه می دهید باشد یا نباشد. به هر حال می دانیم کارهای عمرانی فراوانی در دولت شما صورت پذیرفت و این شایسته ی تقدیر است. و متشکرم از شما بابت همه ی دیگر خدمات بزرگ و کوچکتان در طی این چهار سال که متاسفانه من چیز درخور بیان بیشتری را به خاطر نمی آورم.

اما شما در موضوعات اقتصادی و مسائل داخلی و اداره ی کشور دارای اشتباهاتی بس بزرگ هستید که در بسیاری موارد حاکی از بلاتکلیفی شما در این گونه مسائل و نداشتن هرگونه برنامه ی مشخص برای این موضوعات است. که در ذیل به تشریح مختصر چندی از این اشتباهات می پردازم. در این جا بسیار تلاش نموده ام تنها از اشتباهاتی سخن گویم که بر اساس اخباری که خود شما و نزدیکانتان در رسانه های عمومی رسمی و مشهور اعلام نموده اید، قابل اثبات هستند و عموم از آن ها اطلاع نسبتا دقیق دارند. باشد که خواننده ی گرامی خود قضاوت عادلانه کند.


اول: پول ها

 جناب آقای دکتر احمدی نژاد، از بزرگ ترین و اصلی ترین شعارهای شما از ابتدا، اصلاح ساختار بانکی کشور و کاهش نرخ سود بانکی بود. که همگی می دانیم بیماری بزرگ سیستم بانکی، از عمده دلایل مشکلات اقتصادی ماست. شما مدت ها بر تک رقمی شدن نرخ بهره اصرار ورزیدید و کاهش اجباری آن را با سروصدای زیاد آغاز نمودید و این نرخ را تا 12% پایین آوردید و همچنان مصر به کاهش بیش تر آن بودید. سوال من از شما این است که چه شد که پس از چندی، کل جریان را از خاطر بردید و نرخ بهره ی  بانکی را این بار بدون سروصدا افزایش دادید تا جایی که در ماه های اخیر آن را به مرز بی سابقه ی 26% رساندید؟ آقای دکتر، پس کدام تئوری صحیح بود؟ می دانید که نرخ بهره یک فاکتور بسیار مهم اقتصادی است و نوسان آن با آثاری بزرگ در اقتصاد خرد و کلان همراه است. شما در حداقل و حداکثر این نرخ رکوردهای جدیدی در طی چندین سال اخیر به ثبت رساندید. بالاخره طز شما بهره ی زیاد است یا کم؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید.

در اواسط دوره ی ریاست جمهوری شما، در آن زمان که گرانی آنی شدید بی داد می کرد، در تلویزیون ظاهر شدید و طی گزارشی، ریشه ی اصلی گرانی ها را در وارد کردن نقدینگی بیش از حد و بدون مجوز و سر خود توسط بانک ها به صورت چاپ چک پول بی پشتوانه اعلام کردید. آن نطق در آن زمان بسیار هیاهو کرد و اغلب علاقه مندان یا فعالان اقتصادی آن را به خاطر دارند. به خاطر دارم که از ابتدای دوره که رییس جمهور شدید، روسای بانک ها را یک به یک عوض کردید و رییس بانک مرکزی را هم که به طور اولا. پس همه یا اکثر آن ها از یاران خود شما هم بودند. آقای احمدی نژاد، سوال من این است که آیا شما حتی نمی توانید چاپ پول و اوراق بهادار این چنین را در کشور تحت کنترل خود یا مجموعه ی دولت داشته باشید؟ آیا دولت شما این قدر بلبشو است که بانک ها سر خود پول یا چک پول چاپ می کنند؟ آیا چاپ پول و اوراق بهادار، یا کنترل نقدینگی، از فاکتورهای بسیار حیاتی اقتصادی نیست؟ آیا مسئول مستقیم این موضوع در برابر ملت، شما نبودید؟ چه کسی زیان مردم، به خصوص مردم فقیرتر که در این ماجرا بیش تر آسیب دیدند را جبران می کند؟ آیا روسای بانک های متخلف نباید محاکمه می شدند؟ مگر شما به گقته ی خود پرچمدار مبارزه با مفاسد نیستید؟

همان طور که مستحضرید، قیمت نفت که در دوره ی قبل حتی به کمتر از ده دلار در هر بشکه رسیده بود، در دولت شما به بیش از صدوچهل دلار هم رسید و مدتی طولانی را دست کم در بالای مرز صد دلار فروخته شد که موجب حصول درآمدی افسانه ای برای کشور شد. از طرفی، در راستای پیاده سازی اصل 44 قانون اساسی، ملیاردها از محل فروش سهام شرکت های دولتی نسیب خزانه شد. در زمان دولت قبل با وجود آن مسائل، صندوق ذخیره ی ارزی برای اولین بار تشکیل شد و آن طور که بیان می شود، با مبلغی بیش از ده ملیارد دلار تحویل شما گردید. با آگاهی از درآمد بسیار بالای دولت شما، انتظار می رفت تا کنون موجودی این صندوق چندین برابر شده باشد. اما چندی پیش در اسنای تفریغ بودجه ی سال 88، وقتی صحبت از کسری بودجه ی پانزده ملیارد دلاری به میان آمد و برداشت از صندوق ذخیره ی ارزی هم به عنوان یک راهکار پیشنهاد شد، اعلام شد که چنین مبلغی در صندوق وجود ندارد تا از آن برداشت شود. در گفتگوی ویژه ی خبری شبکه ی دو که با حضور نماینده ی مجلس و نماینده ی مستقیم دولت برگزار شد، همه ی حضار این موضوع را تایید نمودند.
جناب دکتر، شما می فرمایید موجودی ذخیره ی ارزی را نمی توان اعلام کرد. پس چرا دیگر کشورها و حتی دولت مردان پیشین کشورما این کار را می کنند و می کردند؟ گذشته از این، مگر میزان درآمد دولت از محل فروش نفت و دیگر راه ها کاملا روشن نیست؟ و مگر تمام هزینه ها و بودجه های دولت در صحن علنی مجلس تصویب نمی شود؟ پس مابه تفاوت این دو که مانده ی شماست، بر همه ی اقتصاددانان داخلی و خارجی مشخص است. پس چرا شما موجودی آن رابه مردم اعلام نمی کنید؟ آیا فقط مردم نامحرمند؟ و چه طور است که شما مکررا در مصاحبه ها و مناظره ها بیان می دارید که موجودی ما تا به امروز بی سابقه است و کشورهای خارجی مقدار آن را تا 120 ملیارد دلار تخمین می زنند؟! پس چرا نماینده ی رسمی دولت شما و نماینده ی مجلس تایید کردند که حتی پانزده ملیارد دلار هم در صندوق موجود نیست؟ و البته هیچ احدی این موضوع را تکذیب نکرد. آیا شما دانسته دروغ می گویید یا حقایق را کتمان می کنید؟
جناب احمدی نژاد، پس این درآمد افسانه ای کجاست؟ چنین سرمایه ای اگر هزینه هم می شد، جهشی محسوس در تمام ارکان اقتصادی و عمرانی پدید می آورد و باید سطح زندگی مردم را ارتقائی چندبرابری می داد (نه این که چند روستا گازکشی شوند و چند جاده افتتاح و ...). پس چرا چنین جهش های عظیمی دیده نمی شود؟

آقای رییس جمهور، به یاد دارم در اواسط دولت شما گرانی اوج بسیار شدیدی داشت. اما پیش از آن که این موج وارد شود، به کرات از اهالی فن و کارشناسان امر شنیده بودم که چنین موج گرانی شدیدی در راه است که دولت باید با پیش دستی به موقع، آن را مهار کند. شخصی مثل من که دسترسی محدودی به گروه کوچکی از کارشناس نیمه خبره و فقط چند رسانه ی داخلی دارم، چند ماه قبل از وقوع حادثه، از آن آگاه شده بودم. شما چه طور؟ در آن اسنا، حضرت عالی به جای اقدام در خلاف جهت گرانی، دست به افزایش شدید تعرفه های گمرکی وارداتی، تزریق نقدینگی در بازار به وسیله ی واگذاری انواع وام بانکی، و همچنین دست به کاهش سود بانکی زده بودید که اتفاقا همگی موج گرانی را تقویت می کنند. مگر شما شرایط واقعی و شرایط روانی بازار را رصد نمی کردید؟ پس چرا به جای آن که آبی بر آن آتش شوید، هیزم آور معرکه ای شدید که نهایتا مردم را می سوزاند؟ چه کسی فشارهایی که به مردم، به خصوص قشر ضعیف تر آمد را جبران می کند؟

بحث واردات و تعرفه های گمرکی شد. اولا شما با افزایش شدید تعرفه ها که طبق آمار شخص خودتان از میانگین 25% به میانگین 33% رسیده (کار با این نداریم که تعرفه ی ماثر چندین برابر این رشد کرده)، تجربه ی شکست خورده ی دولت های پیشین خود و حتی کشورهای دیگر مثل شوروی، هند، چین و ... در بسته نگه داشتن درهای اقتصادی و ایزوله کردن اقتصاد را بار دیگر آزمودید. غافل از این که آزموده را آزمودن خطاست. دیگران قبلا این راه را به دفعات امتحان کرده بودند و پس از پی بردن به ناکارآمدی آن، سیاست درهای باز و اقتصاد باز را در پیش گرفته بودند که موجب شکوفایی اقتصاد آن ها هم شده است، اما شما به تجربه ی هیچ شخص و دولت داخلی و خارجی کوچک ترین توجهی نکردید.
دوما، شما با افزایش سخت گیری ها در گمرکات کشور به صورت بسیار حیرت آور و افزایش بی سابقه ی تعرفه ها ی وارداتی، فساد اقتصادی در گمرکات کشور که محل ردوبدل شدن هنگفت ترین مبالغ بین تجار و دولت است، به طور عجیبی دامن زدید. و همچنین شما با این اقدام، قاچاق کالا را به صرفه تر از قبل نمودید، طوری که امروز شما به راحتی می توانید کالای خود را در دوبی تحویل قاچاقچیان دهید و با خیال راحت و بدون هیچ دردسر گمرکی و مالیاتی، در انبار خود در تهران تحویل بگیرید، طوری که قاچاقچی حتی بار شما را در برابر ضبط شدن توسط پلیس بیمه می کند و در صورت چنین رخدادی، ارزش کالا را به شما می پردازد! این موضوع بر هیچ تاجر حتی خورده پایی پوشیده نیست؛ کافی است سری به دوبی، بندرعباس یا دفتر این شرکت ها در تهران بزنید. اگرنیاز دارید، تلفن چندتایشان را بنده دارم.
سوما شما با به بازی گرفتن برخی تعرفه ها مثل تلفن همراه، شکر و ... بازار این کالاها را به تشنج غریبی مبتلا نمودید. به عنوان مثال قبلا بازار تلفن همراه در کشور بسیار آرام بود و خدمات مطلوبی توسط نمایندگی های شرکت های بزرگ به مردم عرضه می شد و مردم گوشی های با کیفیت را با ضمانت و قیمت مناسب خریداری می کردند. اما شما ناگهان با دستور مستقیم، تعرفه ی گمرکی واردات این کالا را از 4% به حدود 60% افزایش دادید و پس از مدت بسیار کوتاهی آن را باز تغییر داده و به حدود 25% کاهش دادید. که نهایتا موجب شد آرامش بازار این کالا نابود شود و بازار تلفن همراه محل معامله ی گوشی های قاچاق بی خدمات شود، ولاغیر. مردم هم از خدمات ضمانت شرکت های معتبر محروم شدند. اگر باور ندارید، سری به خیابان جمهوری بزنید تا مطلع شوید. این افزایش و کاهش یک شبه به چه علت بود؟ چرا افزایش، چرا کاهش؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید. آیا می دانید بنا به گزارش گمرک کشور، دولت بابت این تصمیم چه میزان درآمد حاصل از واردات قانونی تلفن همراه را از دست داد و به قاچاقچیان واگذار کرد؟
یا مثلا نظر شما در مورد تعرفه ی گمرکی شکر که نوسانی به بزرگی 160% کرد، چیست؟ من وارد جزئیات این موضوع نمی شوم، اما به نظر شما یک تغییر یک شبه ی 160 درصدی در یک محصول بسیار پر اهمیت مثل شکر، به بخش های مرتبط با این صنعت و این تجارت شوک عظیمی وارد نمی کند؟ آیا نمی توان این تصمیم را یک افراط آشکار نام نهاد؟
همه ی این ها به کنار، چه طور است که پس از آن که چهار سال سنگ افزایش تعرفه ها را بر سینه زدید، وزیر اقتصاد شما چند روز پیش در بیاناتی عجیب که از شبکه ی خبر هم پخش شد اظهار داشت که باید برای کاهش تعرفه های گمرکی یک عظم ملی کنیم! پس این چهار سال چه کسی این تعرفه ها را افزایش داد؟ بالاخره شما طرف دار کدام ایده اید؟ تعرفه های بالا یا پایین؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید!

در مورد خودرو نظر شما چیست؟ قبلا در سخنرانی های تبلیغاتیتان از شما شنیدم که گفتید خودرو در دنیا صنعت پیش پا افتاده ای است و تا به حال بیش از حد برای آن هزینه کرده ایم و باید از آن عبور کنیم. چه طور شد که با به قدرت رسین شما، تعرفه ی وارداتی این محصول 10% افزایش یافت و وضع قوانین جنبی دیگر، این افزایش را تا 20% بالا برد؟ آیا می خواستید با نابود کردن اندک رقابتی که بین تولید کنندگان داخلی و محصولات وارداتی با کیفیت، ایجاد شده بود، از صنعت پیش پا افتاده ی خودرو عبور کنید؟ من نمی خواهم راجع به درستی یا غلطی اقدام شما بحث کنم، اما چرا تضادی آشکار بین حرف و عمل شما وجود دارد؟ به نظر می رسد شما دچار تضاد در تفکر خود هستید.

در بحث تجارت خارجی، ایرادی بزرگ به عملکرد شما دارم. در آن زمان که تحریم ها علیه ما اوج گرفت، که هم زمان بود با افزایش چشم گیر و بی سابقه ی قیمت یورو در برابر دیگر ارزها، دولت شما به ناگاه اعلام کرد که از امروز هرگونه معامله ی بانکی با دلار آمریکا ممنوع است. در این جا به این موضوع نمی پردازم که این تصمیم یک شبه چه میزان دردسر و ناامنی اقتصادی به سیستم تجارت کشور تزریق کرد، و با این هم کاری ندارم که اقدامات این چنین که عملا نشان عدم امنیت حاد سرمایه گذاری در کشور است، به چه میزان در فرار سرمایه ها از کشور تاثیر گذار است. اما اتفاق عینی که افتاد، این بود که تجار ناچار شدند اجناس را به جای دلار با یورو که حالا بسیار گران بود خریداری کنند که این موضوع قیمت تمام شده ی کالاها را به شدت افزایش داد. در این بین توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که افزایش قیمت تمام شده ی کالاها نه تنها برای تجار مضر نیست، بلکه بسیار پر منفعت است؛ چرا که یک تاجر همواره قیمت تمام شده را محاسبه نموده و به علاوه ی حداکثر سود قابل حصول می کند تا قیمت فروش را تعیین کند، و همان طور که واقفید، در حالت کلی، میزان سودی که می توان از فروش یک جنس دوهزار تومانی به دست آورد، بیش از میزان سودی است که می توان از فروش یک جنس هزار تومانی کسب کرد. اما نهایتا این مردم هستند که باید افزایش قیمت کالاها را بپردازند و این مبلغ در واقع از جیب مردم عادی پرداخت می شود.
از این گذشته، این اقدام شما در بحبوحه  ی تحریم بانک های ما توسط سیستم بانکی جهانی انجام شد که به حق باید گفت اقدامی ماثر در تشدید انزوای بانک های ما بود. بد نیست این روزها سری به شعب ارزی بانک ها بزنید و خود مشاهده کنید که کارمندان به محظ مشاهده ی یک ارباب رجوع معتبر، چه ذوقی از خود نشان می دهند!
اما پس از این رخدادها، تجار و تولیدکنندگان بزرگ کشور که پیش از این وام هایی ملیاردی به دلار دریافت نموده بودند و طبق قانون جدید باید وام ها را با یورو باز پرداخت می کردند، فغان و زاری خود را که البته به حق بود آغاز نمودند. چرا که تفاوت ارزش ایجاد شده بین بازپرداخت با یورو نسبت به دلار،سر از ارقامی نجومی در می آورد. این شد که دولت شما وارد عمل شد و این تفاوت ارزش را بر عهده گرفت و آن را تمام و کمال از جیب خزانه ی ملت پرداخت نمود. این خبر بارها و بارها در صداوسیما و دیگر رسانه ها به عنوان نشان حمایت دولت از بنگاه ها پخش شد. اما آقای دکتر، هیچ کس نپرسید چرا چنین نسنجیده قانونی وضع کردید که بعدا طبعات سنگین ناشی از آن را از بیت المال مسلمین جبران کنید؟ چه کسی چنین مجوزی به شما داد؟ شما چه حقی داشتید که از پول مردم خسارت تجار را که البته به خاطر تصمیم یک شبه ی شما زیان دیده بودند، جبران کنید؟

جناب دکتر، از طرح های زود بازده که ملیاردها دلار خرجش کردید چه خبر؟ شما ناگهان تصور کردید که تنها مشکل چرخ بنگاه های کوچک امثال همین بنگاهی که من در آن فعالیت می کنم، که خارجی ها به آن SME می گویند و همه می دانند چه نقش بزرگی در رشد اقتصادی، جذب نیروی کار، تولید و تجارت در کشورهای پیش رفته دارند، نقدینگی و سرمایه است. این شد که بدون آماده کردن زیرساخت ها و در نظر گرفتن شرایط بازار و ... پولی بی حساب را به صورت وام های کم بهره به بازار سرمایه تزریق کردید. جناب دکتر، آیا مطلعید چه کسانی از این وام ها دریافت نمودند؟ آیا باخبرید با این پول ها چه کردند؟ آیا می دانید چه حجمی از این پول ها توسط بانک ها عملا غیرقابل وصول است؟ بنده به شخصه مواردی از آن را می شناسم. البته چیز غریبی هم نیست، این موضوع در بین آن ها که دستی در تجارت یا تولید داشتند بسیار مشهور است. آدم های زیادی که نه سر از تجارت در می آوردند و نه تولید، به واسطه ی آشنایی با بروکراسی پیچیده ی اداری و بانکی، طرح هایی خودساخته را به عنوان طرح زودبازده به بانک ها ارائه نمودند، سپس یک زمین ارزان قیمت در حومه ی شهر خود خریداری کردند که مثلا قرار است طرح در آن زمین اجرا شود؛ و همان زمین را هم وثیقه ی بانکی وام خود قرار دادند. شما هم که شخصا از طرحتان بسیار حمایت می کردید و در نتیجه بانک مرکزی خزانه اش را کاملا برای این منظور گشوده بود. این آدم ها وام های کلانی دریافت نمودند و در مسکن و طلا و ... سرمایه گذاری کردند. بعد هم شرکتی که به صورت صوری تاسیس نموده بودند را اعلام ورشکستگی کردند و اعلام نمودند که نمی توانیم وام را پس دهیم و طبق قانون بانک می تواند به جایش زمین کارگاه ما را مصادره کند. آیا می توانید بگویید اکنون چه حجم از چنین زمین هایی به جای پول در اختیار بانک هاست که هیچ کس حاظر نیست بخرد؟ آقای دکتر، آیا همین پولی که شما وارد بازار کرده بودید نبود که مدام در جاهای مختلف سرک می کشید و بازار کالاهای مختلف را دچار نوسانات شدید می کرد؟ آیا افزایش ناگهانی قیمت مسکن از آن ناشی نمی شد؟ آیا افزایش ناگهانی قیمت سکه در مقطعی خاص، از آن ناشی نشد؟
 
آقای احمدی نژاد، شما سه سال ریاست کردید و انگار یادتان نبود که مردم به خاطر شعارهای اقتصادیتان به شما رای داده بودند؛ چراکه اساسا شعارهای شما حول موضوع اقتصاد و معیشت مردم بود و اهداف غیراقتصادی چندانی در تبلیغات خود مطرح نمی کردید؛ و مردم هم همین را می خواستند. اما شما پس از سه سال تازه به فکر تحول اقتصادی افتادید و طرح تحول خود را عرضه کردید که شامل هفت بند بود. اما تنها بندی که همه جا تشریح می کردید و روی آن تاکید داشتید، پرداخت نقدی یارانه ها بود که شباهت بسیاری به طرح پنجاه هزار تومانی چهار سال قبل آقای کروبی داشت که در آن زمان بسیار به آن خندیده بودیم. شما پیش از آن که هیچ طرح مدونی آماده شود و لایحه ای به مجلس ارائه گردد و در مجلس تصویب شود، شروع کردید به اعلام مبالغی که ادعا می کردید به مردم به صورت نقدی پرداخت خواهدشد. شما حتی در تلویزیون مبلغ دقیق را مشخص کردید و گفتید درشهرهای بزرگ ماهانه حدود چهل هزار تومان و در شهرهای کوچک و روستاها حدود هفتاد هزار تومان پرداخت خواهد شد؛ موضوعی که برای اقشار کم درآمد بسیار وسوسه انگیز و فریبنده بود. و چه عجیب است که این موضوع را در همه ی سه سال و اندی نگفتید و در چند ماه منتهی به انتخابات آن را مطرح نمودید. از این می گذرم که شما وعده ی چیزی را می دادید که اختیارش را نداشتید و دیدیم که مجلس هم طرح شما را رد کرد تا بعدا تازه کارشناسی شود، و به شما اجازه ی اجرای آن را نداد. اما جناب احمدی نژاد، شما این طرح تحول دیر هنگام را هم جمع کردید در همین یک بند که برای اجرای آن هم بدون کسب اجازه از مجلس هزینه های گزاف خرج نمودید که با رای ندادن مجلس به طرح شما، آن هزینه ها هم سوخت شد. و نهایتا شما در این چهار سال هیچ یک از بندهای طرح تحول اقتصادیتان را اجرا نکردید و در نتیجه برای منظور اصلی که مردم به شما رای داده بودند یعنی تحول در اقتصاد، هیچ اقدام عملی انجام ندادید.

اما شمایک سری فرم جمع آوری اطلاعت خانوار توزیع کردید که کوچک و بزرگ و کارشناس و غیر کارشناس می دانست که فاقد هرگونه ارزش است؛ چرا که هیچ اطلاع درست و قابل اتکایی برای دولت در بر نداشت و از آمار حاصل از آن هیچ تحلیلی که حتی نزدیک به واقعیت باشد مقدور نبود. بی شک شما هم که دکتر هستید، خود به این موضوع واقف بودید. اما شما ملیاردها تومان خرج اجرای این طرح نمودید و در نهایت در پشت تریبون تلویزون با گرفتن یک ژست پیروزمندانه و با اعتماد به نفس اعلام کردید که طبق کارشناسی های انجام شده، نودونه و چند دهم درصد از این اطلاعات درست و بر اساس واقعیت اظهار شده بوده است (حتی دهم درصد را هم ذکر کردید). حال آن که امروز کسی نیست که نداند شاید دقیقا همین مقدار از مردم اطلاعات دروغ و بسیار دور از وافعیت به شما داده اند. بنده شخصا در تمام فامیل و دوست و آشنا، حتی پنج نفر را سراغ ندارم که اطلاعات درستی به شما داده باشند. آیا همه ی آشنایان من از همان چند دهم درصد هستند؟ اما شما در کمال وقاحت، در حالی که هر انسان حتی غیر باهوشی کاملا می دانست که اگر نگوییم اکثر، لااقل حجم بسیار بزرگی از این اطلاعات دروغ محض است، طرح را با اصرار و الارغم همه ی مخالفت ها اجرا کردید و برای موفق جلوه دادن خود، آماری که کذب محض بود را شخصا به مردم ارائه نمودید. آیا شما مخاطب خود را احمق تصور کردید؟ آیا شما دروغ گفتن به صورت رسمی به جمعیتی به بزرگی هفتاد ملیون را گناهی بخشودنی می دانید؟ آیا گفتن چنین  دروغی، بی شرمی بی حصری نمی طلبد؟ حتی چند ماه بعد، رئیس مرکز آمار دولت خود شما، میزان درستی اطلاعات این طرح را 60% اعلام کرد که خبر آن را من از رادیو ایران شنیدم؛ آماری که به احتمال قوی بازهم غیر واقعی است.

آقای دکتر، در اقتصاد به همین قدر بسنده می کنم و تصور می کنم مسائل بالا به روشنی بی برنامگی اقتصادی شما را، و تضاد شما در نحوه ی تفکر خودتان، و تضاد حرف و عمل شما، و دروغ گویی های بزرگ شما در مسائل مهم را بیان می کند. البته اشکالات، بس بیش از این است و شما خطاهای بزرگ دیگری هم در کارنامه ی خود به ثبت رسانیده اید، اما بیان مسائل بالا را از آن جهت انتخاب کردم که به واسطه ی انتشار اخبار آن در صداوسیما و عدم نیاز به داشتن تخصص بالا برای درک آن ها، غیر قابل انکار هستند.


دوم: آدم ها

جناب آقای دکتر احمدی نژاد، من از تغییر اکثر مدیران در تمامی دستگاه های دولتی یا وابسته به دولت و حتی روسای تک تک دانشگاه های مهم و حتی باشگاه های ورزشی در فاصله ی کوتاهی از به قدرت رسیدن شما صحبت نمی کنم؛ پدیده ای که از آن به دولت های اتوبوسی تعبیر می شود، یعنی دولی که با آمدن روی کار، همه را عزل می کنند و خود با اتوبوس گروه گروه مدیر می آورند و احتمالا موقع رفتن هم، آن ها را با خود می برند. همچنین از تغییر مکرر وزرا، معاونین و دیگر اشخاص عضو هیئت دولت مثل رییس بانک مرکزی که در تمام دوران های پیشین ثابت بود و در دولت شما در عرض چهار سال سه نفر را به خود دید، حرفی نمی زنم.

اما آقای دکتر، می شود توضیح دهید چرا شما پس از تودیع یک وزیر، معرفی وزیر بعدی را چند ماه به تعویق می اندازید؟ حتی در یک مورد (وزیر کشور) آن قدر این موضوع را طول می دهید تا وقت قانونی چند ماهه ی شما تمام شود و رهبر کشور مجبور شود برای شما از مجلس درخواست فرصت کند. اگر فردی برای جایگزینی نداشتید، چرا وزیر قبلی را بیرون کردید؟ اگر داشتید، چرا در مهلت قانونی معرفی نکردید؟ آیا آبروی رهبر مملکت یا قانون اساسی نظام، بازیچه ی دست شماست؟

یک سوال دیگر: چرا شما وزیر کشور را در زمانی که کم تر از یک سال به پایان دوره ی شما مانده بود و پس از سه سال و اندی وزارت و برگزاری چند انتخابات عزل کردید؟ و بعد از گذشت مدت طولانی، وزیر جدید را وقتی معرفی کردید که در عمل تنها وظیفه اش برگزاری انتخابات ریاست جمهوری باشد؟ آیا تا به این حد وزیر قبلی غیر قابل تحمل بود که نتوان همین یک وظیفه ی آخر را هم با هم او به انجام رساند؟ پس چرا سه سال با او سر کردید و برگزاری چند انتخابات مهم را به او واگذاردید؟ به خاطر دارید برای جانشینی ایشان چه کسانی را معرفی کردید؟ ابتدا آقای کردان را با آن اصرار عجیب که پس از آشکار شدن فضاحت ایشان، باز هم روی بقایشان تاکید داشتید؛ و بعد آقای محصولی که به دلیل شبهه در برخی مسائل مربوط به ایشان، پیش از این نتوانسته بودید برایشان از مجلس برای تصدی وزارت نفت رای اعتماد بگیرید. به خاطر دارم در جلسه ی رای اعتماد به آقای محصولی، حتی نماینگان حامی شما در مجلس، شبهاتی را نسبت به ایشان مطرح می کردند و مصر بودند که نیاز جدی به بررسی موضوع، پیش از رای اعتماد است، اما به دلیل بی وزیر ماندن چند ماهه ی وزارت کشور و رخداد جریان آقای کردان و حساسیت زا شدن موضوع و نزدیک شدن به ایام انتخابات ریاست جمهوری، مجلس ایشان را با رایی ضعیف تایید نمود. این تغییرات عجیب در وزارت کشور به چه علت بود؟ آیا شما برای انتخابات ریاست جمهوری برنامه ی ویژه ای داشتید؟

راستی در مورد جریان آقای کردان، مطلبی هست که مرا بیش تر از معمول به حیرت وا می دارد. از این می گذرم که چرا تحقیق نکرده ایشان را معرفی کردید، یا این که اگر وضع ایشان را می دانستید، چرا نگفتید. از این هم می گذرم که مدارک دانشگاهی را ورق پاره خواندید، در حالی که امروز بدجوری به مدرک دکترای خود می بالید و در سنجش مدرک دیگران بسیار دقیق شده اید. اما جناب دکتر، پس از آن که عمق فضاحت و وقاحت آقای کردان مشخص شد، و معلوم شد که ایشان اساسا هرگز در دوره های عالی دانشگاهی تحصیل نکرده و حداکثر دارای دیپلم است که با دکترا فاصله ی نسبتا (!) زیادی دارد، و معلوم شد که ایشان حتی با این سطح تحصیلات، دوره ی دکترا را تدریس می کرده و در همین مدت برای بقای در وزارت کشور، چه حجم دروغ های بزرگ گفته، چرا به توصیه ی دوستان خودتان در مجلس گوش نکردید و ایشان را عزل ننمودید و یا از ایشان نخواستید که استعفا دهند؟ آیا صرف این که آدمی تا این حد کلاه بردار است، بس نبود تا وظیفه ی خطیر و حساسی مثل وزارت کشور را آن هم در آستانه ی انتخابات به او نسپارید؟ حالا این هیچ! پس از برکناری ایشان توسط نمایندگان مجلس که نماینده ی مستقیم مردم و منعکس کننده ی نظر آن ها در هر مورد خاص هستند، شما با برگزاری جلسه ی تودیع رسمی برای آقای کردان و تجلیل از ایشان و اهدای هدیه به او و بیان این که به ایشان ظلم بزرگی شده است، نظر مجلس و ملت را به مسخره گرفتید و همه ی آن ها را مورد اهانتی بزرگ قرار دادید. آیا چنین نکردید؟ شما حتی در جلسه ی استیضاح حاضر نشدید که این خود اهانتی آشکار به نهادهای نظام اسلامی بود. آیا شما جلسه ی استیضاح را از تلویزون دیدید؟ اگر ندیدید، خواهش می کنم حداقل سخنان آقای نوباوه که از هواداران شما هم هستند را تماشا کنید. نمی گویم مسلمان به حکم مسلمانیت، انسان به حکم انسانیت شرم می کند از این همه تزویر و شیطان صفتی فردی مثل کردان که شما هنوز هم تاییدش می کنید. فیلمش در اینترنت موجود است، کافی است نام ایشان را در گوگل جستجو کنید.

یک موضوع هم موضوع چندکاره بودن برخی آدم هاست که اتفاقا کارهای مهمی را، هم زمان متصدی بودند و علارغم اصرار زیاد نهاد های مختلف بر حل این مشکل در مورد حداقل برخی از آن ها، شما باز مسئولیت های بیش تری به آن ها واگذاردید. نمونه اش جناب آقایان الهام و رحیم مشایی. می شود مسئولیت های این آدم ها در نظام را برشمارید؟ شما چنان به یک نفر مثل آقای الهام مسئولیت های متعدد می دهید و روی این موضوع پافشاری می کنید که انگار در کشور ما کمبود انسان های روشن فکر یا نخبه یا تحصیل کرده یا مسلمان و وفادار به وطن وجود دارد. آیا در این دوره قحط الرجال رخ داده است؟ پس چه طور است که دمادم صحبت از نخبگان و دانشگاهیان می کنید؟ آیا نخبگان ما همین چند نفر اطرافیان شما هستند؟

صحبت از آقای رحیم مشایی رفت، ماجرای سخنان ایشان درباره ی اسرائیل که با مواضع خود شما تضاد 180 درجه ای داشت را به خاطر دارید؟ به یاد می آورید که ایشان پس از اشتباه اولیه، باز هم به طور رسمی سخنان خود را تکرار کردند و تاکید کردند که حرف کاملا درستی زده اند؟ یادتان می آید که همان فردای آن روز، باز ایشان در جلوی دوربین های خبری در کنار شما حاضر شد و شما حتی یک روز هم ایشان را به خاطر خطایشان از خود دور نکردید؟ آیا سکوت شما و حظور ایشان در کنار شما، تایید شما بر آن سخنان نبود؟ به خاطر می آورید که به خاطر این موضوع آن قدر اغتشاش روانی ایجاد شد و آن قدر از جانب دوست و دشمن به ملت حمله شد و آن قدر شما سکوت کردید که رهبر کشور مجبور شد شخصا و مستقیما وارد موضوع شود و اشتباه بودن سخنان آن آقا را تایید کند و با تدبیر خود موضوع را حل کند؟ آیا این وظیفه ی شما نبود که قبل از آن که کار به این جا برسد، موضوع را حل و فصل کنید؟ سخنان جناب آقای خامنه ای را در آن نماز جمعه شنیدید؟ حقیقتا شرم نکردید؟

سخن در مقوله ی اطرافیان شما و کسانی که با خود به دولت بردید، و عزل و نصب های شما و ... بس دراز است؛ اما همین مقدار که کاملا شفاف است و غیر قابل انکار، در این باب بس؛ که فکر می کنم عدم کفایت شما در مدریت دولت و در نظر گرفتن مصالح کشور و نظام، و وقاحت بی نظیر شما که گه گاه بروز و ظهور می یابد را آشکارا بیان می دارد. طوری که هر ناظر منصفی می تواند راجع به آن قضاوت صحیح نماید.


سوم: کشور بازی

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، ممکن است به این سوال پاسخ دهید که وقتی مردم به رسم درست تغییر ساعت شش ماه یک بار عادت کرده بودند، و در اکثر کشورهای دنیا چنین رسمی که عقل و منطق هم آن را تایید می کند رایج است، چرا این قانون را لغو نمودید؟ واقعا هیچ منطقی پشت این قضیه بود؟ آن قدر باید بازی با ساعت ها را ادامه می دادید و آن را تبدیل به یک معضل می کردید تا مجلس با گذراندن مصوبه شما را وادار به اجرای کار درست و برگشت به قانون قبلی کند؟ این جریان ساعت کار بانک ها که چند وقت یک بار تغییرش می دادید و نظم جامعه را با چالش مواجه می کردید چه بود؟ خاطرتان که هست، در این مورد هم مجلس کار را تمام کرد و با تصویب قانون، جلوی تغییرات مداوم شما را گرفت. این ماجرای تغییر ساعت کار ادارات دولتی و مدارس و بانک ها و ... در ماه رمضان و محرم و امثال این ها چه بود؟ هیئت وزیران شما چندین بار در چنین مناسبت هایی، ساعت کار این نهادها را عقب و جلو کرد. دلایلی که در تلویزیون و رادیو اعلام می شد، این بود که کارمندان بیش تر به عبادت برسند و بهتر از برکات این روزها استفاده کنند. آیا نیاز است که در این مورد هم مجلس راسا وارد موضوع شود؟ آیا این بازی کردن با ساعت چیزهای مختلف، از سرگرمی های شماست؟ آیا شما سرکار گذاشتن مردم را دوست دارید؟

 گاهی سخنان عجیبی می گویید. این که حاله ی نور دارید، این که در سفرهای مختلف شخصا اعلام کردید که می خواسته اند شما را بربایند و ... که از این دست شما چیزی کم ندارید. و جالب این است که بعدا این سخنان خود را تکذیب می کنید. آیا شما آگاهید که ابزاری در اینترنت به نام YouTube وجود دارد که شما می توانید فیلم حرف هایی را که زده اید و فیلم وقتی که آن ها را تکذیب نمودی اید، هر دو را ببینید؟ آیا شما از دروغ گفتن به ده ها ملیون جمعیت در جلوی دوربین های خبری داخلی و خارجی که سخنان شما را ثبت و ضبط می کنند، ابایی ندارید؟ آیا بهتر نیست برای جلوگیری از سنگ روی یخ کردن ملتی که نماینده ی آن هستید، و برای تحمیل نکردن هزینه های غیر ضروری به آن ها، قبل از سخن گفتن، بیش تر فکر کنید؟  آیا بهتر نیست که به جای تکذیب، عذرخواهی کنید؟

این جریان لیست های مافیا و مفاسد که هر از چندگاهی می گفتید در آورده ایم چه بود؟ حتی چند بار برگه ای نشان دادید و گفتید این لیست اسامیشان است که اگر لازم شود اعلام می کنیم. پس چرا هرگز هیچ نامی را اعلام نکردید؟ چه اتفاقی باید رخ می داد که لازم شود نام آن ها را ببرید؟ اگر نمی خواستید بگویید، چرا اصل موضوع را مطرح می کردید؟ و اگر می خواستید بگویید، چرا نگفتید؟ اصلا اگر شما مفاسد را شناسایی کرده بودید، چرا علیه آن ها اقامه ی دعوی نمی کردید؟ آیا شما فقط به دنبال جنجال تبلیغاتی پوچ برای خود بودید؟

در مورد سفرهای استانی دو سوال دارم. اول این که چه طور یک هیئت دولت می تواند ظرف چهار پنج ساعت، چند صد مصوبه داشته باشد؟ شاید بتوان این آمار شما را در گینس هم به ثبت رساند. آیا شما فقط نام مصوبه را می بردید و هیئت دولت فقط دستشان را بالا می بردند؟ شما واقفید که تصویب یک مصوبه، نیازمند دقایق طولانی و ساعت ها بحث است. آیا هیئت دولت برای چیزی رای می دادند که راجعبش اطلاع نداشتند؟  سوال دوم آن که شما چه چیزی را یک طرح حساب می کنید؟ آیا مثلا یک کارخانه یک طرح است، یا مثلا یک تلفن عمومی که جایی نصب می شود طرح محسوب می شود؟ می خواهم حساب کنم وقتی در یک سفر استانی چند هزار طرح را افتتاح می کنید، منظورتان تقریبا چیست. چرا که تا آن جا که من می دانم، اجرا شدن حتی چند طرح و نه حتی چند ده طرح، به شرطی که منظور از طرح یک پروژه ی قابل قبول باشد، می تواند یک استان را در کیفیت زندگی زیر و رو کند. اما چه می شود که با افتتاح چند هزار طرح این اتفاق نمی افتد؟

آقای رییس جمهور، قیمت لبنیات در اواسط دولت شما افزایش شدید پیدا کرد، که شما و دولتتان روی آن دست گذاشتید و اصرار کردید که کاهش یابد. تلویزیون هم از بازدیدهای سر زده ی مسئولین از کارخانه ها و ... گزارش ها تهیه کرد و برنامه ساخت و .... اما نهایتا قیمت هیچ محصول لبنی کاهش نیافت. البته در سوپرمارکت های شمال و جنوب شهر که من خرید می کردم چنین بود؛ سوپرمارکت محله ی شما چه طور؟ یعنی شما در این کشور حتی از پس قیمت ماست و پنیر، حتی در کوتاه مدت، بر نمی آیید؟ لااقل برای به کرسی نشاندن حرف خودتان هم نتوانستید حتی مقطعی چنین کاری بکنید.  بعد هم که پس از مدتی موضوع را بکلی رها کردید.

موضوع شهریه ی دانشگاه آزاد را به خاطر می آورید؟ کلی سروصدا کردید و قرار بود آن را کاهش دهید. راستی چه شد که موضوع فراموشتان شد؟ ما هم که همان شهریه را با افزایش سال به سالش می پردازیم. پس شما فقط سروصدا کردنش را بلد بودید؟ آیا این همه ابزاری که در اختیار شما بود، به هیچ کار نیامد؟

آقای دکتر، می توانید به دور از احساسات و شانتاژکاری، توضیح دهید این نامه جمع کردن از مردم به چه کار می آید؟ شما گروهی تشکیل داده اید و از جیب بیت المال آن ها را حقوق می دهید تا از مردم نامه جمع کنند و جواب دهند. حقیقتا در این نامه ها به دنبال چه می گردید؟ اگر شما به دنبال درد مردم هستید، درد مردم و حرف آن ها که بر هیچ کس پوشیده نیست. پس موضوع چیست؟ آیا این یک اقدام عوام فریبانه است؟

به خاطر دارید که اعلام شد در تولید گندم خود کفا شده ایم؟ بلافاصله و در اقدامی احساسی یا تبلیغاتی، جشن خودکفایی گندم برگزار کردید و سخن از صادرات گسترده ی گندم به میان آوردید و وزیر بازرگانی اعلام کرد یک معامله ی فروش گندم هم با مصر انجام شده است. وزارت کشاورزی هم اعلام کرد که موضوع  خودکفابب گندم بر اساس برنامه صورت پذیرفته و طبق برنامه، جو  و دیگر محصولات (که یک به یک توسط وزیر کشاورزی نام برده شدند) ظرف دو سال آینده خودکفا خواهند شد. اما جناب احمدی نژاد، چه شد که با اندک خشک سالی که البته در چند سال گذشته به هیچ وجه بی سابقه نبود، نه تنها ما در دیگر محصولات خودکفا نشدیم، بلکه از صادرکنندگی گندم، به جایگاه یکی از بزرگ ترین واردکنندگان گندم بازگشتیم؟ آیا این گونه برنامه ریزی کرده بودید؟ گیرم که همه چیز تقصیر خشک سالی بود، آیا خشک سالی با تکنولوژی امروز قابل پیش بینی نبود که با افزایش مقطعی تولید گندم شما جشن خودکفایی تولید آن را برگزار کردید؟ آیا علت همین افزایش تولید هم نقدی کردن خرید گندم از کشاورزان توسط دولت، درحالی که دولت دیگر محصولات کشاورزی را به صورت پرداخت مدت دار از کشاورزان می خرید، نبود؟ در واقع کشاورزانی که دیگر محصولات را می کاشتند، آن محصولات را رها کرده و در مقطعی خاص به کاشت گندم روی آوردند تا از مزیت پرداخت نقدی بهره مند شوند. آیا شما از این موضوع بی اطلاع بودید؟ چرا با اعلام تغییر جایگاه ایران از واردکنندگی به صادرکنندگی گندم، مردم را به بازی گرفتید؟


آقای احمدی نژاد، به نظر می رسد شما به محدودیت و روش بگیر و ببند و در یک کلام، فرهنگ پلیسی علاقه ی عجیبی دارید. شما می خواستید آلودگی هموا را کنترل کنید و طرح زوج و فرد را تصویب کردید و رفت و آمد را محدود نمودید و پلیس را به کنترل مردم واداشتید، غاقل از این که طبق آمار توانستید فقط 10% از ترافیک آن منطقه را بکاهید و تنها چیزی که به خوبی توانستید کاهش دهید، میزان رضایت مندی مردم بود.
شما خواستید فرهنگ درست را با طرح گشت ارشاد و بست و بند توسط پلیس افزایش دهید، غاقل از آن که تنها چیزی که افزایش دادید میزان بدبینی و نارضایتی بود.
شما خواستید استفاده از اینترنت را اصلاح کنید و برای این منظور، با تصویب قانونی، سرعت اینترنت کاربران خانگی را محدود کردید. آیا شما هنوز نفهمیده اید که دوران این گونه اعمال کوته فکرانه حتی در کشور ما هم سال ها قبل به پایان رسیده است؟ شما نفهمیدید که این اقدام هیچ کمکی به استفاده ی صحیح تر از اینتنت نمی کند و فقط خشم مردم نسبت به کوته نظری حکومت را دربر دارد؟
شما خواستید الگوی مصرف بنزین را اصلاح کنید و نیز یارانه ی آن را حذف کنید. اما به جای آزاد کردن بنزین، ده ها ملیارد تومان هزینه کردید تا یک سیستم محدودیت زا برای استفاده ی بنزین ایجاد کنید. شما نفهمیدید که اگر سیستم کوپن جواب گو بود، سال ها قبل در دنیا منسوخ نمی شد. طبف آمار خودتان سهمیه بندی بنزین تنها توانسته دو ملیون لیتر از هفتاد ملیون لیتر مصرف روزانه ی این ماده را بکاهد. شما با اجرای این طرح فقط توانستید طول صف های بنزین را چند صد درصد بیافزایید. حالا کوپنی کردن هیچ. شما در چند ماهه ی آغازین این طرح، حتی نمی گذاشتید بنزین آزاد هم در کنار کوپنی عرضه گردد و علی رغم اصرار مجلس برای ارائه ی بنزین آزاد، شما بر حرف عجیب خود پای می فشردید و اصرار عجیبی داشتید که حتما قحطی بنزین در کشور رایج شود. شما نفهمیدید که عده ای از مردم بنزین را به هر قیمتی نیاز دارند؟ شما نمی دانید مثلا صاحبان کارخانجات بزرگ یا کارگاه های کوچک که باید هر روز بین داخل و خارج شهر رفت و آمد کنند بنزین بیش تری نیاز دارند؟ شما اصلا حق وضع چنین محدودیتی را داشتید؟ شما تصور کردید که با این کار میزان تورم را کنترل نمودید؟ شما مطلع نیستید که بنزین در آن زمان حدود همین قیمت 400 تومان توسط خود مردم معامله و خرید و فروش می شد و تورم واقعی بازار بر اساس همین 400 تومان شکل گرفت؟ شما یادتان رفته که خودتان می گفتید کشور را نمی شود با بخشنامه اداره کرد؟ شما تصور کردید بازار برای متورم شدن به بخشنامه ی شما توجه می کند؟ اتفاقا کمبود بنزین به همان قیمت 400 تومان هم، در زمانی که بنزین آزاد عرضه نمی شد، موجب شدت بیش تر تورم شد. اما اگر از ابتدا خود آن را به صورت آزاد عرضه می کردید، لااقل تورم بیش از افزایش قیمت بنزین نمی بود. متاسفانه حضرت عالی شرایط واقعی بازار را درک نمی کنید. شما با این کار فقط نفرت را در جامعه همه گیر کردید. 
شما خواستید تولید داخل را رونق دهید و سخت گیری در گمرکات را افزایش دادید، غافل از آن که فقط توانستید قاچاق را رونق دهید، فساد در گمرکات را افزایش دهید، و به مردم فشار اقتصادی وارد کنید. شما نفهمیدید که راه رونق تولید داخل، ایجاد رقابت سالم با تولیدکنندگان خارجی و در عین حال حمایت از تولیدکنندگان با کاهش بروکراسی اداری، ایجاد امنیت سرمایه گذاری و پرهیز از تصمیم گیری های یک شبه، کاهش میزان مالیات و هزینه های آب و برق و ... کارخانجات، واگذاری زمین و تسهیلات این چنین برای تاسیس و توسعه ی کارخانجات، اجازه ی استفاده از تسهیلات مالی خارجی، و صفر کردن تعرفه ی واردات ماشین آلات تولیدی است. شما نفهمیدید و فقط خواستید با افزایش گیر و بند ها کار را جلو ببرید و نتیجه ی این سیاست، امروز بر هیچ صاحب نظر منصفی پوشیده نیست.
شما خواستید با گرانی مبارزه کنید و شروع کردید به برگزاری بازدیدهای سز زده از کارخانجات و به اصطلاح، برخورد با متخلفین. نتیجه چه شد؟ قیمت چه چیزی را توانستید کنترل کنید؟ شما نفهمیدید که رمز حل این مشکل هم در آزاد سازی تجارت است، نه ایزوله کردن بیش تر آن.
شما خواستید با مفاسد اقتصادی مبارزه کنید و همه ی تلاش شما در این باب، جمع شد در اسامی که می خواستید نامشان ببرید و با آن ها برخورد کنید، کاری که آن را هم هرگز نکردید. اما شما نفهمیدید که هرکجا موقعیت فساد باشد، فاسد هم پیدا می شود. و نفهمیدید که مبارزه ی اصلی شما باید برای نابود کردن موقعیت های فسادانگیز باشد، نه برخورد با آدم های فاسد. اما شما چه کردید؟ با ایجاد محدودیت های بیش تر، افزایش گیروبند ها و تصویب قوانین دست و پا گیر که به برخی از آن ها در بالا اشاره شد، موقعیت های فسادانگیز را هر روز بیش تر و بیش تر کردید. حالا تعجب می کنید که چرا آمارهای خارجی نشان می دهد از پله ی شصت و چندم به پله ی صدو چهل و چندم از مجموع صد و شصت و اندی کشور در شاخص فساد رسیده ایم؟ آماری که شما آن را منتشر شده از جانب صهیونیست ها می دانید!
به نظر می رسد شما محدود کردن را، و بگیر و ببند را، و برخورد کردن را، و در مجموع نظامی گری و تگرش پلیسی در همه چیز را دوست دارید و این علاقه ی شما بر همه ی اعمال شما تاثیر گذاشته است.  

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، کشوری به وسعت و جمعیت ایران در شرایطی که دارای مشکلاتی عدیده است، نیازمند تفکر و مدریت صحیح و پیاده سازی کارآمد آن تفکر است. در چنین شرایطی نمی توان سخنان بی پشتوانه یا احساسی یا با اهداف تبلیغاتی را از جانب دولت پذیرفت. شما با عدم مدریت صحیح خود در اداره ی کشور، وقت ها را بیهوده تلف کردید و انرژی ها را در استحکاکاتی که خود ساختید، هدر دادید و روند توسعه ی عادی کشور را مختل نمودید.


چهارم: انتخابات

آقای محمود احمدی نژاد، به همه ی آن چه در بالا گفتم اعتقاد راسخ دارم، چرا که خود به عینه آن را دیده و حس کرده ام و ساعت ها به آن اندیشیده ام و بارها نظرات خود را نقد نموده و در مناظره ی با دیگران اصلاح کرده ام. ولی با همه ی این احوال، قبل از شروع تبلیغات دور جدید انتخابات ریاست جمهوری، هرگز به خودم جرات ندادم هیچ یک از آن چه رخ داده را از قرض ورزی یا سودجویی حضرت عالی ببینم. و همواره همه را از روی اشتباهات بزرگ، بی تجربگی، سادگی، یا حداکثر بی فکری شما می دانستم. اما جناب دکتر، در جریان تبلیغات اخیر، آن چه دیدم را به سختی باور کردم. شما سخنانی گفتید و اعمالی انجام دادید، که من حتی دیگر نمی توانم آن چه رخ داده را به پای سادگی شما یا روش «صحیح و خطا»ی شما بنویسم.

از زمانی که عقلم رسیده و از زمانی که در کوچه و خیابان رفت و آمد می کنم، در تاکسی و اتوبوس و مترو و بازار و خیابان، وصف فساد افرادی مانند آقای هاشمی و پسرانشان، یا آقای ناطق نوری و خانواده یشان، یا امثال آن ها را می شنیدم. سخنانی که هرگز برای عموم مردم ثابت نشده است ولی اکثر مردم آن را باور می کنند. اتفاقا به حکم «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها» به احتمال قوی این سخنان ریشه در واقعیات دارند. اتفاقا چهار سال پیش برای مبارزه با امثال این آدم ها بود که من به شما رای دادم. اما، جناب آقای احمدی نژاد، چه طور است که چهار سال تمام لب فروبستید و هیچ در مورد این آدم ها یا حتی آدم های بسیار کوچک تر از این ها که دچار فسادند، هیچ نگفتید و هیچ نکردید؟ چرا علیه آن ها با ارائه ی اسناد، اقامه ی دعوی رسمی نکردید؟ چه شد که پس از این همه مدت، چند شب مانده به انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، در مناظره با آقای میرحسین موسوی، آن حرف های تاکسیی را که همه ی مردم، از کوچک و بزرگ،از آن مطلع بودند، نقطه ی شروع و شروع آتشین خود و حرف اصلی و فرعی خود در انتخابات دهم قرار دادید؟ چه شد که چهارسال به وظیفه ی خود در برابر این موضوعات عمل نکردید، و آن را برای تبلیغات شب انتخابات خود خرج کردید؟ پس از آن مناظره هم، همه ی حرف ها و شعارهای شما حول همین موضوع گشت. این طور نیست؟ آیا شما آگاه نیستید که این حرف های شما، هرچند با پشتوانه یا بی پشتوانه، و هرچند با ربط یا بی ربط با رقیب مستقیم شما باشد یا نباشد، بسیار عوام فریب است؟ آیا شما با همین قصد این سخنان را بر زبان آوردید؟ آقای احمدی نژاد، چه گونه می شود این عمل شما را به شکلی مثبت توجیه کرد؟ متاسفم که این سخن را باید بگویم، ولی آیا تنها علتی که متصور است، حیله گری شما نیست؟

گذشته از این، شما که آقای هاشمی و سیستم اورا فاسد می دانید، چرا آن زمان که در دولت ایشان فرماندار بودید دم نزدید؟ چند روز پیش، روزنامه ها بریده ی روزنامه ی سهنان آن زمان شما را منتشر کردند که در هنگام بازدید آقای هاشمی از شهرستان محل فرماندلری شما، چه قدر از آقای هاشمی تعریف های افراطی کرده بودید. این تضاد از کجاست؟

در شب آن مناظره من شاهد بودم که شما همان حربه ی غیر اخلاقی را علیه رقیبتان به کار بردید که چهارسال قبل رقیبتان علیه شما به کاربرده بود. روش شما، شانتاژ کاری و عوام فریبی با استفاده از آمادگی قبلی، و فن بیان قوی که البته از حضرت عالی بی سابقه بود، و بدون ارائه ی دلایل منطقی و عقلی بود. شما با نام بردن از اشخاص خاص و بحث برانگیز، بدون مقدمه ی قابل قبولی که آن ها را به درستی به نامزد روبرویتان ربط دهد، فضا را مسموم کردید و با تخریب شخصیت طرف مقابل با متهم کردن او به انحاء مختلف مانند موضوع همسرش و نیز با ایراد سخنانی با این مضمون عامیانه که «آی ... کجایید مردم، که بردند و خوردند ...» بیان هرگونه سخن منطقی را از بحث سلب نمودید. اما این سخنان، همان طور که گفته شد، می توانست احساسات اغلب مردم عادی، به خصوص اقشار کم سوادتر یا کم اطلاع تر یا کم درآمدتر را به نفع شما برانگیزد؛ اتفاقی که رخ داد.

آقای احمدی نژاد، این شما بودید که با آن سخنان در شب مناظره، تخریب و جنگ روانی گسترده را آغاز نمودید. شما از قبل برای این منظور برنامه داشتید. من شخصا پوسترهای تبلیغاتی شما را در شب های قبل از آن دیده بودم که همه را به دیدن آن مناظره ی خاص دعوت می کرد. این یعنی شما از پیش برنامه ی تخریب را چیده بودید. این قدر خود را مظلوم جلوه ندهید و از اهانت هایی که به شما نشده فغان نکنید. یک نمونه ی آشکارش فغان جان گداز شما درباره ی چاپ عکس همسرتان و اهانت به او در روزنامه ی اعتمادملی بود که چندین بار تکرارش کردید. چند روز پس از سخنان شما، آن روزنامه را دوستان یافتند و من هم دیدم. البته روزنامه ی اعتماد بود، نه اعتماد ملی، و البته عکس همسر شما در آن چاپ شده بود. اما آن، مقاله ای بود درباره ی فعالیت های سیاسی همسر برخی سیایسون که عکسی معمولی هم از همگی چاپ شده بود، و در مورد همسر شما هم ذکر شده بود که چنین فعالیتی ندارند. و هیچ گونه اهانتی هم به ایشان نشده بود. آیا همه ی مظلوم نمایی های شما از همین جنس است؟

شما خود را یک فرد ولایی می دانید. آقای خامنه ای بارها کاندیداها را از تخریب یکدیگر بر حذر داشته اند. پس چرا آغاز گر این موضوع شدید؟ دیدید که پس از آن، ایشان هم در سخنانی که در حرم امام و به مناسبت رحلت امام ایراد کردند، اتفاق رخداده را تقبیح نمودند. پس چرا شما به ادامه ی روش خود در دیگر تبلیغات پرداختید؟ مگر شما مدعی پیروی کامل از ولایت نیستید؟ پس چرا به اعتقاد خود که مدعی آن هستید هم عمل نکردید؟

و شما همین موضع را در تمامی مناظره ها، سفرهای تبلیغاتی، سخنرانی های در جمع هواداران و به طور کلی در تمامی فعالیت های انتخاباتی خود ادامه دادید. گذشته از این موضوع، شما تمام امکانات دولتی تحت اختیار خود را برای کسب آرای بیشتر به کار گرفته اید. به من نگویید که قبلی ها این کار را می کرده اند یا نه. شما با این همه ادعا که هیچ حقی برای خود قائل نمی شوید و در فیلم های تبلیغاتیتان روی این موضوع تاکید می کنید که حتی در رفت و آمدهایتان از خط ویژه عبور نمی کنید، نباید چنین می کردید. اگر بی اطلاعید، سری به سایت خبرگزاری فارس بزنید تا ببینید چه طور برای شما خود را به آب و آتش می زند. و یا شماره های روزهای اخیر روزنامه ی ایران را که روزنامه ی رسمی دولت جمهوری اسلامی است، بخوانید تا ببینید چه طور گوی سبقت را از ستادهای انتخاباتی خود شما ربوده است.
آقای احمدی نژاد، من دوستانی دارم که خانواده ی آن ها در شهرستان های مختلف زندگی می کنند. هریک از اعضای خانواده ی برخی از آن ها در فاصله ی دو هفته مانده به انتخابات، مبالغی نقدی در حد هفتاد هشتاد هزار تومان با عنوان سود سهام عدالت یا عناوین دیگر از دولت شما دریافت نموده اند. آقای دکتر، آیا ما باید سرمان را زیر برف کنیم و همه ی اعمال شما را به زور، مثبت توجیه کنیم؟ آیا حقیفت علت این پرداخت ها روشن نیست؟ آیا انسان باید خود را بفریبد؟ چرا نه دو هفته زودتر و نه دوهفته دیرتر؟

این روزها شما بسیار بر آمارهای نرخ تورم، نرخ بی کاری، تولید فولاد و سیمان و ... تکیه می کنید. اما جناب آقای دکتر، برحذر باشید که از کم تخصصی و بی تخصصی یا بی اطلاعی ما مردم سوء استفاده کنید و با اعداد و ارقام بازی کنید. به عنوان مثال، از منبع موثقی شنیدم که کاهش حدود دو درصدی بی کاری که می فرمایید در دولت شما رخ داده، به دلیل تغییر تعریف بی کار در دولت شماست. به این شکل که اگر پیش از این به فردی که کم تر از دو روز در هفته کار داشت، بی کار می گفتند، در دولت شما مثلا به فردی که کم تر از نصف روز در هفته کار داشته باشد بی کار می گویند. این موضوع از سایت وزارت آمار ایران قابل راستی آزمایی است. یا مثلا گفته می شود که سخن شما درباره ی صنعت فولاد، از «میزان» تولید فولاد است، نه «ظرفیت» تولید آن؛ که می دانیم این دو تفاوتی آشکار دارند. به عنوان مثال ممکن است در دولت قبلی به دلیل کاهش قیمت فولاد و کم صرفه بودن تولید آن، کارخانه ای با یک شیفت کاری فعال بوده که در دولت شما با افزایش چشم گیر قیمت فولاد و به صرفه تر شدن تولید آن، همان کارخانه با سه شیفت کار کند که نهایتا موجب افزایش سه برابری تولید فولاد شود؛ در حالی که دولت هیچ عمل خاصی انجام نداده باشد. یا در مورد تورم، شما میانگین میزان تورم در دوره ی خود را بیان می کنید که نشان از هیچ چیز ندارد؛ چرا که کاهش تورم از 25% به 10% و افزایش تورم از 10% به 25% میانگین نرخ تورم یکسانی را پدید می آورند، در حالی که این دو امر، تفاوت صدوهشتاد درجه ای باهم دارند. یا در مورد آمار اعلامی شما درباره ی افزایش تعداد مدال های ورزشی کسب شده، که حقیقتا حرف بی ارزشی است، باید بگویم بله، این درست است که تعداد مدال ها زیاد شده، اما مگر ارزش مدال به گرد بودن آن است؟ مگر ارزش مدال به مرجعی که آن را صادر می کند نیست؟ آیا یک مدال المپیک با یک مدال مسابقات چهار جانبه ی کشورهای همسایه ارزشی برابر دارند؟ چه کسی است که نداند در جدی ترین رقابت ورزشی ما در طول دوران شما، یعنی المپیک، ما به بدترین شکل ممکن شکست خوردیم؟ آمار شما در مورد تعداد مدال ها شاید درست باشد، اما آیا این آمار حاکی از موفقیت شما در عرصه ی ورزش است؟ آیا ده مدال در مسابقات جنوب غرب آسیا حتی با یک مدال المپیک برابری می کند؟ آیا این آمار شما صرفا عوام فریبانه نیست؟ یا مثلا در مورد تعداد اختراعات یا تعداد کالاهایی که استاندارد دریافت کرده اند، بهتر نیست پیش از بیان عددهایی بزرگ، تعریف جدید چیزی که به آن لفظ اختراع اطلاق می گردد و روش جدید استانداردسازی را برای مردم تشریح کنید؟ این ها را گفتم که بدانید عدد بازی، فقط عوام دور از معرکه را می فریبد. پس لطفا این قدر بر آمار خود که جای بسی حرف و حدیث و بلکه شک و شبهه دارند تکیه نکنید.

موضوع دیگر در این باب، موضوع افتتاح های صوری این روزهاست. البته دول پیشین هم چنین رسم هایی داشتند. همه می بینند که در دو سه هفته ی اخیر، تعداد افتتاح طرح های بزرگ چه رشدی داشته است. موضوعی که دولت شما سعی دارد از آن برای تاثیر گذاری در نتیجه ی انتخابات استفاده کند. من به دو مورد از آن ها که از مخدوش بودنشان مطلعم اشاره می کنم. یکی اتوبان تهران پردیس که چند روز پیش توسط وزیر راه افتتاح شد. اما واقعیت این است که تنها یک بخش میانی از این مسیر (نه ابتدا و نه انتها)، آن هم فقط در خط برگشت (و بدون رفت)، آن هم نه با همه ی پهنای باند افتتاح گردیده است! شما نام این را افتتاح می گذارید؟ حتی نصف کار هم اجرا نشده است. خیلی به تهران نزدیک است، شما هم می توانید به چشم خود مشاهده کنید. دیگری موضوع راه آهن تهران شیراز است که عکس های منتشر شده از ریل ها پس از عبور قطار افتتاحیه، آسیب دیدن شدید ریل ها را نشان می دهد که گواه آماده نبودن ریل ها برای افتتاح و عبور قطار است. حتی ایستگاه قطار شیراز چیزی بیش از یک ساختمان نیمه کاره نیست. پس دولت شما چه چه چیزی را افتتاح کرده که این قدر هم با افتخار از آن نام می برید؟ آیا این دروغ گویی نیست؟ آیا این فضا سازی کاذب نیست؟ شما بر آن چه نامی می نهید؟

آقای دکتر، مباحث دیگری هم هست که جای اشکالات و سوالات بزرگ در عملکرد انتخاباتی شما می گذارد، اما از آن جا که ثابت شده نیستند، ما از اساس آن ها را غلط فرض می کنیم. به عنوان مثال ما می پذیریم که هزینه ی تبلیغات وسیع شما و این همه پوسترهایی که روی داربست های آهنی در تهران برای تبلیغ شما نصب شده و شاید از تبلیغات تک تک دیگر نامزدها بیشتر باشد، همه توسط مردم علاقه مند به شما تامین شده است.
آن چه در این بخش چهارم رفت، حاکی از اشتباهاتی در کارنامه ی شماست که اگرچه در مدت کوتاهی رخ دادند، اما جنسی متفاوت از دیگر خطاهای شما داشتند. سوال من از شما این است که واقعا هدف شما از رییس جمهور شدن چیست؟ اگر بر حسب وظیفه و برای خدمت به کشور و اسلام آمده اید، چه طور از این ابزارها و روش های نامشروع و ضد دین و اخلاق برای رسیدن به آن بهره می برید؟ به چه قیمتی می خواهید به صندلی ریاست جمهوری برسید؟ آقای احمدی نژاد، وقتی شما چنین شخصیت هولناکی را از خود در این چند روز نشان دادید، من دیگر نمی توانم اشتباهات بزرگ شما را که در بخش های قبل نام بردم به پای خطا کاری شما بنویسم؛ بلکه با کمال تاسفم باید قبول کنم که این موارد در واقع اشتباه نبوده، بلکه خیانت بوده اند. چراکه وقتی انسانی این قدر حیله گر است، چه طور می توانسته آن اشتباهات سفیهانه و مسلم را سهوا انجام داده باشد؟


آخر: وحشت

همه ی آن مطالبی که در چهار بخش قبل خواندید، نقد عملکرد شما در چهار سال ریاستتان بر کشور بود. نقد بالا نشان می دهد که شما حقیقتا بی کفایتی از خودنشان دادید و برآیند کارنامه ی شما به هیچ وجه حتی حداقل نمره ی قبولی را کسب نمی کند. همان طور که در ابتدای متن بیان کردم، البته شما خدماتی و خدمات بزرگی هم انجام داده اید. اما جناب دکتر، این را بدانید که عزت ملی و خارجی وقتی معنی می یابد که عزت نفس در داخل، در کوچه و خیابان، و در بین خود، حفظ شده باشد. وقتی شما شانیت انسان ها را زیر پا لگدمال کردید، عزت خارجی به چه کار می آید؟ وقتی پرتاب ماهواره ی امید و دستیابی به انرژی هسته ای برای انسان مهم می شود که از حداقل حقوق مادی و معنوی انسانی و اسلامی خود برخوردار باشد. اما وقتی انسان ها در زیر گام های بی خردانه ی شما خرد می شوند، ماهواره و انرژی هسته ای به چه درد می خورد؟ آقای احمدی نژاد، وقتی شما ادعای ابر قدرتی ایران در جهان را می کنید، وقتی خبر یک پیشرفت علمی را می دهید، وقتی ملت ایران را الگوی دیگران می خوانید، باید مردمی و مردم سالمی وجود داشته باشند که برای شما هورا بکشند و از سخنان شما لذت ببرند؛ اما وقتی شما این قدر در حق ملت جفا کردید، برای چه کسی عزت و افتخار و پیشرفت علمی می آورید؟ حتی اگر میزان خدمات شما با مقدار اشتباهات شما قابل قیاس باشد، شما باید بدانید که آن خدمات در مواردی است که در درجه ی دوم اهمیت قرار دارند. چرا که درجه ی اول اهمیت، خود مردم هستند.

بگذریم. جدا از همه ی این صحبت ها و فارغ از همه ی انتقادات به عملکرد شما، دو ایراد اساسی در تفکر شما وجود دارد که انسان را به وحشت می اندازد. و موجب می شود شما سوای کارنامه ی بد رنگتان، انسانی خطر ناک برای هر سمتی باشید.

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، شما حاله ی نور دارید. شما حاله ی نوری که دیگران در اطرافتان می بینند را باور می کنید؛ و خودتان هم آن را حس می کنید. فقط به موضوع آن فیلم کذایی شما اشاره نمی کنم. شما خود را بیش از حد حق می دانید. شما خود را بیش از حد بالا می بینید، و منتقدانتان را همگی منحرف، معاند، خارج از دین، صهیونیست، و ایادی دشمن یا در مواردی که ارفاق می کنید، بی اطلاع، گمراه، و نا آگاه می دانید. این کلمات را شما به کار  می برید. شما خود را معادل ملت ایران می دانید و همه جا به جای لفظ «من»، لفظ «ملت ایران» را قرار می دهید و حتی در مسائلی که مربوط به شخص شماست، نه منصب ریاست جمهوری شما ،خود را معادل همه ی ملت در نظر می گیرید. این تفکر شما باعث می شود اشتباهات خود را نبینید. این طرز فکر شما سبب خواهد شد که به واسطه ی حق دیدن خود و درست دانستن اعمال خود، به خود اجازه ی هر کاری ولو غلط را بدهید. این، موجب می شود که شما برای در قدرت نگه داشتن خود، دست به هرکاری بزنید. شما موافقان خود را و اعضای دولت خود را بی حد و حسر حمایت می کنید و در عوض مخالفان خود را به بدترین شیوه مورد حمله قرار می دهید. نمونه اش هم همان طور که در بخش چهارم این نوشته بیان شد، عملکرد شما در انتخابات دور دهم ریاست جمهوری است. شما از هر ابزار مشروع و نا مشروعی برای نگه داشتن خود در صندلی قدرت بهره می برید. و به نظر من این فقط با یکی از این دو دلیل قابل توجیه است: یا شما به روز جزا اعتقاد ندارید، یا خود را آن قدر بر حق می دانید که استفاده از همه ی این ابزارها برای اثبات خود را درست می پندارید.
آقای دکتر، حاله ی نور شما می تواند شما را به جاهای بسیار بدی ببرد، پیش از شما هم بوده اند کسانی که چنین سرنوشتی داشته اند. اگر همه ی اشتباهات شما سهوی بوده و شما واقعا خائن نیستید، و اگر آن قدر جرات دارید که کمی به خود شک کنید، توصیه می کنم حاله ی نورتان را دور بیاندازید و به جمع ما آدمیان بپیوندید.

آقای احمدی نژاد، دومین ایراد خطرناک شما، سادگی دروغ گویی برای شما در جلوی ده ها ملیون انسان و گاهی حتی صدها ملیون بیننده ی داخلی و خارجی است. شما به راحتی در جایی که سخنان انسان به دقت ثبت و ضبط می گردد، دروغ های بزرگ می گویید. شما به سادگی هرچه تمام تر دروغ های شاخدار مسلم را با اعتماد به نفسی عجیب می گویید. و حتی در برابر کسانی که دروغ شما را رسوا می کنند، مظلوم نمایی پیشه کرده و با کمال وقاحت خود را مورد جفا واقع شده جلوه می دهید. نمونه ی بارزش همین جریان فیلم حاله ی نور که همگان آن را دیده اند و حتی آدم هایی که در جلسه بوده اند حاضرند، و موضوع را تایید کرده اند ولی شما بارها و بارها آن را تکذیب کردید. یا همان موضوع آمار اطلاعات خانوار که در بالا صحبتش رفت. یا موضوع عذرخواهی رسمی دولت انگلیس از دولت شما بابت قضیه ی ملوانان انگلیسی. و هزارویک دروغ آشکار و غیر آشکار دیگر که من چندین تای آن ها را می توانم برشمارم. این ها را مثال زدم چون دروغ بودنشان بر عموم روشن شده است. موضوع این نیست که شما راجع به چه دروغ می گویید. موضوع این است که شما چرا، به چه کسی، در چه شرایطی و چند بار یک دروغ را می گویید؟ این موضوع می تواند نشان دهد شما برای دروغ گویی چه میزان بی شرمی به خرج داده اید. همین مثال های بالا کافی است که نشان دهد شما آن قدر وقیح هستید که تا حدی بی سابقه دروغ گو و دغل کار باشید. پس چه دلیلی دارد که شما در آمارهایی که می دهید دروغ نگفته باشید؟ چه دلیلی دارد شما در انتخابات تقلب نکنید؟ شما با این همه بی شرمی، چه طور می توانید خود را فردی ساده و مردمی نشان دهید؟ شخصی که به این میزان دغل باشد، نمی تواند آن اشتباهاتی که صحبتش رفت را از روی سهو انجام داده باشد. جناب دکتر، اگر این حرف غلط است و شما خائن نیستید، و اگر حتی خرده وجدانی در شما وجود دارد، توصیه می کنم دروغ را کنار بگذارید و با خود و دیگران رو راست باشید که با خود صادق نبودن، بس خطرناک تر است از با دیگران صادق نبودن.

در پایان، توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که از آن جا که من این متن را با حداکثر توان و فکر خود نگاشته ام و در آن حداکثر صداقت را به خرج داده ام و تمام آن را بر اساس عقل و منطق بیان نموده ام، حتی در صورت ایرادناک بودن آن، به هیچ عنوان متاسف نخواهم بود. چرا که علم انسان نسبی است و تکلیف ما به حد این وسع نسبی ماست. و وظیفه ی ما حرکت در مسیری است که پس از تلاش با همه ی توان، آن را با همه ی وجود درست می پنداریم. پس حرجی نیست آن کس را که از دل و جان کوشش کند، و حقیقتی را که به آن اعتقاد می یابد، بیان و اجرا نماید. من چنین کردم؛ اما اگر شما چنین نکرده اید، آرزو می کنم که خداوند شما را به راه حق و حقیقت رهنمون باشد.

از توجه شما متشکرم.

 پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | 


 

فصل بیستم و دوم:

                               روزهای سیاسی

 

 شنبه شانزدهم خرداد 1388 |